<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934</id><updated>2011-12-04T20:18:20.918+03:30</updated><title type='text'>ریگی از روی زمین برداریم...وزن بودن را احساس کنیم.</title><subtitle type='html'>هزاران نفر دعا می کنند که باران ببارد.....................................................
غافل از اینکه خدا با کودکی است ..........................................................
که کفشهایش سوراخ است.....</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>415</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-7116142839625105734</id><published>2011-12-04T20:04:00.000+03:30</published><updated>2011-12-04T20:18:20.925+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>50 حدیث  از امام حسین علیه السلام فرمودند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع می شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود&lt;br /&gt;2. جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد &lt;br /&gt;3. هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع ی و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود &lt;br /&gt;4. &lt;br /&gt;رستگـار نمی ی مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد &lt;br /&gt;5. &lt;br /&gt;بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است &lt;br /&gt;6. کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت &lt;br /&gt;7. عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند &lt;br /&gt;8. گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است &lt;br /&gt;9. آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.&lt;br /&gt;10. بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.&lt;br /&gt;11. هیچ کس روز قیامت در امان نیست ، مگر آن که در دنیا خدا ترس باشد. &lt;br /&gt;12. کسانی که رضایت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند، رستگار نخواهند شد.&lt;br /&gt;13. کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، دیرتر به آروزیش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می ی .&lt;br /&gt;14. کسی که برای جلب رضایت و خوشنودی مردم ، موجب خشم و غضب خداوند ی، خداوند او را به مردم وا می گذارد. &lt;br /&gt;15. کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند&lt;br /&gt;16. از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .&lt;br /&gt;17. از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .&lt;br /&gt;18. چیزى را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد&lt;br /&gt;19. هیچ کس روز قیامت در امان نیست ، مگر آن که در دنیا خدا ترس باشد. &lt;br /&gt;20. عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق .&lt;br /&gt;21. حذر کن از مواردی که باید عذرخواهی کنی ، زیرا مؤمن نه کار زشتی انجام می دهد و نه به عذرخواهی می پردازد، اما منافق همه روزه بدی می کند، و به عذرخواهی می پردازد.&lt;br /&gt;22. همنشینی با سفلگان و افراد پست ناپسند است و همدمی گناهکاران موجب بدبینی مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار استی&lt;br /&gt;23. همنشینی با سفلگان و افراد پست ناپسند است و همدمی گناهکاران موجب بدبینی مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار استی&lt;br /&gt;24. به درستی که من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز محنت نمی دانم.&lt;br /&gt;25. هر که خدا را، آن‌گونه که سزاوار اوست، بندگی کند، خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا کندی&lt;br /&gt;26. بخشنده‌ترین مردم کسی است که به آنکه چشم امید به او نبسته، بخشش ‌کند.&lt;br /&gt;27. بی‏ گمان شیعیان ما، دل‏هایشان از هر خیانت، کینه، و فریبکارى پاک است.&lt;br /&gt;28. هر کسی که سه روز از ماه شعبان را روزه بگیرد؛ بهشت بر او واجب می شود و در قیامت نیز پیامبر(ص) شفیع او خواهد بود &lt;br /&gt;29. نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید&lt;br /&gt;30. خداوند قائم ما را از پس پرده غیبت بیرون مى‏آورد و آن‏گاه او از ستم‏گران انتقام مى‏گیرد &lt;br /&gt;31. من کشته اشکم ؛ هر مؤمنى مرا یاد کند ، اشکش روان شود&lt;br /&gt;32. خدایا! با غرق کردن من در ناز و نعمت، مرا به پرتگاه عذاب خویش مَکشان و با بلایا (گرفتارى‏ها) ادبم مکن&lt;br /&gt;33. عقل، جز با پیروى از حق، کامل نمى‏شود&lt;br /&gt;34. از نشانه‏ هاى خوش‏نامى و نیك‏بختى ، همنشینى با خردمندان است.&lt;br /&gt;35. اى مردم در خوبى‏ها با یکدیگر رقابت کنید و در بهره گرفتن از فرصت‏ها شتاب نمایید و کار نیکى را که در انجامش شتاب نکرده‏اید، به حساب نیاورید.&lt;br /&gt;36. غافلگیر کردن بنده از جانب خداوند به این شکل است که به او نعمت فراوان دهد و توفیق شکرگزاری را از او بگیرد.&lt;br /&gt;37. کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، دیرتر به آروزیش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می شود .&lt;br /&gt;38. بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است.&lt;br /&gt;39. عقل جز به پیروی از «حق» کمال نمی یابد آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود و از باطل نهی نمی شود؟&lt;br /&gt;40. خدایا! با غرق کردن من در ناز و نعمت، مرا به پرتگاه عذاب خویش مَکشان و با بلایا (گرفتارى ‏ها) ادبم مکن.&lt;br /&gt;41. كسى در روز قيامت از شدائد و أحوال آن در أمان نمى باشد، مگر آن كه در دنيا از خداوند متعال ترس داشته باشد ـ و اهل گناه و معصيت نگردد-&lt;br /&gt;42. بخیل کسی است که از سلام کردن بخل ورزد (سلام نکند). &lt;br /&gt;43. &lt;br /&gt;سلام کردن هفتاد حسنه و ثواب دارد شصت و نه ثواب از برای سلام کننده و یک ثواب برای جوابگو است (با وجود آنکه سلام کردن مستحب ولی جواب دادن آن واجب است).&lt;br /&gt;44. &lt;br /&gt;هر که خدا را ، آن‌گونه که سزاوار اوست ، بندگی کند ، خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا کند&lt;br /&gt;45. گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است &lt;br /&gt;46. كسي كه بخواهد از راه گناه به مقصدي برسد ، ديرتر به آرزويش مي رسد و زودتر به آنچه مي ترسد گرفتار مي شود &lt;br /&gt;47. هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع می شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود&lt;br /&gt;48. رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد.&lt;br /&gt;49. بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.&lt;br /&gt;50. کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، دیرتر به آروزیش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-7116142839625105734?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/7116142839625105734/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=7116142839625105734&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/7116142839625105734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/7116142839625105734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2011/12/50-1.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-8517054903590793150</id><published>2011-10-09T14:12:00.001+03:30</published><updated>2011-10-09T14:12:57.296+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;color:#800080;"&gt;بشکه نفت&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;color:#800080;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;بشکه نفتی داخل انبار بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;سالن انبار تنگ و تار بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;عصر جمعه حول و حوش شیش و هفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;برق سالن اتصالی کرد و  رفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;عده‌ای هم جمع بودند از قضا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;صف کشیده تا کنار پله‌ها&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;یک به یک می‌آمدند و با ادب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;لمس می‌کردند و می‌رفتند عقب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;لمس می‌کردند مردان و زنان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p id="yui_3_2_0_1_1318156806074185" style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074184"  style="font-size:130%;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074183" dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;هر کسی چیزی گمان می‌برد از آن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;این یکی استادکار ذوالفنون&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;گفت چیزی نیست این غیر از ستون&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;آن یکی مرد سیاسی با دو دست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;لمس کرد و گفت حتما قدرت  است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;کودکی هم روی آن دستی کشید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;گفت اسنک بود با طعم شوید!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;کهنه رندی هم رسید و دست زد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;گفت ایران هزار و چارصد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;عاشقی هم گفت این دعوا خطاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p id="yui_3_2_0_1_1318156806074199" style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074198"  style="font-size:130%;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074197" dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;بی خیال بشکه معشوقم کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p id="yui_3_2_0_1_1318156806074208" style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074207"  style="font-size:130%;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074206" dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;عاقلی هم میگذشت از آن کنار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;گفت مارک و لیره و پوند و دلار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;دختری هم ناگهان جیغی کشید&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;گفت مردی بود با اسب سپید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;عده‌ای ناگاه از راه آمدند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;شمعی آوردند تا روشن کنند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;شمع را با فندکی افروختند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;بشکه در دم منفجر شد سوختند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;بشنو اما حاصل این گفتگو&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;ما درون بشکه نفتیم ای عمو&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p id="yui_3_2_0_1_1318156806074217" style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074216"  style="font-size:130%;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074215" dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;می‌رسد هر کشوری از هرکجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p id="yui_3_2_0_1_1318156806074226" style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074225"  style="font-size:130%;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074224" dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;پای خود را می‌کند در کفش ما&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;حرف آخر یک کلام است و همین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p id="yui_3_2_0_1_1318156806074233" style="word-spacing: 5px; text-align: center;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074230"  style="font-size:130%;"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_1318156806074227" dir="rtl" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;کاشکی بی نفت بود این سرزمین  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-8517054903590793150?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/8517054903590793150/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=8517054903590793150&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/8517054903590793150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/8517054903590793150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1396726481478844797</id><published>2011-08-29T10:46:00.000+04:30</published><updated>2011-08-29T10:47:53.903+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color:#444444;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img alt="" src="http://up.vatandownload.com/images/b7vzk6xzeenp57t3q.jpg" align="baseline" border="0" hspace="0" /&gt;&lt;br /&gt;مرحوم مستجاب احمدیان... روحش شاد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1396726481478844797?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1396726481478844797/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1396726481478844797&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1396726481478844797'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1396726481478844797'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2011/08/blog-post_29.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-8212809084786099458</id><published>2011-08-16T12:02:00.001+04:30</published><updated>2011-08-16T12:02:28.411+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شریعتی و امروز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val=""&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:narylim&gt;&lt;/m:intlim&gt; &lt;/m:wrapindent&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="0" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-priority:99; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-theme-font:minor-fareast; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;;" lang="AR-SA"&gt;تمام آنچه که در سخنان شریعتی در باب یک اسلام شورانگیز برای رسیدن به یک جامعه انسانی وجود دارد، چیزی است که مخالفت مطلق دارد با آنچه که امروز در جامعه تخدیرشده ما دیده می شود که یک اسلام منحرف که پوستین وارونه بر آن پوشیده شده است به خورد مردم داده میشود و جوانان ما حقیقتا تقدیس خشونت می کنند و با تحریف حقیقت خوش هستند و تمام مطبوعات ما هم در همین راه می روند. شریعتی اگر امروز بود مطمئن باشد که یک سطر از سخنانش در مطبوعات امروز قابل نشر و یا درج نبود. حداکثر به سرنوشت کسی مثل مرحوم منتظری یا مرحوم بزرگان مبتلا می شد و به همین سبب هم اکنون سعادتمندتر است که در این دوران نیست و نام نیکی را که با خود برده است، برقرار است وگرنه در جمهور اسلامی به انواع مطاعن، مطعون می شد و تهمت ها بر سر او می بارید و جامه اسلامیت و انسانیت را نیز از تن او بیرون می آوردند و اگر فرار نمی کرد و تبعید خود خواسته ای را پذیرا نمی شد دستکم در حصر و حبس خانگی می ماند و یا شاید هم مخفیانه ترور می شد و این سرنوشتی است که من برای شریعتی می بینم اگر زنده مانده بود و تا امروز می زیست و اجازه زیستن داشت.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/m:defjc&gt;&lt;/m:rmargin&gt;&lt;/m:lmargin&gt;&lt;/m:dispdef&gt;&lt;/m:smallfrac&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-8212809084786099458?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/8212809084786099458/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=8212809084786099458&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/8212809084786099458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/8212809084786099458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2011/08/normal-0-false-false-false-en-us-x-none.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4924058984487130229</id><published>2011-08-03T12:05:00.001+04:30</published><updated>2011-08-03T12:05:16.308+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بار دیگر دست دشمنان و بی‌ناموسان از یک جای جدید بیرون آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش گروهی بی‌دین و ایمان در روز روشن وسط یکی از پارک‌های پایتخت دست به اعمالی زدند که اگر در نطفه خفه نمی‌شدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درهای بهشت بسته می‌شد&lt;br /&gt;مردم همه می‌جهنمیدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرایط می‌رفت که به شکل بی‌سابقه‌ای از نظر ناموسی کنونی شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایمان و امان به سرعت برق&lt;br /&gt;می‌رفت که مومنین رسیدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... و بساط علنی بی‌ناموسی بدین صورت برچیده شد.&lt;br /&gt;ماجرا از این قرار است که گویا در یکی از پارک‌های تهران گروهی با ابزار و ادوات گوناگون به یکدیگر آب پاشیده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(30, 144, 255);"&gt;ریشه قضایا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- آن‌ها در واقع به هم آب نپاشیده‌اند، بلکه آب به آسیاب دشمن ریخته‌اند.&lt;br /&gt;- آن‌ها با این کارشان سعی داشته‌اند که از طریق آب‌پاشی ریشه‌هایِ بنیادیِ اساسیِ اصولِ کلیاتِ مهماتِ اعتقادی را سست کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 105, 180);"&gt;رئیس پلیس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سردار   ساجدی‌نیا، رئیس پلیس پایتخت در گفتگو با «مهر» گفت: «متاسفانه در ادامه   وقایع بوستان آب و آتش امروز تعدادی از پسران و دختران جوان در یکی از   بوستان‌های شهر تهران اقدام به انجام اعمال خلاف شئون اسلام کردند که   ماموران پلیس پایتخت پس از اطلاع از ماجرا بلافاصله در محل حاضر و تمامی   این متخلفان و هنجارشکنان را دستگیر و تحویل مراجع قضایی دادند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- عرض نکردم که ایمان و امان به سرعت برق...؟&lt;br /&gt;2-   شما خودتان یک «شدند» بعد از «حاضر»، و یک «کردند» بعد از «دستگیر»   بگذارید. اساساً ادبیات نیروی انتظامی یک طوری است که در مصرف فعل صرفه   جویی می‌کنند.&lt;br /&gt;3- این پیروزی، خجسته باد، این پیروزی (2 بار)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(30, 144, 255);"&gt;بدیهیات&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بدیهی   است که فتنه مذکور از جانب ابوالحسن بنی‌صدر، القاعده، سران فتنه،   صهیونیسم جهانی، جورج سوروس، کوردلان، اصولگرایان لیبرال، فتنه‌گران سال   88، خاندان پهلوی، خاندان هاشمی، دشمنان داخلی، دشمنان خارجی، تفرقه   افکنان، مجاهدین انقلاب اسلامی، اسرائیل، آمریکای جهانخوار، مجمع تشخیص   مصلحت نظام، و ... طراحی و اجرا شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 105, 180);"&gt;حواشی ماجرا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;1- بعد از این اساساً رطوبت بیش از حد در پارک‌ها برای افراد جرم محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;2-   گویا در بین دستگیر شدگان مردی بوده که به شدت از هنجارشکنان بی‌دین و   ایمان دستگیر شده برائت می‌جسته و اصرار داشته که رطوبت لباس او از   هنجارشکنی نیست، بلکه حاصل «عرق کردگیِ ناشی از ورزش در پارک» است. ماموران   پس از انجام تحقیقات کارشناسی گفته‌های وی را تایید کردند و شخص مذکور   آزاد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحقیقات کارشناسی مزبور شامل دو بخش تحقیقات کوتاه مدت و تحقیقات بلند مدت بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحقیقات   کوتاه مدت: یکی از سربازان غیور ماموریت یافت تا رطوبت متهم را در نواحی   زیر بغل بو کند. نیم ساعت بعد از بو کردن، وقتی سرباز غیور به هوش آمد   تایید کرد که رطوبت متهم ناشی از تعرق است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحقیقات بلند مدت: برای   محکم کاری تصمیم گرفته شد تا تحقیقات بلند مدت نیز صورت بگیرد. لذا متهم  را  زیر پنکه سقفی نشاندند. بعد از یک ساعت که کاملا خشک شد، شوره‌های  لباسش  موید عرق کردگی وی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(30, 144, 255);"&gt;آلات جرم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در جستجوهای کارشناسی از محل وقوع جرم ابزار و آلات جرم به دست آمد که تصاویر آنها ضمیمه است.&lt;br /&gt;&lt;img style="border: medium none;" alt="" title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/5/11/103965_322.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(199, 21, 133); font-style: italic;"&gt;ضمیمه 1:&lt;/span&gt; آلت جرم دوقلوی مکشوفه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="border: medium none;" alt="" title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/5/11/103966_461.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic; color: rgb(199, 21, 133);"&gt;ضمیمه 2:&lt;/span&gt; همانطور که ملاحظه می‌فرمایید نیمی از محتویات آلت جرم&lt;br /&gt;فوق صرف اعمال مجرمانه شده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="border: medium none;" alt="" title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/5/11/103967_670.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(199, 21, 133); font-style: italic;"&gt;ضمیمه 3:&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(199, 21, 133);"&gt; &lt;/span&gt;تصویر یکی از آلات جرم پیشرفته&lt;br /&gt;&lt;img style="border: medium none;" alt="" title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/5/11/103968_238.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic; color: rgb(199, 21, 133);"&gt;ضمیمه4:&lt;/span&gt; آلت جرم طولانی که ریشه‌اش از پشت دیوار به خیلی جاها&lt;br /&gt;بند است&lt;br /&gt;&lt;img style="border: medium none;" alt="" title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/5/11/103969_887.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 105, 180);"&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(199, 21, 133);"&gt;ضمیمه 5:&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;تصویر آلت جرم فوق به جهت رعایت عفت عمومی به صورت شطرنجی تقدیم می‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهرام شکیبا در خبرآنلاین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4924058984487130229?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4924058984487130229/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4924058984487130229&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4924058984487130229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4924058984487130229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1225343071779117819</id><published>2011-02-18T21:48:00.001+03:30</published><updated>2011-02-18T21:56:56.757+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امید حسینی در وبلاگ آهستان نوشت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما هنوز در مدیریت بحران مشكل داریم. چه در مدیریت بحران شهری و چه در مدیریت بحران رسانه‌ای…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با عرض معذرت، من به هوش و درایت مدیران بحران شك دارم. چه مدیران بحران شهری و چه مدیران بحران رسانه ای…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذشته  چراغ راه آینده است. آدم كشی و ترور مردم بی‌گناه ایران، برای ما مساله‌ی  تازه‌ای نیست. از ابتدای پیروزی انقلاب تاكنون آدم‌های بی‌گناه زیادی به  دست گروهك‌های مزدور و ضدانقلاب ترور شده‌اند. چه از حزب‌اللهی‌ها و چه  افراد عادی جامعه. كافیست سری به آرشیو مطبوعات دهه ۶۰ بزنید. خیلی‌ها صرفا  به خاطر ظاهر حزب‌اللهی و محاسن روی صورتشان ترور شدند اگرچه بقال و  نانوای یك محله بودند. خیلی‌ها هم به خاطر یك مسئولیت ساده ترور شدند مثلا  مسئول انجمن اسلامی یك اداره یا یك محل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشتباه ما این بود كه  سال‌های سال بخشی از تاریخ حساس این كشور و این انقلاب را عمدا و یا سهوا  كنار گذاشتیم و فقط در مناسبت‌های حساس به سراغ آن رفتیم. ماجراهای دهه ۶۰  یك دوره كلاس درس تئوری و عملی برای كنترل مدیریت بحران و كلاس درس آشنایی  با شیوه رفتار گروهك‌های ضدانقلاب و همچنین كلاسی برای عبرت گرفتن از  سرنوشت ضدانقلاب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گذشته تروریست‌ها با افتخار تمام آدم  می‌كشتند و برنامه تروریستی خودشان را هم با افتخار تمام در نشریات و  اعلامیه‌های خود منتشر می‌كردند اما امروز سیاست آنها عوض شده. برای رسیدن  به مقاصد پلیدشان حتما لازم نیست فردی حزب‌اللهی و یا طرفدار نظام را ترور  كنند و همچنین لازم نیست  به رفتار خود اعتراف كنند. چه بسا كاملا منكر  هرگونه فعالیت تروریستی بشوند و همه چیز را گردن جمهوری اسلامی بیندازند.  البته دم خروسشان گاهی مثل ماجرای ترور دانشمندان هسته‌ای بیرون می‌زند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس  در چنین شرایطی مدیران بحران باید این مساله را درك كنند و پیشاپیش برای  برخورد با چنین مسائلی آماده باشند. مخصوصا بعد از حوادث سال گذشته انتظار  می‌رفت كه مسئولان مربوطه اینبار دقت بیشتری به خرج دهند و هوشمندانه‌تر  رفتار كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال گذشته بعد از قتل ندا آقاسلطان متاسفانه تا مدتها  هیچ خبری از رسانه‌های رسمی و ملی ما منتشر نشد و اگر درست گفته باشم برای  اولین بار نام آقاسلطان در روز چهلم درگذشت وی از صداوسیما پخش شد. این  مساله بهانه و فرصت كافی را به رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی از جمله  بی‌بی‌سی فارسی داد تا نهایت استفاده را از سكوت ما ببرند و خیلی راحت قتل  كاملا مشكوك ندا را گردن جمهوری اسلامی بیندازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته  شاید امروز صحبت كردن و قضاوت درباره آن روزها و شب‌های پرتنش و جنجالی  چندان منصفانه، درست و منطقی نباشد، اما باور كنید نیروی انتظامی و یا سایر  مسئولین می‌توانستند از همان ابتدا با محكوم كردن چنین اقدامی، ابتكار عمل  را از طرف مقابل بگیرند اگرچه قبول دارم كه با جماعتی روبرو هستیم كه به  هر دروغ و ترفندی متوسل می‌شوند تا قاتل بودن ما را ثابت كنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این  اتفاق مجددا در آشوب‌های ۲۵ بهمن هم اتفاق افتاد. با توجه به شعارهای  توخالی و مضحك ضدانقلاب مبنی بر راهپیمایی میلیونی از میدان امام حسین تا  آزادی تهران آن هم به بهانه حمایت از مردم مصر، هر آدم عاقلی باید این  احتمال را می‌داد كه این جماعت به علت عدم توفیق در همراه كردن مردم با  خود، نهایت استفاده را از این فرصت خواهد برد، حتی با دست زدن به ترور و  آدم‌كشی. مساله مهم برای ضدانقلاب، جنجال رسانه‌ای است نه جنجال خیابانی،  چون خودشان هم به خوبی می‌دانند كه در خیابان‌ها قدرتی ندارند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و  متاسفانه باید اعتراف كنیم كه ما علی‌رغم پیروزی خیابانی، گاهی اسیر این  جنجال رسانه‌ای و تبلیغاتی آنها می‌شویم. در ساعات اولیه دانشجوی كشته شده  را شهید بسیجی نامیدیم و چند ساعت بعد، سبزها او را حامی منتظری و حتی  مخالف نظام نامیدند! در این میان، مظلوم واقعی باز هم جمهوری اسلامی است.  چرا؟! …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز سبزهای خائنی كه از راهپیمایی میلیونی (؟!) ۲۵ بهمن  چیزی عایدشان نشده، می‌خواهند با سو‌ء‌استفاده از تناقض عكس‌ها و تصاویر  صانع ژاله، توپ را در زمین جمهوری اسلامی بیندازند، آن وقت گاهی ما هم توپ  را محكم شوت می‌كنیم درون دروازه خودمان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما از كشته شدن هر هموطنی  با هر اعتقاد و عقیده‌ای ناراحت و متاسفیم. لازم نیست كسی حتما بسیجی باشد و  یا حزب‌اللهی. به موسوی رای داده باشد و یا به احمدی‌نژاد؛ شیعه باشد یا  سنی. گروهك‌های ضدانقلابی كه در سی سال گذشته دست در دست صدام، آمریكا و  اسرائیل، به ملت ایران خیانت كرده‌اند و دستشان به خون مردم بی‌گناه كشور  آلوده است، بسیجی و غیربسیجی و شیعه و سنی نمی‌شناسند. اتفاقا در چنین  اوضاعی كشتن آدم‌های غیر بسیجی و گاه مخالف و منتقد نظام، شاید بیشتر به  نفع آنها باشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگر شهدای پیشین زاهدان همگی شیعه و بسیجی و سپاهی  بودند؟ و مگر در تاریخ پر فراز و نشیب انقلاب اسلامی، برادران اهل سنت ما  در كردستان و كرمانشاه توسط گروهك‌های تروریسی سنی و كرد كشته نشده‌اند؟ پس  چرا توطئه‌های جدید ضدانقلاب را به خوبی درك نكنیم؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1225343071779117819?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1225343071779117819/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1225343071779117819&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1225343071779117819'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1225343071779117819'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-3351155515493713236</id><published>2011-01-26T21:37:00.001+03:30</published><updated>2011-01-26T21:37:57.752+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به نام خدا&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عبدالرحیم سلیمانی اردستانی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;امام علی(ع) می فرماید: “چهار چیز نشانه افول دولت هاست: فرو گذاشتن  اصول، چسبیدن به فروع، مقدم داشتن فرومایگان و عقب زدن مردمان با فضیلت و  لایق”( غرر الحکم، ح ۱۰۹۶۵).&lt;/p&gt; &lt;p&gt;چهار امری که امام می فرماید دو به دو در مقابل هم قرار می گیرند، یعنی  حکومتی که اصول را فرو می گذارد به فروع می چسبد و حکومتی که مردمان با  فضیلت را پس می زند فرومایگان را بر مسند می نشاند. و البته این دو امر می  تواند علامت و نشانه حق بودن یا باطل بودن حکومت ها باشد. و شاید بتوان گفت  آنچه در حکومت علوی اصل است در حکومت اموی مساله ای بی اهمیت است و آنچه  برای علی بی اهمیت است در حکومت معاویه اصل الاصول است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;برای علی عدالت اصل اساسی است.علی همه چیز را به پای عدالت می ریزد. چرا  که عدالت مقوم حکومت علوی است و اگر این اصل از آن گرفته شود با حکومت  اموی فرقی ندارد. برای علی نیز حفظ نظامی که مجری عدالت است اهمیت دارد و  واجب است. علی تلاش می کند نظام حکومت عادلانه خود را حفظ کند، اما نه به  قیمت زیرپا گذاشتن عدالت، چرا که در این صورت با دست خود نظام را از بین  برده و حکومت علوی را به حکومت اموی تبدیل کرده است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;در حکومت علی نه تنها حقوق مردم اصل است، چنان که آن را مکرر و به صورت  های مختلف، از جمله در عهدنامه مالک اشتر، مورد تاکید قرار داده است، بلکه  خود حکومت را هم حق مردم می شمرد و می فرماید:&lt;/p&gt; &lt;p&gt;“امر خلافت مربوط به شما است و کسی در آن حقی ندارد، جز آن کسی که او را  برای امارت برگزیده اند. من در مقابل شما حقی ندارم جز اینکه حافظ کلید  های بیت المال شما هستم”(کامل ابن اثیر، ج۳، ص ۱۹۳، به نقل از سبحانی،  جعفر، مسایل جدید کلامی).&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بنابراین در حکومت علی جان، مال و آبروی همه مردم، چه موافق و چه مخالف و  چه مسلمان و چه غیر مسلمان اصل است و نسبت به آنها حساسیت نشان می دهد و  نه تنها خود به آنها تجاوز نمی کند، بلکه وقتی تجاوز دیگران را می شنود داد  و فریاد او بلند می شود. برای علی اخلاق اصل است و به همین جهت در حکومت  او دروغ و فریب و حیله جایی ندارد.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اما در حکومت اموی امر به عکس است. بیت المال مردم حرمتی ندارد و دست  اندازی به آن جرم نیست و حداکثر یک مساله فرعی است؛ کشته شدن انسان ها  اهمیتی ندارد و حداکثر یک فرع است و نه اصل؛ اموال و آبروی انسانها چندان  مهم نیستند. و سرانجام نه تنها اخلاق اصل نیست، بلکه سیاست در آن حکومت  مساوی است با دروغ گویی و فریب و حیله. در واقع این امور مقومات حکومت اموی  هستند، چنان که امام علی(ع) فرق سیاست خود را با معاویه اینگونه بیان می  کند:&lt;/p&gt; &lt;p&gt;“سوگند به خدا که معاویه از من سیاستمدارتر نیست، اما او نیرنگ می زند و  مرتکب انواع گناه می شود. اگر نیرنگ ناپسند و ناشایست نبود من  سیاستمدارترین مردم بودم، ولی هر نیرنگی گناه است، و هر گناهی نوعی کفر  است؛ در قیامت هر غدار و مکاری پرچم خاصی دارد که به آن وسیله شناخته می  شود. به خدا سوگند من با کید و مکر اغفال نمی شوم و در رویارویی با شداید  ناتوان نمی گردم”(نهج البلاغه، خ۲۰۰).&lt;/p&gt; &lt;p&gt;آری! از آنجا که معاویه حکومت را برای قدرت خود می خواهد پس برای حفظ آن  به هر کاری دست می زند و برای او اصل این می شود که مخالفان و منتقدان را  سرکوب و زندانی و هر صدای مخالفی را در گلو خفه کند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;امام علی در بخش دوم سخن خود معیار و نشانه دیگری را بیان می کند. از  آنجا که برای علی اجرای حق و عدالت مهم است قطعا افراد لایق و با فضیلت در  حکومت او جایگاه والاتری دارند و بلکه پست های کلیدی در دست آنان است. اما  این افراد در حکومت اموی جایی ندارند و کنار زده می شوند. انسان های با  فضیلت بی عدالتی ها و ظلم های حکومت اموی را بر نمی تابند و سیاست های  مبتنی بر دروغ و فریب را همراهی نمی کنند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;انسان های با فضیلت برای پست و مقام جایگاهی و ارزشی قائل نیستند و تنها  به عنوان ابزار احقاق حق به آن نگاه می کنند. این پست و مقام نیست که به  شأن و منزلت آنان می افزاید بلکه آنان هستند که منزلت پست و مقام را بالا  می برند. اما فرومایگان بی مقدار هویتی ندارند و تلاش می کنند از پست و  مقام برای خود شأنی به دست آورند. اینان حقیقت و عدالت و اخلاق را فدای پست  و مقام خود می کنند. اینان با حکومت اموی هماهنگ و جور هستند. و اینجاست  که کسانی که در حکومت علوی بالاترین جایگاه را دارند در حکومت اموی پس زده  می شوند و کسانی که در حکومت علوی جایی ندارند در حکومت اموی مناصب حساس را  در دست دارند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;امام علی(ع) در رابطه با گزینش افراد برای پست ها به مالک اشتر می گوید:  “افرادی را که در گفتن حق از همه صریح تر، و در مساعدت و همراهی نسبت به  آنچه خداوند برای اولیایش دوست نمی دارد، به تو کمتر کمک می کند، مقدم دار،  خواه موافق میل تو باشند یا نه؛ به اهل ورع و صدق و راستی بپیوند…”(نهج  البلاغه، نامه ۵۳).&lt;/p&gt; &lt;p&gt;منبع: وبلاگ نویسنده&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-3351155515493713236?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/3351155515493713236/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=3351155515493713236&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3351155515493713236'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3351155515493713236'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-9154641802344173998</id><published>2011-01-12T10:23:00.000+03:30</published><updated>2011-01-12T10:25:20.163+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خدا&lt;br /&gt;به یاد محمد نوریزاد از حاج آقا محمدرضا زائری:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://shafae.persianblog.ir/post/39/"&gt;http://shafae.persianblog.ir/post/39/&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-9154641802344173998?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/9154641802344173998/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=9154641802344173998&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9154641802344173998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9154641802344173998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2011/01/httpshafae.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1412943633700446732</id><published>2010-12-31T09:38:00.001+03:30</published><updated>2010-12-31T09:40:19.261+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام حق&lt;br /&gt;تقديم به دوستاني كه در جنگلي به نام تهران زندگي ميكنند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این دیار ســـربی ، یک استکان، هـوا نیســــــت/درد و غم و مرض هست؛ یک جرعه ی دوا نیست&lt;br /&gt;مــعشوقه هـــای این شهر بر چهره، مــاسک دارند/احــــــــوال عــــــــاشقان نیز، چندی است روبِه را نیست &lt;br /&gt;فرهـــــــــاد آسم دارد ، خسرو ســـــــــــــیاه سرفه/ هیچ آدمی به فـــــکرِ شــــیرین بینوا نیســـــت&lt;br /&gt;"اطفــــــــال و ســــــالمندان" در خــــانه ها اسیرند/ ویران شود هر آنجا ، غوغـــــای بچه ها نیســــت&lt;br /&gt;تـــــاوان دیـــــــدن تو ، سنگینتر از جریمه است/ من زوجم و تو فردی ، این شهر جــــای ما نیست&lt;br /&gt;از دوستی عسل&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1412943633700446732?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1412943633700446732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1412943633700446732&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1412943633700446732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1412943633700446732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/12/blog-post_31.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-317382477000498304</id><published>2010-12-24T17:36:00.001+03:30</published><updated>2010-12-24T17:39:18.310+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://neychabour.blogspot.com/2010/12/blog-post_6797.html" rel="nofollow" target="_blank"&gt;اطاعت از خلیفه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معاویه مسلمانان را چنان تربیت کرده بود که دین اسلام را در اطاعت از خلیفه می دانستند و عمده مشکلات از اینجا بود. نکته دیگر این که تا قبل از معاویه، مرکز حکومت اسلامی مدینه بود و مسلمانان کشورهای اسلامی در آنجا بعضی صحابه و تابعین را می‌دیدند و می‌توانستند چیزهایی را از ایشان در باره عقاید و احکام اسلامی بشنوند. معاویه مرکز را شام قرار داد و اهل شام را چنان بار آورد که به جز انجام نماز و روزه، چندان فرقی بین حکومت او و حکومت قیصری پیش از او نمی‌دیدند.&lt;br /&gt;یکی از نتایج اعتقاد به آن که هرچه خلیفه می‌گوید، در زمان « یزید» آشکار شد، آن گاه که ارتش خود را برای جنگ با عبدالله زبیر به مکه فرستاد، آنجه که سپاهیان او رو به کعبه که قبله‌شان بود می‌ایستادند و نماز می‌خواندند، و سپس همان قبله خود را با منجنیق به توپ می‌بستند!همچنین هنگاهی که عبد المملک لشکری دیگر به سر کردگی حجاج به جنگ عبدالله زبیر فرستاد، گاهی که لشکریان سستی می کردند، حجاج فریاد می‌‌زد : اطاعت خلیفه، اطاعت خلیفه. و آنان می‌گفتند: اطاعت خلیفه با حرمت خانه جمع شد، اما طاعت خلیفه بر حرمت خانه خدا برتری یافت. خلیفه دستور داده است که ما خانه خدا را به توپ ببندیم و ما هم به توپ می‌بندیم. و باز به سبب فرمانبرداری از خلیفه بود که چون مردم مدینه در سال دوم حکومت یزید شورش کردند، او ارتشی به مدینه فرستاد و تا سه روز جان و مال و ناموس اهل مدینه را بر آن‌ها حلال کرد تا هرچه می‌خواهند بکنند. آنان نیز چنان کردند که خون در مسجد پیامبر جاری شد و هزار زن بعد از آن واقعه فرزندانی به دنیا آوردند که پدرانشان معلوم نبود. و فرمانده لشکر که مسلم نام داشت و در تاریخ او را مشرف می‌گویند، پس از آن جنایت هولناک، وقتی با لشکر خود از مدینه به طرف مکه روان شد تا با عبدالله زبیر بجنگد و در بین راه وفات کرد، در زمان مرگش گفت: خدایا اگر بعد از اطاعت از خلیفه و کشتار اهل مدینه مرا به جهنم ببری معلوم می ‌شود که من خیلی بدبختم. یعنی من کشتار اهل مدینه را در راه اطاعت خلیفه انجام دادم و بدین وسیله به خدا تقرب جستم.&lt;br /&gt;شمربن ذی‌الجوشن نیز، وقتی که بعد از شهادت حضرت سید الشهدا مورد سرزنش قرار گرفت، در جواب گفت: وای بر شما، کار ما اطاعت خلیفه بود. اگر ما اطاعت خلیفه نمی‌کردیم، مثل چارپایان بودیم.&lt;br /&gt;از نقش ائمه در احیاء دین&lt;br /&gt;جلد شانزدهم&lt;br /&gt;نوشته علامه عسگری&lt;br /&gt;مراجع: تاریخ طبری&lt;br /&gt;تاریخ یعقوبی&lt;br /&gt;تاریخ ابن کثیر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-317382477000498304?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/317382477000498304/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=317382477000498304&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/317382477000498304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/317382477000498304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4721627077997711717</id><published>2010-11-02T10:34:00.000+03:30</published><updated>2010-11-02T10:35:42.433+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;به نام حق&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;شعری در مورد یارانه ها:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد&lt;br /&gt;دارد این یارانه ها استان به استان می رسد&lt;br /&gt;مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست&lt;br /&gt;موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد&lt;br /&gt;در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود&lt;br /&gt;بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد&lt;br /&gt;چند سالی مایه داران حال می کردند و حال&lt;br /&gt;نوبت حالیدن یارانه داران می رسد&lt;br /&gt;شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است&lt;br /&gt;بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد&lt;br /&gt;آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند&lt;br /&gt;این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد&lt;br /&gt;عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است&lt;br /&gt;شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد&lt;br /&gt;مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند&lt;br /&gt;خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد&lt;br /&gt;تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:&lt;br /&gt;خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد&lt;br /&gt;مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:&lt;br /&gt;پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد&lt;br /&gt;بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:&lt;br /&gt;خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد&lt;br /&gt;خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک&lt;br /&gt;تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد&lt;br /&gt;اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب&lt;br /&gt;تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد&lt;br /&gt;خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند&lt;br /&gt;طفکی از دور با چشمان گریان می رسد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4721627077997711717?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4721627077997711717/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4721627077997711717&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4721627077997711717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4721627077997711717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-9192377451979421946</id><published>2010-10-05T08:37:00.000+03:30</published><updated>2010-10-05T08:38:36.725+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;color:#009900;"&gt;حكايت شهر قصه ها...!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.&lt;br /&gt;دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.&lt;br /&gt;اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.&lt;br /&gt;بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.&lt;br /&gt;در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند.. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.&lt;br /&gt;به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.&lt;br /&gt;به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.&lt;br /&gt;به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.&lt;br /&gt;عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.&lt;br /&gt;به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.&lt;br /&gt;تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.&lt;br /&gt;  &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-9192377451979421946?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/9192377451979421946/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=9192377451979421946&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9192377451979421946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9192377451979421946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4407237756186161699</id><published>2010-09-07T12:33:00.001+04:30</published><updated>2010-09-07T12:37:00.494+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;پرسش‌های بنيادين&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;1- آيا اعتقاد به ولايت‌فقيه، جزو ضروريات اسلام است؟باورمندان به اصل ولايت‌فقيه، آن را نظريه مسلم فقهی- كلامی می‌دانند؛ اما آيا اين نظريه، در حد ضروريات اسلامی- فقهی است كه اگر كسی به آن معتقد نبود؛ از دايره مسلمانی خارج باشد؟در اين زمينه، پاسخ صريح مقام معظم رهبری به استفتای 59 چنين است:«عدم اعتقاد به ولايت فقيه، اعم از اين‌كه بر اثر اجتهاد باشد يا تقليد، در عصر غيبت حضرت حجت (ارواحنا فداه) موجب ارتداد و خروج از اسلام نمی‌شود.»&lt;br /&gt;2- آيا نظريه ولايت‌فقيه در دايره ضروريات مذهب است يا اجتهادپذير است؟اين پرسش چونان پرسش پيشين، اهميت بسياری دارد. پاره‌ای از احكام و باورهای مذهبی، گرچه جزو ضروريات اسلام نيستند و انكار آن به خروج از اسلام منتهی نمی‌شود؛ اما چون در ضروريات باورهای مذهبی، قرار دارند؛ «اجتهادپذير» نيستند. از سوی ديگر، در همه مواردی كه فضای «اجتهاد فقهی» و «استنباط شرعی» مفتوح باشد؛ ديدگاه مسلم فقيهان آن است كه مجتهد (و مقلدان او) در فرض خطا، نيز معذورند؛ نه مجازات دنيوی می‌شوند و نه به عقاب اخروی گرفتار می‌آيند.با اين توضيح مختصر، اين پرسش مطرح است كه نظريه ولايت‌فقيه، آيا اجتهاد پذير است؟ و اگر مجتهد فرآيند متعارف استنباط را پيمود اما آن نظريه را نپذيرفت؛ آيا او و مقلدانش، می‌توانند مشمول مجازات‌های دنيوی يا عقاب‌های اخروی بشوند؟مقام معظم رهبری، در پاسخ به استفتای 61 می‌نويسند:«اگر كسی به نظر خود بر اساس استدلال و برهان به عدم لزوم اعتقاد به آن ولايت‌فقيه رسيده باشد؛ معذور است.»هم چنين در پاسخ به استفتای 67 نيز نوشته‌اند:«احكام مربوط به ولايت‌فقيه، مانند ساير احكام فقهی، از ادله شرعی استنباط می‌شوند و كسی كه به نظر خود بر اساس استدلال و برهان به عدم پذيرش ولايت‌فقيه رسيده، معذور است.»&lt;br /&gt;3- آيا انتقاد به رهبری، به معنای ضديت با ولايت‌فقيه است؟اين پرسش نيز، از پرسش‌های محوری در ضديت و التزام به ولايت‌فقيه است. در يك نظام اسلامی، آيا نمی‌توان به نقد رهبری پرداخت؟ آيا انتقاد از رهبر جامعه اسلامی، به خروج از دايره شهروندی می‌انجامد؟ آيا اين نقد و انتقاد جرم حقوقی و گناه شرعی است؟اين گونه پرسش‌ها، در سه دهه گذشته مطرح بوده و هست. در اين زمينه، به سخنان رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در ديدار با تشكل‌های دانشجويی در 17 مهر 86 اشاره می‌كنيم:«اين به معنای انتقاد نكردن نيست؛ به معنای مطالبه نكردن نيست؛ درباره رهبری هم همين‌طور است.»ايشان سپس به تبيين و تفسير ضدولايت‌فقيه می‌پردازند و مجددا بر نكته ياد شده تأكيد می‌ورزند:«اين ضدولايت‌فقيه كه در كلمات هست؛ آيه منزل از آسمان نيست كه بگوييم بايد حدود اين كلمه را درست معنا كرد؛ به هر حال يك عرفی است؛ اعتراض به سياست‌های اصل 44 ضديت با ولايت‌فقيه نيست؛ اعتراض به نظرات خاص رهبری، ضديت با رهبری نيست.»بی‌ترديد صراحت نظر فوق، چندان هست كه راه هرگونه تأويل را بربندد و باب توجيه را مسدود كند.&lt;br /&gt;4-آيا انتقاد از مسئولان عالی‌رتبه كشور، به معنای عدم التزام به ولايت‌فقيه است؟پاسخ به اين پرسش با توجه به سؤال پيشين، روشن به نظر می رسد وقتی كه در نظام اسلامی، رهبری نظام فراتر از نقد نباشد و نقد به او خروج از دايره مسلمانی ودايره شهروندی، محسوب نشود؛ طبيعی است كه انتقاد از مسئولان، حتی مسئولان اصلی نه گناه شرعی است و نه جرم قانونی و نه موجب ضديت با ولايت‌فقيه!رهبر معظم انقلاب اسلامی، بارها و بارها بر اهميت نقد در جامعه اسلامی تأكيد ورزيده اند و از جمله در خطبه‌های نماز جمعه رمضان 88 (و در اوج حوادث پر تشنج كشور) فرمودند:«اشكالی ندارد كه مسئولان كشور، متوليان امور كشور، منتقدينی داشته باشند كه ضعف‌های آن‌ها را به خود آن‌ها نشان بدهند؛ وقتی انسان در مقام رقابت قرار بگيرد؛ مقابل منتقد قرار بگيرد؛ بهتر كار می‌كند.»&lt;br /&gt;5-آيا دگرانديشی دينی و دگرانديشی سياسی، خروج از شهروندی نظام اسلامی است؟اين پرسش نيز از سؤالات اساسی در حقوق شهروندی است. آيا می‌توان دگرانديشان دينی يا سياسی را از حقوق متقابل حاكميت- شهروندی بی‌بهره دانست؟قبل از آن‌كه به نقل ديدگاه رهبری بپردازم؛ تفسير شخصی خود را از «دگرانديش دينی و سياسی» در عباراتی كوتاه عرض می‌كنم: دگرانديشی، تفاوت‌های ماهوی و اساسی با ديدگاه‌های مبنا در حاكميت كشور است. اين تفاوت‌ها، گاه تفاوت‌های ماهوی دينی‌اند و گاه تفاوت‌های ماهوی سياسی و گاه هر دو.رهبر انقلاب اسلامی، در همان خطابه رمضان سال 88، فرموده‌اند:«نظام با دگرانديشان كاری ندارد؛ اين همه دگرانديش هست؛ دگر انديش سياسی كه بالاتر از دگرانديش دينی نيست؛ خوب، ما اقليت‌های دينی داريم كه دگرانديش‌اند؛ در مجلس شورای اسلامی هم عضو دارند؛ در مناصب مختلف هم حضور دارند.»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4407237756186161699?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4407237756186161699/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4407237756186161699&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4407237756186161699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4407237756186161699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/09/1-59.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4410247395721656829</id><published>2010-08-24T11:38:00.004+04:30</published><updated>2010-09-19T14:02:05.333+04:30</updated><title type='text'>اجتناب از مطلق گرایی</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#009900;"&gt;به نام خالق مرتضی علی(ع)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;یکسال و اندی است که از ماجرای انتخابات ریاست جمهوری می گذرد و التهابات آن نسبتا فروکش کرده است، بد ندیدم که درونیات خود را بیرون بریزم و در معرض قضاوت دوستان و همدلان قرار دهم.&lt;br /&gt;جایی خواندم که از آیت الله ری شهری پرسیدند:مشی سیاسی شما چیست؟ گفت: در یک جمله اجتناب از مطلق گرایی....&lt;br /&gt;همیشه اعتقاد داشته و دارم که در عصر غیبت این جریانی را نمی توان مطلق سیاه و سفید دید، هر جریانی بر اساس مقدار نصیبی که از حقیقت دارد حق است و حق مطلقی وجود ندارد. در جریانات اخیر متاسفانه هر چند طرف درگیر بر طبل حق بودن خود و باطل بودن مطلق دیگران کوبیده اند و اگر نه رک ، ولی در باطن خود به این موضوع باور داشته اند و این از معضلات مسلمانان و بویژه ایرانیان است.&lt;br /&gt;در فتنه جمل از علی (ع) سربازی پرسید:یا علی آن طرف ام المومنین عایشه و سیف الاسلام زبیر و طلحه الخیرند و جملاتی از پیامبر را یاد آور شد و طرف دیگر شمایید، حق با کیست؟&lt;br /&gt;علی(ع) فرمود:"ان الحق و الباطل لا یعرفان بالاقدار الرجال" که یعنی چرا حق و باطل را با معیار شخص می سنجی،اشخاص را به معیار حق و باطل بسنج.&lt;br /&gt;حکایت ما هم همین است،از طرفی جریانی شاخص برای انقلاب معرفی می کند و حق و حقیقت و فصل الخطاب را یک شخص معرفی می کند که این خود در معارضه با گفتار معصوم است و به قول شهید مطهری:"هر گاه شخصیت غیر معصومی در مقام غیر قابل انتقاد قرار گیرد هم برای خودش خطرناک است و هم برای اسلام..." ،طرفی دیگر نیز همان شخص را معیار باطل می داند به صرف بودن او با جریانی همه را بالکل باطل می پندارد. در حال که اگر نیک نگاه کنیم هر چند طرف درگیر هم مواضع درست و حق دارند و هم به وفور مواضع ناحق و باطل.&lt;br /&gt;به عنوان مثال همیشه جنبش سبزیها از قانون گریزی دولت و احیانا تقلب در انتخابات گله دارند و شعار بازگشت به قانون اساسی را علم خود کرده اند که تا جایی درست نیز هست و از طرفی برای حل موضوع و درگیری قانون اساسی را کامل نمی دانند و شورای حکمیت و مراجع را پیش می کشند. آیا این موضوع با جمله معروف :"پایبندی به قانون اساسی هر چند ناصواب ، از بی قانونی بهتر است." صدق می کند.&lt;br /&gt;جمله ایست از پیامبر اعظم(ص) که "ان فی اختلاف امتی رحمه" ؛ به قول شهید بزرگوار دکتر شریعتی، نگفته اند اختلاف در امت من عیبی ندارد،مشکلی نیست و... بلکه فرموده اند رحمت است،مایه خیر و برکت است. حال اگر جریانی در کشور به دنبال حذف رقیب است این به نظر شما با حدیث جور در می آید؟ جالب اینجاست که به نظر کاسه های نیز زیر نیم کاسه هست، مثلا یکی از اولین کسانی که به جناب میرحسین موسوی در شب قبل اعلان نتایج زنگ زده و تبریک گفته ریاست محترم مجلس جناب آقای لاریجانی بوده اند، حال هر کس می تواند این موضوع را به نحوی تعبیر کند ولی در کل الله اعلم.&lt;br /&gt;شخصا معتقدم که فریب دادن طبقه فرهیخته و دانشگاهی جامعه با توجه به گستردی رسانه های در دسترس این طبقه ساده تر از فریفتن عوام است،ما روزانه با سیل روزنامه ها و سایت های اینترنتی و پیامک ها و ایمیلها و شبکه های ماهواره ای متنوع سر و کار داریم که اگر بخواهند با تکرار و تکرار هر جریانی را می قبولانند و کمتر پیش می آید که خبری را به طور کامل پیگیری کنیم و اصطلاحا ته قضیه را درآوریم،به این موضوع اضافه کنید روحیه قدرت ستیزی ما و علاقه به خبرهای نو و نفی هر حکومتی که سر کار باشد از جانب ما،که به قول مهندس بازرگان ما همیشه "زیاد و زود و به زور " می خواهیم و هیچ حکومتی توان این خواستن را ندارد.&lt;br /&gt;بیاییم در دانسته هامان شک کنیم و از مطلق گرایی اجتناب کنیم و هیج موضوعی را سیاه و سفید نکنیم که عالم در غیبت معصوم همه خاکستری است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;یا علی مدد&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4410247395721656829?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4410247395721656829/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4410247395721656829&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4410247395721656829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4410247395721656829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/08/blog-post_24.html' title='اجتناب از مطلق گرایی'/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1309184861770916404</id><published>2010-08-17T12:11:00.001+04:30</published><updated>2010-08-17T12:18:19.504+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خالق علی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر شريعتي :&lt;br /&gt;به آنکه اعتراض مي‌کند که چرا دانشجويان دست مي‌زنند و صلوات نمي‌فرستند مي‌گويم: صلوات نفرستادن جوانان گناه توست. چرا که خود مي‌داني صلوات را به چه صورتي درآورده‌اي و برايش چه مصرف‌هايي درست کردي.&lt;br /&gt;يکي اينکه تا شخصيت گنده‌اي وارد مجلس شده صلوات فرستادي. مصرف ديگرش حرکت تابوت و جنازه است در ميان زندگان، مصارف ديگرش هو کردن يک سخنران، پايين کشيدن يک منبري و مسخره کردن کسي. اين‌هاست مصارفي که تو براي صلوات ساخته‌اي.&lt;br /&gt;تو هرگز به دست بوسيدن اعتراض نکردي حالا به دست زدن اعتراض مي‌کني!؟&lt;br /&gt;مارکسيسم مي گويد: رفيق، نانت را خودت بخور، حرفت را من مي زنم.&lt;br /&gt;فاشيسم مي گويد: رفيق نانت را من مي خورم، حرفت را هم من مي زنم و تو فقط براي من کف بزن.&lt;br /&gt;اسلام حقيقي مي گويد : نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط براي اينم که تو به اين حق برسي.&lt;br /&gt;اسلام دروغين مي گويد : تو نانت را بياور به ما بده و ما قسمتي از آن را جلوي تومي اندازيم،اماّ آن حرفي را که ما مي گوييم بزن.&lt;br /&gt;ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ،&lt;br /&gt;اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول مطرح نکرد ؛&lt;br /&gt;به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد&lt;br /&gt;و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود :&lt;br /&gt;(( قولوا لا اله الا الله تفلحوا ))&lt;br /&gt;خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند !&lt;br /&gt;روزه چیست ؟ هیچ !&lt;br /&gt;حج ؟ اصلا ندارد !&lt;br /&gt;زکات ؟ اصلا !&lt;br /&gt;قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلا&lt;br /&gt;یک چیز فقط فکری است همین است که بتها را&lt;br /&gt;در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم.&lt;br /&gt;بنابر این کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند&lt;br /&gt;و به توحید معتقد شدند و مردند ،احتمالا « شرابخوار » بودند ،&lt;br /&gt;« نماز نخوان » ، « روزه نگیر »‌ ، « حج نکن » ، و …. بودند&lt;br /&gt;بعد از اینها در سال هفتم ، هشتم حجاب مطرح می شود ؛&lt;br /&gt;یعنی بعد از هجده ، نوزده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند.&lt;br /&gt;همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند ؟&lt;br /&gt;از همان مکه نمی گوید که&lt;br /&gt;« آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها ،&lt;br /&gt;تا به توحید معتقد می شوید ، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد »&lt;br /&gt;! نه ! کی ؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند .&lt;br /&gt;محمد (ص) گفت :&lt;br /&gt;((فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما))&lt;br /&gt;یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد ؛&lt;br /&gt;(اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم ،&lt;br /&gt;ارزشش را ندانم و نفهمم ؛ نخیر ، قبول هم دارم ، درست ! )اما زیانش بیشتر است .&lt;br /&gt;شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد ؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد ،&lt;br /&gt;تعصب ندارد و شراب را ، به صورت تابویی ،جنی ،&lt;br /&gt;غولی نجس ، و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند ؛&lt;br /&gt;اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد ،&lt;br /&gt;در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد ، نفی اش می کند .&lt;br /&gt;آدم حرف او را گوش می دهد ؛&lt;br /&gt;اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ،&lt;br /&gt;ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده&lt;br /&gt;و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد !&lt;br /&gt;ای کسی که می گویی « غنا» حرام است ،&lt;br /&gt;اصلا تو می فهمی « غنا » چیست ؟&lt;br /&gt;اصلا تو این را که این موزیک حماسی است&lt;br /&gt;یا ملی است یا علمی است ، تشخیص می دهی ؟!&lt;br /&gt;موسیقی هزار شعبه دارد ، تاریخ دارد ، نقش های گوناگون دارد ،&lt;br /&gt;بنابراین وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند ؛&lt;br /&gt;برای اینکه تو نمی فهمی که چیست !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1309184861770916404?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1309184861770916404/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1309184861770916404&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1309184861770916404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1309184861770916404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/08/blog-post_17.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-5576530492292956766</id><published>2010-08-16T18:18:00.004+04:30</published><updated>2010-08-16T18:30:50.506+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خالق علی&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;به چمران هم تهمت زدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;متن زیر سخنرانی خلاصه شده "شهید دکتر مصطفی چمران"است که در خصوص زندگی شخصی و پیشینه علمی و مبارزاتی خود در جمع تعدادی از دانشجویان چنین می گوید :&lt;br /&gt;"... متولد 1311 شمسی در تهران هستم .ابتدایی را در مدرسه انتصائیه در خیابان بوذرجمهری به سر آوردم - چون عده ای فکر می کنند که من خارجی هستم یا حتی کسانی هستند که بی شرمی را به آنجا می رسانند که می گویند فلانی آمریکایی است و هنگامی که از آنها می پرسند پس چگونه فارسی سره حرف می زند می گویند صدایش را دوبله کرده اینها را می گویم -... و مدرسه متوسطه را در "دارالفنون" تا سال چهارم متوسطه و پنجم و ششم را در دبیرستان البرز و بعد دانشکده فنی دانشگاه تهران رفتم.&lt;br /&gt;در سال 1336 فارغ التحصیل رشته الکترومکانیک از دانشکده فنی دانشگاه تهران شدم... همه جا شاگرد اول کلاس و مدرسه خود بودم و شاید بعضی از دوستان شنیده باشند که در دانشکده فنی دانشگاه تهران در سال سوم جناب مهندس بازرگان استاد ترمودینامیک نمره 22 به من داده است... با علم به اینکه او استادی سختگیر و از نظرعلامت بسیار نمرات کمی می داده است و شاید در دورانی که دانشکده فنی تهران را گذراندم هیچکس معدلش به آن درجه بیش از 18 نبوده است و جزو شاگردان بورسی می گوییم که از دولت بورس گرفتند - دومین دوره ای بود که شاگردان اول دانشگاه تهران را به خارج فرستادند- و بدین وسیله در1336 برای ادامه تحصیل با بورس دولتی روانه آمریکا شدم و قبل از رفتن به آمریکا نیز یکسال در دانشکده فنی تدریس می کردم در لابراتوار فیزیک اسیستان استاد بودم و بعد از ظهرها نیز در شرکت یاد شرکت ساختمانی جناب مهندس بازرگان و 11 استاد اخراجی دانشگاه کارهای تأسیساتی می کردم، از پروژه هایی که بر روی آن کار کردم (ارکاندیشن) مجلس سناست و دیگری وزارت دارایی .&lt;br /&gt;در آمریکا ،یکسال در تگزاس دوره فوق لیسانس خود را در رشته الکتریسیته گرفتم و بعد از یکسال به دانشگاه کالیفرنیا در برکلی منتقل شدم و در مدت 3 سال دکترای خود را در رشته فیزیک اتمی و الکترونیک از دانشگاه برکلی کالیفرنیا دریافت کردم - به محض ورود به آمریکا فوق لیسانس خود را در عرض یک سال گرفتم - با آنکه هنگامی که وارد آمریکا شدم زبان انگلیسی هم نمی دانستم چون در دانشگاه تهران و دبیرستان فرانسه خوانده بودم و شاید تا 6 ماه که در کلاس می نشستم حرف استاد را نمی فهمیدم - و تمام علاماتم در آنجا A بود یعنی 100 بود و به قول ما 20 ... دانشگاه "کالیفرنیا" بیش از 15-16 استاد نوبل پرایز (Nobel peraiz) دارد -یعنی استادانی که جایزه نوبل دریافت کرده اند- که در دنیا بی نظیرند و پذیرش در چنین دانشگاهی بسیار مشکل است و من نه تنها در آنجا پذیرفته شدم بلکه اسکالرشیپ (Skaler ship) گرفتم یعنی در عین اینکه دانشجو بودم، تحقیق می کردم و پول می گرفتم تا جایی که بر اثر مبارزات سیاسی بورس دولتی ما قطع شد - که این افتخار ما بود- و از پولی که از دانشگاه به ما می دادند ارتزاق می کردیم تا اینکه درس ما به پایان رسید.&lt;br /&gt;باز تمام کردن دکتری در مدت 3 سال از چنین دانشگاه بزرگی کار سخت و عجیبی بود. در یک کلاس فیزیک که معلم آن استاد بسیار معروفی از هم طرازان "انیشتین" به شمار می رفت 400 دانشجو نشسته بودند که این دانشجویان همه استادان فیزیک در دانشگاه های مختلف بودند که ما یک نفر ایرانی در بین آنها "بُر" خورده بودیم... در این کلاس که "فیزیک اتمی" درس می دادند، برای کسانی که می خواهند دکتری بگیرند درجه نمراتشان باید از 5/3 بالاتر باشد تا کاندید دکتری بشوند؛ برای A عدد 4 و برای B عدد3 مشخص می کنند. 5/3 یعنی لااقل نصف نمراتش A و نصفش B باشد... رقابت آنچنان خصمانه ای بین دانشجویان در این کلاس برقرار بود که واقعا وحشتناک بود و این کلاسی بود که خود من با بدی زبانم در آن روزگار A گرفتم که بزرگ ترین استادان هندی و ژاپنی تعجب می کردند.&lt;br /&gt;عده ای فکر می کنند که من خارجی هستم یا حتی کسانی هستند که بی شرمی را به آنجا می رسانند که می گویند فلانی آمریکایی است&lt;br /&gt;در آنجا نمراتشان بر اساس منحنی تغییرات حساب و احتمالات است که بر اساس این حساب، حدود 7% از دانشجویان حق گرفتن A دارند و حدود 15-18 درصد حق گرفتن B دارند...بنابراین رقابت شدیدی بین این دانشجویان درگیر است به طوری که کسی جرأت تقلب کردن ندارد...به همین علت هم وقتی دانشجویی از دانشجوی دیگری سوال می کند کسی جوابش را نمی دهد چون می ترسد که او بهتر یاد بگیرد و نمره او A شود و خودش نمره A نگیرد ولی من به همه کمک می کردم و این معروف بود. به خصوص در ریاضیات خیلی قوی و توانا بودم و بیشتر دانشجویان از کشورهای مختلف به خصوص خود آمریکایی ها...و من هم بی دریغ به همه کمک می کردم، چون احساس می کردم مستوای من بالاتر از آنهاست و دیگر وحشتی ندارم که این بیاید جای من را بگیرد. شب که می شد حدود 10-15 نفر از رجال آمریکایی می نشستند که اکثرا افسران عالی رتبه بودند...که شاید عمرشان زیادتر شده بود و دوران خدمتشان به پایان رسیده بود و می خواستند درس بخوانند و برایشان سخت بود و می خواستند کسی برایشان شرح دهد، می آمدند دنبال ما.&lt;br /&gt;به هر حال در یک چنین شرایطی و در یک چنین دانشگاهی بعد از3 سال دکتری خودم را در رشته "الکترونیکس و پلازما فیزیکس "تمام کردم و بعد به لابراتوار "BLAD"... به "نیوجرسی"رفتم آنجا بزرگ ترین تحقیقات روز انجام می شد. بیش از 5 هزار دکتری و عده زیادی نوبل پرایز در آنجا تحقیق علمی می کردند...و اینجا آنجایی بود که اولین "قمر مصنوعی" ساخته شد...به هرحال "قمر مصنوعی" اولین پروژه ای بود که من به همراه عده زیادی از دانشمندان بر روی آن کار کردم و پروژه هایی از این قبیل بسیار بسیار آموزنده که یکی از پروژه ها راداری بود که آمریکا در آلاسکا قرار داد تا هر پرنده ای را بر روی روسیه و مسکو کشف کند و این رادار از 10 هزار رادار ترکیب شده بود...&lt;br /&gt;تا اینکه تصمیم گرفتم از آمریکا خارج شوم به خصوص بعد از جنگ 1967 بین اعراب و اسرائیل. شاید بدانید که تهمت و افترا و سرشکستگی عرب و اسلام به طور کلی به حدی بود که برای من قابل تحمل نبود. به هر مسلمانی اهانت می کردند نه فقط به عرب و گاهگاهی اتفاق می افتاد که در یک لابراتواری که عده زیادی از دانشمندان جمع شده بودند ساعتها با هم جنگ و جدال سیاسی داشتیم چه در مورد فلسطین چه در مورد ویتنام. بنابراین برای من قابل تحمل نبود که در لابراتورهای بزرگ آمریکایی تحقیق کنم از خانه و زندگی و امتیازات بسیار زیاد، دوستان و... [بهره مند باشم] بنابراین تصمیم گرفتم آمریکا را ترک کنم. به علت مبارزات سیاسی امکان بازگشت به ایران هم به هیچ وجه عملی نبود. همان روزگاری که دوست شهیدم "دکتر علی شریعتی" به تهران آمدند قرار بود که من هم همان روزها به تهران برگردم و حتی ماشینی خریدم و با زن و بچه حتی تا عراق هم آمدیم اما از ایران به ما خبر دادند که پرونده ات آنقدر سنگین است که اگر وارد ایران شوی سرت را زیر آب خواهند کرد و بهتر است برگردی و به همین علت بود که به لبنان رفتم و مدت 8 سال نیز در جنوب لبنان بودم تا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی توانستم به ایران بیایم.&lt;br /&gt;...تأسیس سازمان حرکت المحرومین و امل&lt;br /&gt;در لبنان نیز علاوه بر اداره مدرسه صنعتی و تربیت شاگردان مشغول سازماندهی خود لبنانیان شدیم، شیعیان لبنان درحضیض ذلت به سر می بردند و از همه حقوق طبیعی خودشان محروم بودند لازم بود به آنها سازماندهی شود و آنها بتوانند حقوق حقه خود را از دولت مسیحی لبنان بگیرند. سازمانی به وجود آمد به نام "حرکت المحرومین" و مسئول تشکیلات خود من بودم که از شمال لبنان تا جنوب عده بسیاری از شیعیان محروم در آن عضویت داشتند...قدرت شیعیان به حدی رسیده بود که مسیحیان به وحشت افتادند چون گروه مسیحی لبنان تمام امتیازات سیاسی و نظامی و اقتصادی را در دست داشت. رئیس جمهور باید "مسیحی مارونی" باشد، وزیر جنگ و وزیر دارایی و اقتصادی نیز "مسیحی مارونی" باشد و کارهای درجه دوم به دست سنی ها و دست سوم به دست شیعیان باشد و این مسیحیت احساس کرد با قدرتی روبرو شده که امتیازاتش در خطر سقوط قرار گرفته، بنابراین در صدد بر آمدند که مسلمین را به خصوص شیعیان و در رأس "امام موسی صدر" را بکوبند و برای این کار دست به دست اسرائیل دادند.&lt;br /&gt;علت جنگهای جنوب لبنان&lt;br /&gt;در این مدت که جنگهای آنجا در جریان بود "حرکت المحرومین" احساس کرد که برای بقای خودش باید مسلحانه از خود دفاع کند بنابر این سازمان نظامی"امل" تأسیس شد (مخفف افواج مقاومه اللبنانیه) که در مقابل اسرائیل و کتائب از شیعیان دفاع کند...&lt;br /&gt;کمیل شمعون و حزب کتائب با اسرائیل هم دست شدند که مسلمین را در لبنان بکوبند. اسرائیلی ها به میدان آمدند که فلسطینیان را بکوبند و مسیحیان به میدان آمدند تا مسلمین به خصوص شیعیان را بکویند... و این سبب جنگ هایی است که بیش از 4-5 سال در جنوب لبنان ادامه دارد...و مقدار زیادی از جنوب لبنان در یک نوار کمربندی توسط "سعد حداد" که دست نشانده اسرائیل و از حزب مسیحیان مارونی است توسط این مرد تسخیر شده...و در این جنگ خانمان برانداز بیش از 100 هزار نفر در لبنان کشته شده اند که اکثریت آنها را شیعیان تشکیل می دهند و اقلا نیمی از لبنان تخریب شده...در این مدت که جنگهای آنجا در جریان بود "حرکت المحرومین" احساس کرد که برای بقای خودش باید مسلحانه از خود دفاع کند بنابر این سازمان نظامی"امل" تأسیس شد (مخفف افواج مقاومه اللبنانیه) که در مقابل اسرائیل و کتائب از شیعیان دفاع کند... بنابراین سازماندهی این نیرو به عهده من گذاشته شده بود...&lt;br /&gt;تربیت 400 چریک ایرانی و ورود نیروهای امل به ایران برای مبارزه با شاه&lt;br /&gt;... در پایگاه هایی که ما در لبنان و در سوریه برای سازمان امل داشتیم بیش از 400 رزمنده ایرانی نیز تربیت شدند... عده زیادی از آنها در حال حاضر در ایران و تهران حضور دارند و عده ای از آنها کسانی هستند که در کردستان و در خرمشهر جنگیده اند و می جنگند. هنگامی که انقلاب ما به اوج پیروزی خود می رسید این جوانان ایرانی که در منطقه حضور داشتند به همراه 500 نفر از رزمندگان سازمان امل آمادگی خود را اعلام کردند که به ایران بیایند و بجنگند...و دولت سوریه حاضر شد هواپیما در اختیار ما قرار دهد و این رزمندگان را در هر نقطه ای که ما می خواهیم پیاده کند...اما همانطور که می دانید انقلاب معجزه آسا پیروز شد و بر پایه ایمان، فداکاری و شهادت به پیروزی رسید بدون آنکه ارتش بخواهد با ملت بجنگد...بنابر این دلیلی برای حضور ما و رزمندگان امل پیدا نشد و ما با هواپیماهای عادی وارد ایران شدیم...&lt;br /&gt;انقلاب بدون تکیه به جنگ مسلحانه و بر پایه ایمان و شهادت به پیروزی رسید&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;انقلاب ما بدون تکیه به جنگ مسلحانه بلکه بر پایه ایمان و شهادت به پیروزی رسید و به همین علت بود که در درگیریهای کردستان و ... ارتش نمی خواست وارد معرکه شود و به مدت 6 ماه در کردستان ارتش حضور نداشت در حالیکه دموکرات ها و احزاب دیگر مسلحانه به مردم حمله می کردند، راه ها را می بستند، به پادگان ها هجوم می آوردند... و تمام این اعمال در ماه هایی انجام گرفت که ارتش شرکت نمی کرد و حضور نداشت و دولت انقلابی ما معتقد بود که رسالت اسلامی ما بدون اسلحه وارد همه نقاط شود و جنگ کردستان را بر حکومت ما تحمیل کردند. به آنجایی رسید که شهرهای بزرگ را به تصرف در آوردند و مردم"مریوان" را به کشتن کشیدند و بعد "پاوه" را محاصره کردند تا بالاخره امام فرمان داد ارتش به حرکت در آید و وارد پاوه شود و شهر پاوه را از محاصره خارج کند.&lt;br /&gt;مفتخریم که امروز ارتش ما پاسدار انقلاب است&lt;br /&gt;انقلاب ما بدون تکیه بر قدرت سلاح پیروز شده است و ما هم آرزو می کنیم که رسالت خود را بدون زور و قدرت اسلحه به تمام نقاط ایران بلکه به تمام نقاط جهان برسانیم و افراد از روی قلب خود این رسالت ما را بفهمند و بپذیرند... مگر آنجا که ارتش مجبور شود برای حفظ تمامیت ارضی این سرزمین دست به اسلحه ببرد و در آنجا همچنان که نشان داده است از هیچ نوع فداکاری دریغ نخواهد کرد...مفتخریم که امروز ارتش ما پاسدار انقلابی است که در دوران 1300 ساله تاریخ نظیر آن دیده نشده است، انقلابی است که شاید قرنها بعد از این نظیرش نیاید، انقلاب مقدسی که دنیا را تکان داده است، ابرقدرتها را به لرزه در انداخته است..."&lt;br /&gt;موسسه ولاء&lt;br /&gt;بخش هنرمردان خدا&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-5576530492292956766?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/5576530492292956766/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=5576530492292956766&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/5576530492292956766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/5576530492292956766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/08/blog-post_16.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-2973843956789071426</id><published>2010-08-16T17:52:00.001+04:30</published><updated>2010-08-16T17:55:10.369+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خالق مرتضی علی&lt;br /&gt;منم به تبعیت از دوستان، آدرس وبلاگ دوستان رو قرار دادم،حالا هر کی جرآت داره پاشو تو وبلاگش کج بذاره........&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-2973843956789071426?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/2973843956789071426/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=2973843956789071426&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2973843956789071426'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2973843956789071426'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-3810526745955376986</id><published>2010-07-22T10:55:00.000+04:30</published><updated>2010-07-22T10:56:47.000+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>از دکتر علی شریعتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .&lt;br /&gt;«دکتر علي شريعتي»&lt;br /&gt;------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt;به سه چيز تکيه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.   «دکتر علي شريعتي»&lt;br /&gt;------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt;زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....    براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...          او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...               او مادر مي شود و همه جا مي پرسند   نام   پدر .....&lt;br /&gt; ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt; اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست&lt;br /&gt; ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt; عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .&lt;br /&gt; دکتر شريعتي&lt;br /&gt; ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt; اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند&lt;br /&gt; ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt; آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش&lt;br /&gt; ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt;دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم&lt;br /&gt;------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt;هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند&lt;br /&gt;------------ --------- --------- --------- --------- --------- --&lt;br /&gt;اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-3810526745955376986?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/3810526745955376986/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=3810526745955376986&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3810526745955376986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3810526745955376986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1825816653290475593</id><published>2010-06-08T10:16:00.003+04:30</published><updated>2010-06-08T10:31:22.363+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/TA3bMHm2YfI/AAAAAAAAACI/mpK7jqb60Nw/s1600/n00010877-b.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 208px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5480277322826670578" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/TA3bMHm2YfI/AAAAAAAAACI/mpK7jqb60Nw/s320/n00010877-b.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;چه کسی میگوید که گرانی اینجاست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوره ارزانیست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه شرافت ارزان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تن عریان ارزان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق ارزان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دروغ از همه چیز ارزان تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبرو قیمت یک تکه ی نان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چه تخفیف بزرگی خورده ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قیمت هر انسان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1825816653290475593?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1825816653290475593/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1825816653290475593&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1825816653290475593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1825816653290475593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/TA3bMHm2YfI/AAAAAAAAACI/mpK7jqb60Nw/s72-c/n00010877-b.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-9218191775843046559</id><published>2010-05-23T14:25:00.005+04:30</published><updated>2010-05-23T14:34:09.974+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خالق علی&lt;br /&gt;امروز دوم خرداد است.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84wgLvpI/AAAAAAAAACA/jfuskliRZlo/s1600/136075_167.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 214px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474403399091601042" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84wgLvpI/AAAAAAAAACA/jfuskliRZlo/s320/136075_167.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84qbCzuI/AAAAAAAAAB4/3WQL4F1RVTI/s1600/136088_967.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 182px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474403397459431138" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84qbCzuI/AAAAAAAAAB4/3WQL4F1RVTI/s320/136088_967.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84hpRcGI/AAAAAAAAABw/SUSWm6Gqvcg/s1600/136085_218.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 214px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474403395103191138" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84hpRcGI/AAAAAAAAABw/SUSWm6Gqvcg/s320/136085_218.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84Zg7vBI/AAAAAAAAABo/eYdbXjODm60/s1600/136087_408.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 214px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474403392920730642" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84Zg7vBI/AAAAAAAAABo/eYdbXjODm60/s320/136087_408.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84H0AqnI/AAAAAAAAABg/f3iUKWq0nKo/s1600/136077_180.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 214px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474403388168907378" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84H0AqnI/AAAAAAAAABg/f3iUKWq0nKo/s320/136077_180.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 214px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474402861150944674" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j8ZchIvaI/AAAAAAAAABY/qtm3PRLhkBc/s320/136083_135.jpg" /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 213px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474402632378489074" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j8MIRiGPI/AAAAAAAAABQ/6j8eEXM6ZHs/s320/136084_146.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-9218191775843046559?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/9218191775843046559/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=9218191775843046559&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9218191775843046559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9218191775843046559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/05/blog-post_23.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/__GK1PSmBAbo/S_j84wgLvpI/AAAAAAAAACA/jfuskliRZlo/s72-c/136075_167.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-998612829421204795</id><published>2010-05-16T12:18:00.002+04:30</published><updated>2010-05-16T12:33:24.854+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:#009900;"&gt;به نام خالق مولا علی(ع)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;حتما بخوانید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;همزمان با برخورد قضائی با معاون اول دولت کرواسی به جرم فساد اقتصادی، در ایران هم با کودک کاري که متهم به آشغال دزدی است برخورد قانونی می شود.&lt;br /&gt;برخورد با کودک آشغال دزد که به گفته مسئولین طلای کثیف می دزدد جدی و قاطع است و مسئولین در برخورد با این فساد اقتصادی با احدی تعارف ندارند و حاضر نیستند در این راه به کسی باج دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سایه ای روی دیوار بزرگ و بزرگ تر می شود. سایه دنبال کودکیش می گردد. از کوچه ای به کوچه دیگر. در گرمای ظهر تابستان و روزهای سرد و ابری زمستان. سایه مثل یک گوژپشت است. صدای نفس خسته اش توجهت را از دیوار به پیاده رو منحرف می کند. پسرک گونی بزرگش را روی زمین می گذارد؛ آه... بلندی می کشد و کمرش را می مالد. به کف دستهایش نگاهی می اندازد، سیاه و زخمی اند. کثیفی صورتش به هیچ وجه نمی تواند رنگ پریدگی چهره و ضعف چشمانش را مخفی کند. حلقه کبود دور چشمانش صورتش را تیره تر جلوه می دهد. لباس نازک و آستین کوتاهش که به هیچ وجه پوشش مناسبی برای محفوظ داشتن پسرک از بادهای سرد پاییزی به شمار نمی آید منجر به لرزش بدنش و قرمزی انگشتانش شده است. در سطل زباله را باز می کند. روی انگشتان پایش ایستاده و تا کمر داخل سطل خم شده است. می داند چه می خواهد. در یک چشم به هم زدن آنچه را که به دنبالش آمده از زباله ها برمی دارد و در گونی اش می اندازد. چهره اش بر اثر دولاشدن داخل سطل قرمز و رگ پیشانیش متورم شده است. به اطرافش توجهی ندارد. انگار دنیای او دنیای دیگری است. سنش در حدود 13-12 ساله می زند اما قد کوتاهی دارد. نفس عمیقی می کشد، گوشه گونی را مچاله می کند و آن را باتمام زور روی کولش می اندازد. بدن نحیفش زیرگونی پنهان می شود تنها پشتی خمیده و کیسه ای بزرگ می ماند. پسرک می رود و سایه اش محو می شود. دنیای او دنیای دیگری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;******&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلوی دهان و بینیم را نمی گیرم تا آنچه را که این کودکان استشمام می کنند استشمام کنم. چه کسی باور می کند که این بوی فساد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقعيت مناسبي پيدا كردم دور از چشم مردم نزديكش رفتم و سلام كردم نوجواني با سر و رويي سياه و كثيف بود؛ پيراهن آستين بلند پاره اش را كه انگار به تنش بزرگ مي آمد روي شلوار پارچه اي با پاچه هايي تقريبا كوتاه انداخته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب سلام مرا داد. از او خواستم قدري تامل كند و كيسه اش را روي زمين بگذارد تا كمي با هم صحبت كنيم ابتدا قبول نمي كرد ولي با اصرار راضی شد تا با هم صحبت کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار باورش نمی شد کسی به او محل گذاشته باشد با تعجب به من نگاه می کرد لبانش از فرط تشنگی خشک شده بود با زحمت كيسه بزرگ را روي زمين گذاشت از او تقاضا كردم گوشه اي از خيابان كنار جدول جوي آبي بنشينيم تا راحت تر صحبت كنيم او نيز فورا تقاضاي من را اجابت كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالت خوبه؟&lt;br /&gt;بله خدا را شكر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه كار مي كني؟&lt;br /&gt;مي بيني، پلاستيك و نان خشك جمع مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گونيت سنگينه؟&lt;br /&gt;تقريبا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته نباشي؟&lt;br /&gt;درمانده نباشي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كارت خيلي سخته؟&lt;br /&gt;دراين دوره زمونه مگر كار راحت هم داريم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند سالته؟&lt;br /&gt;13سال. دقيقا نمي دونم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين آشغال هارو كه جمع مي كني چه كارشون مي كني؟&lt;br /&gt;اولا اگر اينها براي تو آشغاله براي من طلاست چون اين ها رو مي فروشم و پول در ميارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كي اين ها رو از تو مي خره؟&lt;br /&gt;پلاستيك ها رو يكي و نان خشك ها رو هم يكي ديگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درآمدت خوبه؟&lt;br /&gt;اي بد نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگفتي درآمدت چه قدره؟&lt;br /&gt;تو هم نپرسيدي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب. حالا دارم مي پرسم!&lt;br /&gt;مگه مي خواهي بياي توي اين كار؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل اينكه نمي خواي در مورد درآمدت صحبت كني؟&lt;br /&gt;فكر مي كنم درآمد يك نفر مربوط به خودش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهل كجايي؟&lt;br /&gt;شهرستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كدوم شهرستان؟&lt;br /&gt;سمت غربه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر مياد قصد نداري جواب سوالاي من رو بدي؟ درسته؟&lt;br /&gt;تو به من گفتي مي خواي با من صحبت كني نگفتي كه مي خواي اطلاعات من رو در بياري. حالا تو جواب بده! از طرف شهرداري اومدي؟&lt;br /&gt;نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطمئن باشم؟&lt;br /&gt;بله صد درصد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس چرا اينقدر سوال مي پرسي؟&lt;br /&gt;همين جوري بگذار روي حس كنجكاوي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي تونم اسمت رو بدونم؟&lt;br /&gt;كوچيك شما اسماعيلم اما فاميليم رو نمي گم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا اسماعيل هر روز اين كار رو انجام مي دي؟&lt;br /&gt;بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارفيقات بيرون هم مي ري بگردي؟&lt;br /&gt;اي بابا هرروز توي خيابانهاي تهران در حال گردش هستيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ساعت چند شروع مي كني به كار كردن؟&lt;br /&gt;از ساعت 8 صبح.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا كي ادامه داره؟&lt;br /&gt;تا ساعت 10-11 شب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يعني ساعت 10-11 شب بارت را تحويل مي دي و مي ري خونتون؟&lt;br /&gt;بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خونتون كجاست؟ توشهرستانه؟&lt;br /&gt;نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس كجاست؟&lt;br /&gt;توهمين تهران زندگي مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كجاي تهران؟&lt;br /&gt;خيابان سيروس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با كي زندگي مي كني؟&lt;br /&gt;با مادر و خواهرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خونه مال خودتونه؟&lt;br /&gt;نه مستاجر هستيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه قدر اجاره مي دي؟&lt;br /&gt;500 هزار تومان پول پيش داديم 100 هزار تومان اجاره مي ديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند متره؟&lt;br /&gt;يك اتاق 12 متري با يك آشپزخانه 6متري البته حمام و دستشويي هم داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرت كجاست؟&lt;br /&gt;بچه كه بودم مرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس با اين حساب نان آور خانه تويي؟&lt;br /&gt;آره البته كمك خرج مادرم هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهرت هم كار مي كنه؟&lt;br /&gt;نه اون فقط درس مي خونه البته اين رو بگم ماشالله درسش خيلي خوبه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرت چه طور؟&lt;br /&gt;اون كارمي كنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كجا؟&lt;br /&gt;نگهبان سرويس هاي بهداشتي تو يه پاركه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پولايي رو كه در مياري چي كار مي كني؟&lt;br /&gt;گفتم كه كمك خرج مادرم هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس انداز هم داري؟&lt;br /&gt;نه چيزي براي پس انداز باقي نمي مونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يعني تو بانك حساب نداري؟&lt;br /&gt;دلت خوشه بانك كدومه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چي شد اومدي توي اين كار؟&lt;br /&gt;پس چه كار بايد انجام مي دادم مي رفتم دزدي مي كردم خوب بود؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست داشتي خيلي پول دار باشي؟&lt;br /&gt;آره كي از پول بدش مياد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببينم به هر نحوي كه شده بود حاضر بودي پول بدست بياري؟ مثلا كلاهبرداري كني يا رشوه خوار باشي؟&lt;br /&gt;نه اگر مي خواستم اين كار ها رو انجام بدم كه زود پولدار مي شدم و اينقدر بدبختي نمي كشيدم! اما مي خواهم يه لقمه نان حلال در بيارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتي نان، راستي غذا چي مي خوري؟&lt;br /&gt;بالاخره هرچيزي كه گيرم بياد بعضي وقت ها هم شام و ناهار را يكي مي كنم اما نمي گذارم به مادر و خواهرم بد بگذره. از زير سنگ هم كه شده غذا تهيه مي كنم و براي آنها مي برم آخر دوست ندارم آنها كمبودي را حس كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سواد هم داري؟&lt;br /&gt;بله. بلدم بخونم وبنويسم تا كلاس سوم راهنمايي درس خوندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببينم تو خودت به فقرا كمك مي كني؟&lt;br /&gt;آره چرا نكنم بالاخره ما داريم توي يك جا زندگي مي كنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر تو هركي پولداره و يا سرمايه داره از راه حرام تونسته پول دار بشه؟&lt;br /&gt;نه همه اونها؛ اما نمي شه گفت از راه حرام نميشه پولدار شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي سهام عدالت گرفتي؟&lt;br /&gt;نه. البته خواهرم رفته بود اقدام كنه گفته بودند بايد بريد زير نظر كميته امداد مادرم رفت كميته امداد بهش گفتند چون پسر بزرگ داري و اون مي تونه خرج زندگيتون رو در بياره نمي تونيد عضو كميته امداد شويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا اسماعيل ميدوني مفسد اقتصادي به كي مي گن؟&lt;br /&gt;به كسي كه خيلي پول داره و حق مردم رو خورده تا پول دار بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه يه روز با يه مفسد اقتصادي برخورد كني به اون چي مي گي؟&lt;br /&gt;بهش مي گم ازت نمي گذرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا؟&lt;br /&gt;چون با پول مردم بدبخت بيچاره پول دار شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس به نظرت هر كي كه مفسد اقتصاديه پولداره؟&lt;br /&gt;آره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه طور مي شه فهميد يكي مفسد اقتصادي است و يكي نيست؟&lt;br /&gt;از روي رفتارش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه طور؟&lt;br /&gt;چون عادت كرده هميشه دروغ بگه و با دروغ گفتن تونسته سر مردم كلاه بذاره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونستی تو هم یک مفسد اقتصادی هستی؟&lt;br /&gt;من فقط کار می کنم. من مفسد اقتصادی نیستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... آرام از جايش بلند شد و لباس خود را تكان داد. با من خداحافظي كرد و كيسه را با زحمت به روي دوشش انداخت و رفت.&lt;br /&gt;++++++++++++++++++++++++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«گر نیایی فقیر می میرم»&lt;br /&gt;مثل دنیا حقیر می میرم&lt;br /&gt;چون کبوتر که در قفس حبس است&lt;br /&gt;تک و تنها اسیر می میرم&lt;br /&gt;ای شکوه ترنم باران&lt;br /&gt;در فراقت کویر می میرم&lt;br /&gt;توی شهر دلم زمین لرزه است&lt;br /&gt;زیر آوار پیر می میرم&lt;br /&gt;بی تو زجرآور است جان کندن!&lt;br /&gt;وای بر من؛ چه دیر می میرم!&lt;br /&gt;تو بیا، می خورم قسم به خدا&lt;br /&gt;چون بگویی بمیر، می میرم&lt;br /&gt;«مهدیا» ای تمام هستی من&lt;br /&gt;گر نیایی فقیر می میرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-998612829421204795?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/998612829421204795/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=998612829421204795&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/998612829421204795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/998612829421204795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/05/blog-post_16.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4610260156399535613</id><published>2010-05-14T18:37:00.002+04:30</published><updated>2010-05-14T18:41:50.839+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خالق علی(ع)&lt;br /&gt;دیگه داره این سفر های استانی من از حد بدر می شه. همدان و ملایر و کرمانشاه و تهران کم بود،داره بروجرد هم بهش اضاف می شه.دانشگاه آیت الله بروجردی،بد دانشگاهی نبود،هم دولتی هم تازه ساز،رو همین حساب جای پیشرفتش زیاده. از شهرشم خوشم اومد ،اگه خانم راضی بشه شاید به خواست خدا بریم اونجا.از همدان و ملایر و کرمانشاه خسته شدم،از تهران هم متنفرم ولی بروجرد خیلی آروم و خوب بود.&lt;br /&gt;یه مطلبی یکی از دوستان برام فرستاده بد نیست بذارمش اینجا:&lt;br /&gt;مطلبی  از دکتر شریعتی&lt;br /&gt;19 شهریور 88 - 01:39&lt;br /&gt;خدایا کفر نمی‌گویم،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پریشانم،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوندا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لباس&lt;br /&gt;فقر پوشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غرورت را برای ‌تکه نانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‌به زیر پای‌ نامردان&lt;br /&gt;بیاندازی‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شب آهسته و خسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهی‌ دست و زبان بسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سوی ‌خانه باز آیی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمین و آسمان را کفر می‌گویی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌گویی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوندا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر در روز گرما خیز تابستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنت بر&lt;br /&gt;سایه‌ی ‌دیوار بگشایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و قدری آن طرف‌تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اعصابت برای‌&lt;br /&gt;سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمین و آسمان را کفر می‌گویی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌گویی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوندا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر روزی‌ بشر گردی‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ز حال بندگانت با&lt;br /&gt;خبر گردی‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوندا تو مسئولی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این دنیا چه دشوار است،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4610260156399535613?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4610260156399535613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4610260156399535613&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4610260156399535613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4610260156399535613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4494621684146895170</id><published>2010-04-17T13:18:00.000+04:30</published><updated>2010-04-17T13:24:14.947+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوع برخورد دولت دهم با مجلس و قوه قضائیه پدیده ای جدید است که در تاریخ 31 ساله انقلاب اسلامی سابقه ندارد. مجلس، قانونی را به نام هدفمند کردن یارانه ها تصویب می کند و شورای نگهبان نیز تأیید می نماید، اما دولت اعلام می کند که قابل اجرا نیست و اجرا نمی کنم و آنقدر پافشاری می کند بلکه آن را تغییر دهد. دكتر علي مطهري در گفتگو با "تابناك" ضمن بيان مطلب فوق گفت: صورت ظاهر این کار یعنی استبداد، یعنی بی اعتباری مجلس و دموکراسی، یعنی یک بدعت خطرناک. اگر در اینجا همه کوتاه بیایند چه ضمانتی هست که این بلا بر سر سایر قوانین نیاید. این صدای پای استبداد است که به گوش می رسد و اگر این کار باب شود و تبدیل به یک رویه گردد چیزی جز استبداد نخواهد بود.نماينده مردم تهران در مجلس افزود: روش درست این است که دولت اجرای این قانون را آغاز کند و برای رفع اشکالات احتمالی آن، لایحه تقدیم مجلس نماید و البته مجلس برای تحقق کار بزرگ هدفمند شدن یارانه ها با دولت همراهی خواهد کرد. این در حالی است که استدلال های دولت برای رد این قانون چندان متقن نیست. مهمترین استدلال دولت این است که مبلغ بیست هزار میلیارد تومان برای درآمد حاصل از افزایش قیمت حامل های انرژی اثرگذار نیست و موجب کاهش مصرف و قاچاق سوخت نمی شود. در حالی که یک محاسبه نشان می دهد که با همین مبلغ، در قیمت بنزین و گازوئیل جهش ایجاد می شود و قطعاً اثر گذار خواهد بود.وي ادامه داد: از سوی دیگر قوه قضائیه ضمن بازجویی از یک باند فساد اقتصادی متوجه می شود که رئیس این باند یکی از مقامات عالی رتبه دولتی است. لذا خواستار رسیدگی به اتهامات او می شود. اما دولت مقاومت می کند و حتی علیه یک نماینده مجلس که خواستار بازداشت آن مقام عالی شده بود اعلام جرم می کند با این منطق که چرا قبل از اثبات جرم از وی نام برده است. این در حالی است که رئیس جمهور محترم در مناظره انتخاباتی خود فرزندان دوتن از مقامات کشور را قبل از اثبات جرم آنها در یک دادگاه صالح، متهم به سوء استفاده از بیت المال نمود. اینجاست که سخن امام علی علیه السلام به یاد می آید که «حق وسیع ترین میدان هاست در مقام سخن گفتن و تنگ ترین میدان هاست در مقام عمل کردن». در مقام سخن می توان ساعت ها درباره حق و عدالت سخنرانی کرد اما در مقام عمل بسیار اندک اند افرادی که به حق و عدالت پایبند باشند.علي مطهري اضافه كرد: رفتار دولت در موضوع اخیر یادآور رفتار او در موضوع مرحوم کردان است که دولت بی جهت در مقابل خواست افکار عمومی و نمایندگان مجلس مقاومت نمود و در نهایت موجب آزردگی آن مرحوم گردید، در حالی که اگر همان ابتدا وی استعفا می نمود و تشویق به ایستادگی نمی شد مسئله با هزینه ای بسیار کمتر خاتمه می یافت.وي در پايان گفت: آری، دولت ما یک دولت جسور است اما مجلس و قوه قضائیه ما نجیب اند. دولت جسور نیاز به مجلس و قوه قضائیه جسور دارد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4494621684146895170?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4494621684146895170/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4494621684146895170&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4494621684146895170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4494621684146895170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/04/31.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-2491981826980340085</id><published>2010-03-09T09:56:00.002+03:30</published><updated>2010-03-09T10:14:45.278+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به نام خالق علی(ع)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیگه واقعا شدم فردینپولو، یکشنبه و دوشنبه ملایر تدریس دارم، غروبش می رم کرمانشاه--سه شنبه ها دانشگاه کرمانشاهم، شب می رم سمت تهران--چهارشنبه تهرانم و کلاسای دکترام ودوباره شب سوار اتوبوس می شم به سمت ملایر. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می گن یه کامیون بخر بنداز زیر پات هم در آمدی داشته باشه و هم کلاسش بیشتره.خلاصه کمرم قشنگ شکل صندلی اتوبوس گرفته.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیروز رفته بودم آندوسکوپی،این معده لاکردار بالاخره داره کاره خودشو می کنه، بعد نمونه برداری و آزمایشات ، دکتره کلی بهم روحیه داد:"با وضع فعلی شما نهایتا تا 20 ساله دیگه زنده اید،مگه اینکه کلا این رژیمی که می دم رعایت کنید و این داروها رم تا آخره عمر مصرف کنید."، گفتم :"دکتر جان واقعا ممنون از روحیه دادنتون،ولی من همین بیست سالی رو هم که می گین از سرم زیاده."&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;واقعا اگه آدمیزاد مطمئن بود که تا 20 ، 30 سال زنده است چه جنایتا که نمی کرد."الله اعلم بنفسی منی".&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این روزا بدجوری گرفتار شک و شبهه شدم،از تفاسیر و سخنرانی های مهندس بازرگان پسر تا نظرات دکتر صادقی و...،خدا آخر عاقبتم رو به خیر کنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یا علی مددی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-2491981826980340085?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/2491981826980340085/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=2491981826980340085&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2491981826980340085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2491981826980340085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-9164101120591659532</id><published>2009-12-29T14:20:00.001+03:30</published><updated>2009-12-29T14:22:55.363+03:30</updated><title type='text'>عاشورا</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;به نام شاهد شهدا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اسمان، اسمان خون و رنگین کمان &lt;br /&gt;ماه بین امده دامن کشان&lt;br /&gt;عطش و خستگی، دل و دلبستگی ، نور پیوستگی ،&lt;br /&gt;شمس عازم به غروب است به آهستگی&lt;br /&gt;اوج امادگی ،دل و دلدادگی ،&lt;br /&gt; امد از خیمه برون سیزده ساله یلی&lt;br /&gt;روی دوشش سپری&lt;br /&gt;،تیغ اویخته بر کمرش بسته به جنگ&lt;br /&gt;با همه سادگی،&lt;br /&gt; سر که اورد فرود پیش پای  قدم لطف عمو ،&lt;br /&gt;به چه افتادگی&lt;br /&gt;به زمین لرزه فتادست از این هیبت و استادگی&lt;br /&gt;دست بر قبضه تیغ،&lt;br /&gt;دست دیگر ز ادب، به روی سینه گذاشت&lt;br /&gt;نامه ای داد به دستان عمو ،&lt;br /&gt;که ببین جان عمو، اذن میدان داده ، به تو فرمان داده دستخط پدرم ،&lt;br /&gt;اشک از دیده خورشید سرازیر شده ،که عمویت به همین نامه زمین گیر شده&lt;br /&gt;من اگر می گویم تو به میدان نروی ،&lt;br /&gt;آخر ای ماه جبین تو امانت هستی،&lt;br /&gt; نامه ای اوردی ،باز دستم بستی&lt;br /&gt;گفت با خواهر خود که بپوشان رخ ماه ،&lt;br /&gt; که عزیز حسنم ، نخورد چشم از این خیل سپاه&lt;br /&gt;ماه منشق شده ای ، امد از خیل سپاه کم ارباب برون ،&lt;br /&gt;شورشی افتاده به سپاه کافر ، از چه پوشیده شده صورت این قرص قمر&lt;br /&gt;کیست این ماه پسر ، کیست این شیر جگر&lt;br /&gt;نعره ای زد  که منم ، برق شمشیر خدا ،&lt;br /&gt; پسر شیر  خدا ، پسر قبله نور ، پسرکعبه تور&lt;br /&gt; و مبارز طلبید و چنان تیغ کشید&lt;br /&gt; و چنان دور سرش  چرخانید&lt;br /&gt;که از ان سرعت دست هیچ کس تیغ ندید ،&lt;br /&gt;لحظاتی نگذشت ،که به تیغ علوی پسر پور علی&lt;br /&gt;که یلان روی زمین افتادند ،&lt;br /&gt;دست پرورده عباس علی زد به قلب لشکر&lt;br /&gt; و صدا زد به تمام نفسش یا حیدر ...&lt;br /&gt;لرزه در خیل سپاه ،اذرخشی زده در اهل گناه ،&lt;br /&gt;بست بر دشمن راه ،پشت سر ال الله،&lt;br /&gt; نفس ثارالله ، دم لا حول و لا قوه الا به الله ،&lt;br /&gt;دید دشمن که حریف پسر فاطمه نیست ،&lt;br /&gt; به جز از نامردی جنگ را خاتمه نیست ،&lt;br /&gt;دور او حلقه زدند ، همگی دست به سنگ ،&lt;br /&gt;اسمان ابر پر از سنگ شده ،&lt;br /&gt;سیل خون جاری شد ،ز رخ ماه جبین ،&lt;br /&gt;تیغ افتاد ز دست ، ماه افتاد زمین ،&lt;br /&gt; تیر ها از یک سو ،نیزه ها از سویی ،&lt;br /&gt;سنگ ها از یک سو ،تیغ ها از سویی ،&lt;br /&gt;هر که از راه رسید پنجه بر ماه کشید&lt;br /&gt;ناکسی گفت دگر از نفس افتاده ،&lt;br /&gt;نعل ها سرخ شدند سرخی خون حسن ،&lt;br /&gt; یکی از راه رسید خنجری در دستش ،&lt;br /&gt;خود از سر برداشت پنجه در کاکل اهوی بنی هاشم کرد ،&lt;br /&gt; عمو از راه رسید ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-9164101120591659532?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/9164101120591659532/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=9164101120591659532&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9164101120591659532'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9164101120591659532'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html' title='عاشورا'/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-9101080303183441566</id><published>2009-12-22T10:03:00.000+03:30</published><updated>2009-12-22T10:04:15.167+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a style="PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-BOTTOM: 0px; MARGIN: 0px; COLOR: rgb(137,99,34); PADDING-TOP: 0px; TEXT-DECORATION: none" rel="nofollow"&gt;سید رضا شکراللهی: خوابگرد: سلام آشیخ‌ حسین‌علی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نمی‌توانم ننویسم. نمی‌توانم هم بنویسم. از صبح که ویران شده‌ام با خبر آزاد شدن‌ات، ذهنم را پرده‌ای فراپیش آمده از آن همه داستان تلخ که من فقط گوشه‌ای از آن را تماشاگر بودم در آن‌سال‌ها. نمی‌توانم بنویسم آشیخ‌ حسینعلی. فقط آمده‌ام تابه جای آیت‌الله منتظری، همچون آن سال‌های دور انگار که پدرم را صدا کنم، تو را به همان نام محبوب و محلی، آشیخ حسین‌علی بخوانم؛ شاید این دل کمی آرام بگیرد.آشیخ عزیزپدرت حاج‌علی را یادم می‌آید که شماری از هم‌نسلان من در نجف‌آباد، شاگرد درس اخلاق و احکامش بودیم. همو که معلم اول خودت بود، اما هیچ‌گاه عمامه بر سر نگذاشت. همو که با مقام استادی‌اش، پشت سرت به نماز می‌ایستاد. همان حاج‌علی رعیت که وقتی برای قائم‌مقامی‌ات صلوات فرستادند، پیغام داد که بگریز حسین‌علی از این هیاهو. یادت می‌آید آشیخ عزیز؟ وظیفه می‌دانستی ماندن و ایستادن را. و ماندی و ایستادی. نه برای هیاهو و حفظ قائم‌مقامی، که برای اصلاح امور. نشد آشیخ‌حسین‌علی، نگذاشتند...آشیخ حسین‌علیبیست سال پیش را یادم می‌آید. زمانی که تبر مهدی هاشمی را بر اندام درخت استوار بیت‌ات کوبیدند. فرو نریخت. فرو نریختی. حسینیه‌ات را شکستند و برهم زدند و بستند، اما در اتاق کوچک‌ات نشستی و لبخند زدی به ما آشوب‌دلان، و گفتی: می‌گذرد این روزگار،  غصه نخورید، خداست که آدم را نگه می‌دارد، به شرطی که فقط پرهیزکار باشید.یادت هست آشیخ؟ بعدتر همان در کوچک خانه‌ات را هم بستند به روی ما و به روی تو آشیخ. چند سال آن تو ماندی آشیخ؟ یادت مانده؟ یا مثل همه‌ی آن سال‌های ۱۳۴۰ تا آبان ۱۳۵۷ تبعید و زندان، همه را به خاطر مبارزه با ظلم حق‌طلبی‌ات در آن روزگار فراموش کرده‌ای؟ از زندان تهران تبعید به مسجد سلیمان، از آن‌جا به قم، از قم به نجف‌آباد، از نجف‌آباد به زندان قصر، از زندان قصر به قم، و از قم باز به نجف‌آباد، و از نجف‌آباد به طبس، و از طبس به خلخال، و از خلخال به سقز، و از سقز باز به زندان اوین و شش ماه سلول انفرادی، و پس از آن باز ده سال محکومیت...آشیخ سربلنددلم می‌گیرد وقتی یادم می‌افتد آن روز را که با لبخند گفتی: حصرخانگی هم لابد قاعده‌ای دارد، فقط نمی‌دانم چرا شب‌ها روی پشت‌بام راه می‌روند و پای‌شان را محکم می‌کشند، برای همین کم‌خواب شده‌ام. آشیخ سربلند، لابد آن لالایی شبانه‌ی چندساله را هم از یاد برده‌ای، نه؟آشیخ حسین‌علییادت هست چه کردند تا محو شوی از ذهن‌ها و کتاب‌ها و خیابان‌ها و شهرها و رسانه‌ها؟ حالا می‌بینی آشیخ که نام‌ات چه‌قدر بلند شده است؟ آشیخ، هیچ می‌دانی آن‌ها که برای تو سینه‌چاک‌ترند، حتا سن‌شان هم آن‌قدر نیست که اصلاً خاطره‌ای از آن همه رنجی که کشیدی داشته باشند؟ آشیخ، انبوه این جوان‌های سبزاندیش در فکر و پی ادای احترام به پدر معنوی جنبش‌شان هستند و شمار انبوهی هم چون من، در پی آبی هستیم تا بر آتشی که با رفتن‌ات بر جان‌مان افتاده بریزیم. آشیخ، کجایی تا باز بخندی و پیش‌ات کم بیاوریم؟آشیخ حسین‌علیصبح که خبر آزادشدن‌ات را شنیدم، فکر کردم در چه غربتی با تو وداع خواهیم کرد، اما اکنون که روز به آخر رسیده، مبهوتِ فضای باشکوهی هستم که جوان‌ترها مهیای خداحافظی با تو کرده‌اند. آشیخ، هیچ می‌دانی بر چه قلب‌های پرشمار و پرشوری حکومت می‌کنی؟ حالا دیگر نمی‌دانم از یتیمی‌ ست که اشک می‌ریزم یا از شوق این همه ستایشی که می‌بینم و می‌شنوم.یادت هست آشیخ، که نوزده سال پیش به گویش نجف‌آبادی‌ات «سیدچی» خطابم کردی؟ می‌دانم یادت نیست. آن روز چنان امیدواری‌ام دادی که انگار به فرزندت، و از سال‌هایی گفتی که خواهند آمد و همه چیز روشن خواهد شد و همه چیز درست خواهد شد. یادت هست گفتی پی تو نباشیم؟ یادت هست گفتی فقط پی‌جوی حق باشیم؟ آشیخ، «سیدچی»‌ها و «آدم‌چی»های حالا بسیارند و پرشمارند و بیدارند و همه با هم‌اند. آشیخ، ماندی و دیدی که همه چیز روشن شد، اما نماندی تا ببینی همه‌چیز درست هم خواهد شد.خوب بخوابی حالا آشیخ..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-9101080303183441566?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/9101080303183441566/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=9101080303183441566&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9101080303183441566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9101080303183441566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-8375742322298996777</id><published>2009-11-04T11:54:00.000+03:30</published><updated>2009-11-04T11:59:52.394+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://masoudbehnoud.com/2009/11/blog-post_7028.html" rel="nofollow" target="_blank"&gt;مسعود بهنود: رمزگشائی از سیزده آبان   &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;روزها همچون هم اند و چون هم نیستند. کدام یک شبیه به هم اند در تاریخ ملت ها. اما هر کدام از روزها تاریخچه ای به دنبال می تواند داشت. و همین جاست که تفاوت ها گاه فاحش می شود. اینک رسیده ایم به نزدیکی نیمه آبان. آیا می توان در این روز دنبال ماجراهائی گشت که مشخصش بدارد.در پرش های سیزده آبانی، همان روزها که شهری چون تهران، شهر چنارها و لک لک ها، زمین و زمانش زرد می شود، چنین می نماید که حادثه ها می توان یافت. چندان مهم که گذری بر آن گذری است هر چند کوتاه بر تاریخ معاصر. پس انگار یکی از این زنده یاب ها، که بعد از هر زلزله در دست گروه نجات است و حرکتش می دهند روی زمین زلزله زده می گذرد و زنده ای یافته و از همین بالا دارد خطش را دنبال می کند. بی خبر از بن بست ها و خطرهائی که در زیر پوست زمین درج است.سیزده آبان سال 57 هنوز شهر شعله می کشید و انقلاب در جانش بود اما هنوز شاه نرفته بود گرچه شب ها سرد بود و صدای تانک در گوش جان ها و الله اکبر بر پشت بام ها، کماندوها نابهنگام حمله ای به دانشگاه تهران بردند، دوربین پرویز نبوی فیلمش را گرفت و هیکل باریک دکتر شیبانی که یک تنه ایستاده بود در مقابل هیبت کماندوهای ارتش شاهنشاهی [آخرین جلوه استقلال دانشگاه، چون نفر بعدی دکتر محمد ملکی رییس دانشگاه شد که هم اکنون در زندان است] روی پرده تلویزیون های مردم نشست و خون در رگ ها به جوش آمد از فکر اینکه جوانانشان هدف تیر و سرنیزه ها هستند. از این زمان تا اوج گیری نهضت چنان که شاه برود و امام بیاید فاصله ای نبود.سال بعدش اما سیزده آبان داستانی دیگر شد. شعله ها فرونشسته اما هنوز شعارهای انقلابی بر دیوار ها بود و جوانانی که سال قبل هدف گلوله ها واقع نشدند این بار جلوه گری گرفته بودند. در این روز جمعی از اینان [از همه گروه ها] از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند. آنان به خیال خود کاخ های سلطنت را فتح کرده بودند و مانده بود فتح کاخ های استکبار جهانی که مظهرش همان ساختمان خیابان تخت جمشید [طالقانی فعلی] بود که به شدت توسط کمیته ماشالله قصاب [که حکم از یکی از دو معاون آقای مهدوی کنی رییس کمیته های انقلاب داشت، یعنی یا حجت الاسلام ناطق نوری و یا حجت الاسلام علی فلاحیان] محافظت می شد. گرچه یکی دو تفنگدار دریائی آمریکائی هم بودند که سفیر و مقامات اصلی سفارت را مراقبت می کردند. جوانان از دیوار سفارت بالا رفتند. دو سه تیری شلیک شد اما دیپلومات ها به تفنگدارها دستور دادند که تیراندازی نکنند و نفر اولشان راهی وزارت خارجه شد تا مانند دفعه قبل شاید کسی به داد برسد. جوانانی که از سفارت بالا رفتند در روزنامه ها خوانده بودند که آمریکا به شاه سرانجام اجازه ورود به نیویورک داده و تحلیل کرده بودند که این یعنی آمریکا قصد دارد شاه را به تخت برگرداند.در آن زمان دولتمردان و اعضای شورای انقلاب [روحانیون بزرگ زمان] باور داشتند که چنین تحلیلی درست است. اما به اطمینان می توان گفت هیچ یک از آن ها که امروز زنده اند دیگر باور ندارند که در سال 58 بازگشت شاه به ایران ممکن بود. مهندس بازرگان و دکتر یزدی در آن زمان هم می دانستند و احیانا آیت الله بهشتی و مصطفی چمران وزیر دفاع که نه در آمریکا میلی به بازگرداندن شاه هست، و نه در شاه توانی. اما به همین نسبت جوانانی که از دیوار بالا رفتند هیچ تردیدی نداشتند که تحلیلشان درست است و آمریکا دارد تدارک کودتا و بازگرداندن شاه را می بیند و دولت بازرگان هم مماشات می کند و دارد انقلاب را به خطر می اندازد. کسی نمی داند که در آن زمان آیت الله خمینی هم می دانست که شاه بازگرداندنی نیست یا نه.حکایت سیزده آبان سال 58 می توانست مانند اسفند سال قبلش شود، با دخالت چند عضو شورای انقلاب حل شود و آمریکائی ها نجات یابند، اما چنین نشد. طرفه آنکه پیر این قوم، فردایش با شرایطی پذیرفت که جوانان را تائید کند. جوانان به شرایط تن دادند و شبانه موسوی خونینی ها روحانی معرفی شده توسط احمد خمینی را به ریاست خود برگزیدند و دانشجویان هوادار گروه های سیاسی چپ را از جمع خود بیرون راندند. و شد آنچه پیش بینی ناپذیر بود. انقلاب خط عوض کرد. همان کسی که با تصمیم خود چنین کاری را تائید کرد و به آن ابعاد و اندازه داد، یعنی آیت الله خمینی، گفت این انقلاب دوم است. انقلاب دوم، سالخوردگان و با تجربه ها را از اردوی انقلاب راند، از بازرگان و دکتر سحابی، تا شریعتمداری و طالقانی [گرچه این آخری راندنش اعلام نشده درگذشت] تا تیم از فرنگ برگشته انقلاب [گرچه بنی صدر یک سالی به غلط خود را مستثنی دید].این انقلاب دوم چندان اساسی بود که حادثه مهم حمله نظامی [گرچه محدود] کماندوهای آمریکائی [عملیات طبس] را در پی آورد. حادثه ای که با شکست آمریکائی ها، اهمیتش در تاریخ گم شد و حادثه مهم تر را که شاید بتوان انقلاب سوم نامید، یعنی جنگ هشت ساله.در ظاهر اولی با تصمیم دولت آمریکا صورت پذیرفت[وقتی پذیرفت که شاه را به نیویورک ببرند] و آخری با تصمیم صدام حسین شکل گرفت که خیالات بزرگ داشت در مغزی کوچک. اما در عالم واقع چنین نبود. هر دو حادثه سرنوشت ساز با تصمیم آیت الله خمینی چنین بزرگ شد که زندگی نسل ها را در ایران و منطقه تحت تاثیر گرفت. میلیون ها خانوار، هزاران میلیارد دلار ثروت جا به جا شد، و اگر اثرش را در حرکت شوروی در حمله نظامی به افغانستان در نظر آوریم و تاثیر این حادثه را در فروپاشی بلوک شرق، باید گفت این دو تصمیم بنیانگذار جمهوری اسلامی اثری مهیب در جهان گذاشت و جهان دو دهه پایانی قرن بیستم را بیش از هر حادثه دیگر دگرگون کرد.پس سیزده آبان سال 58 مهم بود و مهم تر شد. از جمله چهره آیت الله خمینی را باز و آشکار کرد. پس از این ها بود که مشهور گشت که او می خواهد و می شود. چنان که گفت شاه برود رفت، گفت کارتر برود رفت، هنوز ده سال مانده بود تا معلوم شود که آخرین برود او که صدام حسین باشد، نمی رود. در پایان جنگ پیرمرد از همین رو با آن نثر منقلب و پرسوز جام زهر نوشید، وقتی که سایه مرگ هم پشت در بود. اما سیزده آبان اتفاق افتاد، در زمان خود هیچ کس حتی بزرگ ترین شخصیت قصه یعنی آیت الله خمینی هم نمی دانست که این روز و این حرکت با تاریخ سیاسی پایان قرن بیستم چه می کند. آندره فونتن سه سال بعد درباره این روز نوشت "به حتم چیزی شبیه به شکست آمریکا در ویت نام بود، جوانان از دیوار بالا رفتند چیزی شبیه به هزیمت آمریکائی ها از سفارتشان در سایگون"اگر این سخن مدیر لوموند را اصل بگیریم باید گفت ماجرای فتح سفارت آمریکا در سایگون [هوشی مین سیتی بعدی]، پایان سی سال درگیری در جنوب شرق آسیا بود و سیزده آبان و حادثه تهران آغاز سی سال درگیری مسلمانان میانه خاوری آسیا با آمریکا.کمتر از ده سال بعد از انقلاب دوم، خالق این انقلاب درگذشت و ادامه ماجرا را برای جانشینان خود گذاشت. جانشینان وی آقایان خامنه ای و هاشمی رفسنجانی شدند، گفته شد وی خود چنین خواسته [یا دست کم اینکه مخالفتی نکرده بود که] این دو تن پشت به پشت و دست در دست کار را جلو برند از جمله اینکه با سرمایه ای که پدر نظام نهاده بود روزگار بگذرانند و بکوشند آن سرمایه را به هدر ندهند. آن سرمایه "نه" به آمریکا بود. همان سرمایه ای که روز سیزده ابان به حساب جمهوری اسلامی و ملت ایران ریخته شد. از آن پس دولت ها بودند که می خواستند مصرفش کنند[گرچه که دولت میرحسین موسوی به این ماجرا وارد نشد] و رهبر بود که می باید جلویشان را بگیرد. در اول کار برای حفظ سرمایه هر نوع مذاکره و معامله ای با آمریکا ممنوع اعلام شد، مگر در موارد خاص.اول بار مذاکره بین دو طرف، در پایان گروگان گیری رخ داد و گفتگو با وارن کریستوفر [معاون وزارت خارجه کارتر] و تدارک بیانیه الجزایر بود. دوم بار فرماندهی جنگ موافقت کرد که برای تقویت جبهه ها با دولت ریگان معامله شود [حکایت ایران – کنترا]، چنین می نمود که این هر دو ماجرا که اجرایش را هاشمی رفسنجانی به عهده داشت، با اجازه جماران، پس از صوابدید مقامات عالی و برای حفظ نظام بود، نه مانند ملاقات پنهانی قطب زاده و نماینده کارتر که سرش را به باد داد.اما چندان که فرمانده جنگ و کسی که مجاز به دوبار گفتگو با آمریکائی ها شد، ریاست دولت را در دهه دوم جمهوری به دست گرفت و خیال آن در سرش افتاد که امیرکبیر را الگو کند و "سردار سازندگی" شود، برای بازسازی ویرانه های جنگ از هر گوشه کشور به او گزارش پشت گزارش رسید که معجزه اقتصادی منوط است به حل مشکل با آمریکا. این یعنی مصرف کردن از سرمایه ای که بنیانگذار به ارث گذاشته بود.در این بیست سال آیت الله خامنه ای نشان داد که برای دادن اجازه مصرف این سرمایه، سخت تر از مقتدای خویش است، پس محکم ایستاده. تا زمانی همین ایستادگی در زمینه هائی موجد تجربه و ابداع و تحرک بود، اما هر چه گذشت غرب هم با تجربه تر شد و درزها را بسته تر کرد تا جائی که وقتی نظام پذیرفت برای بالابردن درآمد نفتی خود چاره ای جز دادن قرارداد استخراج به شرکت های آمریکائی نیست و شرکت ها – حتی مانند هالی برتون به مدیریت جینی معاون بعدی رییس جمهور آمریکا ـ به ایران آمدند و مشغول شدند، این مجلس آمریکا بود که راه را به کونکو و هالی برتون بست و راه توتال و بریتیش پترولیوم را هم. و این هوشمند شدن تحریم ها بود که کم کم پاشنه آشیل را هم نشان داد و تحریم بنزین را در دستور آمریکا گذاشت. تحریمی که این وسط امضای دیگر کشورهای جهان هم برای آن کسب شده بود.کشمکش بر سر رابطه با آمریکا – همزمان با جریان مشهور به تهاجم فرهنگی که نظریه ای است متعلق به آیت الله خامنه ای و دولت های گذشته با آن همدل نبوده اند – دو خطی است که دولت ها را در بیست سال گذشته در مقابل دستگاه رهبری قرار داده است، در دولت های هاشمی و خاتمی ماجرا با تغییرها و بدگوئی ها و بازگذاشتن دست این و آن برای پرده دری و فحاشی به دولتمردان مهار شد، اما اینک در دولت احمدی نژاد که خود برساخته بخشی از بیت رهبری است ماجرا به نقطه ای دیگر رسیده است.دولت احمدی نژاد همزمان با ابراز نگرانی ها درباره سلامت رهبر جمهوری اسلامی دچار این توهم است که با تضعیف و حتی حذف روحانیت، در راس آن ها هاشمی رفسنجانی، در وضعیتی قرار دارد که تصمیم گیرنده اصلی آینده باشد، و از همین جهت حتی برای مصرف کردن سرمایه موعود [نه به آمریکا که به ارث مانده از آیت الله خمینی است] نیازی به کسب اجازه در خود نمی بیند، چنان که در دولت قبلی خود برای هزینه کردن صندوق ذخیره ارزی هم مشکلی نداشت. از همین رو از ماه های آخر دولت نهم، فرستادگان احمدی نژاد سناریوئی را با دولت آمریکا جلو بردند [حتی با دولت جورج بوش]، این سناریو بخش هائی داشت که تاکنون طرفین وفاداری خود را به آن نشان داده اند. نه سخنی که مشائی گفت در باب اسرائیل و مردم آن کشور تصادفی بود و نه قرار دادن یک آمریکائی که تا شش ماه پیش ساکن تل آویو بود به عنوان مشاور رییس جمهور.این سناریو را شاید بتوان از نشانه هایش شناخت.یک اشاره کوچک. آمریکائی ها وقتی اول بار برای دشمن خونریز سابقشان در ویت نام پیام فرستادند که حاضرند از در دوستی در آیند چون مردم گرسنه اند و دومیلیون نفر افلیج و بی دست و پا از جنگ بر دوش دولت افتاده است، پاسخش واشنگتن سرد و در حد ارسال گونی های گندم بود اما کم کم به نشانه ها رسیدند. یعنی خواستار همان ساختمان سفارت شدند که از پشت بامش به خواری گریخته بودند. و بعد خواست هایشان تا جائی رفت که رسید به مبادله سفیر. اصرار کردند یک افسر آمریکائی که قبلا اسیر بوده در دست ویت کنگ ها، به سفارت آن کشور پذیرفته شود، و تازه ژنرال جیاپ فرمانده افسانه ای جنگ، فردای روز رسیدن سفیر، به دیدن وی برود. مطابق اسناد منتشر شده این شرط تنها با اطمینان یافتن آمریکائی ها از بیماری و کهولت ژنرال جیاب منتفی شد، اما به جایش ویت نامی ها تعهد کردند که جیاب دیگر هیچ میهمان خارجی نپذیرد. اما نشانه عمده تر مربوط به سالگرد سقوط سایگون بود. این روز درست مصادف شد با روزی که سفیر جدید [اسیر سابق] استوارنامه اش را به رییس دولت تقدیم داشت.برگردیم به صحنه داخلی. اولین باری که دولت های تهران و واشنگتن عشوه گری آغاز کردند. سیزده آبان سال 85 خبری عجیب به سراسر جهان مخابره شد. عباس عبدی چهره اصلی دانشجویان اشغالگر سفارت آمریکا دستگیر شد. اتهامش: رابطه با آمریکا. عبدی دو سه باری پیش از این زندانی شده بود اما این بار زندانی شدن در این روز برای نشانه شناسان معنای دیگر داشت.امسال در آستانه سیزده آبان و در سی امین سالگرد اشغال سفارت [دردناک ترین حادثه سیاست خارجی آمریکا در نیمه دوم قرن بیستم]، ناگهان سر و صدائی در مورد موسوی خوئینی ها به راه افتاد روزنامه های متعلق و هوادار دولت – جوان، وطن امروز و ایران – شروع کردند با تیترهای بزرگ علیه مدیر سابق روزنامه سلام بدگوئی کردن و تقاضای محاکمه وی را مطرح ساختن. نشانه شناسان گمان بردند دستگیری کسی که رییس دانشجویان خط امام [گروگان گیر آمریکائیان] بوده است و گروگان ها همگی در خاطرات خود از او نوشته اند، به سادگی نیست و می تواند بخش هائی از یک سناریو باشد. اما پیدا نیست که بر حسب کدام منطق و ضرورت جای موسوی خوئینی ها به بهزاد نبوی داده شد که در زندان بود و پیام به سادگی قابل ارسال. نبوی علاوه بر آنکه فرد متنفذ دولت رجائی است مهم ترین چهره ضد آمریکائی آن کابینه هم بود، مگر نه که او طراح و تئوریسین حرکت های دولت رجائی بود و همو رجائی را برد که در سازمان ملل علیه شاه و آمریکا سخن بگوید و پای شکنجه دیده خود را عیان کند، و سرانجام اوست که در جریان بیانیه الجزایر وارن کریستوفر را باپیشنهاد آخرین لحظه خود به گریه انداخت . همان پیشنهادی که به نوشته کارتر و همکارانش باعث شد که جیمی کارتر انتخابات را به ریگان ببازد. سرنوشت انتخابات 1980 آمریکا در گرو گروگان گیری در تهران بود و کارتر حاضر به دادن همه نوع امتیازی. مذاکرات به سرعت شکل گرفت و در الجزیره به نتیجه نزدیک شده بود که بر اساس خاطرات بیان شده بهزاد نبوی رییس هیات مذاکره کننده دولت ایران، وارد شد و ان قلت تازه ای انداخت که به معنای آن شد که روز انتخابات، گروگان ها در بند ماندند و کارتر بازنده شد. داغ بزرگی بر دل دموکرات ها.بدین گونه به نظر می رسد دولت محمود احمدی نژاد با اجرای بخش هائی از یک سناریو به جائی می رسد که امیدوارست که همین ماه ها دست در دست اوباما بگذارد. او برای واشنگتن پیام می فرستد که دولتمردان سابق،[حتی هاشمی رفسنجانی که در مورد قدرتش اغراق می شد و به گزارش آمریکائی ها بیش از هر مدیر و روحانی دیگری در ایران در سی سال گذشته علیه آمریکا سخن گفته است] جرات آن نداشتند که فضای رسانه ای داخل را به طور شفاف از گفتگو درباره لزوم مذاکره با آمریکا پر کند، در حالی که دولت احمدی نژاد چنین کرده است. تندروترین روزنامه کشور کیهان نگاه کنید که این بار برای مذاکرات و نزدیک شدن دولت به واشنگتن نه که پیراهن نمی درد بلکه جاده را هم صاف می کند. این ادعا نادرست نیست. هیچ دولتمردی در جمهوری اسلامی جرات چنین اقدامی نداشته و این جز با حمایت رهبر جمهوری اسلامی شدنی نیست.بدین گونه فقط مانده است یک ماموریت تازه برای سیزده آبان، و این همانی است که میرحسین موسوی در پیام خود بدان اشاره کرد. نسل جوان موج سبز این بار در روزی که روزگار برایشان انتخاب کرده است، قرار است وارد صحنه مهمی شوند. دستگاه دولت از پیش آرایش تهدید آمیز به خود گرفته تا جوانان را بترساند و از آمدن سبزها در روز سیزده آبان جلوگیری کند، هم با گماشن سرداران بد اخم و تند سابقه [مانند نقدی و طائب] به فرماندهی ها، و هم برقراری مانوری خنده دار و نمایش شکنجه و آزار سبزها در خیابان های اصفهان[که بی سابقه بوده است] و هم با اعلام آنکه بسیج به فرماندهی نقدی سه میلیون نفر به تهران می آورد، کوشش دارند با التماس و تحبیب هم شده از جوانان بخواهند این روز را به آن ها واگذار کنند که سناریویشان به خوشی بگذرد و احمدی نژاد، یا یکی از اعوانش، در سخنرانی رمزی برای واشنگتن بفرستد.کار تا جائی رفته که میلیاردها تومان گذاشته اند که یک دسته سبز قلابی وارد صحنه کنند که فردای سیزده به در نشان دهند که سبزهای موجود همان دوستان ما بودند و سبزشان علوی بود. نهایت استیصال.در چنین زمانی ماموریت تازه سیزده آبان این نیست که خلاف عادت خود مرگ بر آمریکا سر دهند برای مخالفت با سناریو دولت احمدی نژاد. ماموریت جوانان سبز در روز سیزده آبان ثبت تاریخ دیگری است. حادثه ای علیه تقلب، تلاشی علیه ریا کاری. مطرح کردن این سئوال که چرا کیهان روزنامه ضد استکباری در روزهائی که همه جهان از گردش و چرخش صد و هشتاد درجه ای دولت احمدی نژاد در برابر آمریکا و در جریان پرونده هسته ای می نویسند، ساکت مانده و درباره گرانی و ارزانی می نویسد. ریاکاری و تقلب آن است که دولتی که در حال گفتگو و مغازله با واشنگتن است دستگاه تبلیغاتی اش همچنان اصلاح طلبان را به تهمت و افترا دست نشاندگان و دوستان آمریکا می خواند.سیزده ابانی که آن انقلاب دوم سی ساله شده، زمان بلوغ جنبش است و بلوغ مردمی که در آن روز به جشن و پایکوبی خیابان های اطراف سفارت را قورق کرده بود. آنانی که آرمانخواهی شان یک بار وسیله قدرت طلبی ها شد، اما اینک قصه را در گوش فرزندان خود خوانده اند و فرزندانشان دیگر به خواب نمی روند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-8375742322298996777?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/8375742322298996777/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=8375742322298996777&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/8375742322298996777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/8375742322298996777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-2634652649007804162</id><published>2009-10-09T21:07:00.001+03:30</published><updated>2009-10-09T21:19:06.799+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ريز مي بينيم/ ابراهيم رها*&lt;br /&gt;آگاهان معتقدند کليه کساني که به دولتً بعد از نهم ارتباطي دارند، ريز مي بينند يا بعضي اوقات اصلاً نمي بينند. يعني يکدفعه رئيس دولت سه ميليون نفر را چهار هزار نفر مي بيند يا اينکه کامران دانشجو مي گويد دانشجويان معترض دانشگاه تهران را از بيخ نديده است، آدم وقتي اين حرف ها را از وزير علوم مي شنود مي خواهد در عين حال که مي گويد؛ کامي تو ديگه چرا، بگويد؛ «کامي ما رو دزديدن / دارن باهاش پز ميدن» البته اين فقره کامران مال ما نيست. راستش اينکه تمايلي هم نداريم مال ما باشد. کمپلت مفت چنگ دولتً بعد از نهم،اما با اين ريز ديدن ها (با ريزبيني به معني نکته سنجي تفاوت دارد. اساساً نکته سنجي در دولت مقوله بي ربطي است) مي شود حدس زد دوستان اوضاع مملکت را چطور ديده اند که سرانجام کار اين طور شده است. با هم خيلي مختصر روزشمارش را دوره مي کنيم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- 23 خرداد؛ ده ها ميليون آدم سبز يه خرده راي دادن، سرجمع شد 13 ، 14 ميليون.- &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;24 خرداد؛ دو ميليون عضو حزب اعتماد ملي به قاعده 200 هزار نفر به کروبي راي دادند.- &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;25 خرداد؛ سه چهار هزار نفر اغتشاشگر نامرد راهپيمايي کردند منتها چون خيلي گشادگشاد راه مي رفتند فاصله بين ميدان امام حسين تا آزادي را کاملاً پر کرده بودند،-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;30خرداد؛ يک کمي بازداشت شدند.-اوايل تير؛ توي کهريزک يه نمه به بعضي بازداشتي ها بد گذشت.-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اواخر تير؛ تعدادي از اشخاص مثل محسن روح الاميني اندکي مرحوم شدند.-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اوايل مرداد؛ يک نفر و نصفي، يواشکي روي پشت بام شان گويا الله اکبر گفتند آن هم توي سوراخ کولر،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-اواخر مرداد؛ ميرحسين موسوي يه خرده بيانيه داد اما ما خيلي عصباني شديم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-اوايل شهريور؛ مهدي کروبي مدعي شد دست يه نفر از بازداشت کننده ها به يکي از بازداشت شده ها اصابت کرده، اونم يواش، که مستندات کافي براش موجود نبود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-اواخر شهريور؛ غيورمردان عزيز حمله کردند تا خاتمي را يه خرده بزنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-اواخر شهريور؛ يک نفر (بلکه کمتر) که برگ درخت افتاده بود روي سرش و به همين جهت سبز به نظر مي رسيد در روز قدس از در خونشون تا سوپر محله شون راه رفت. پا نوشت:*   روزنامه اعتماد  - شماره 2065&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-2634652649007804162?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/2634652649007804162/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=2634652649007804162&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2634652649007804162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2634652649007804162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4834948835368057071</id><published>2009-09-28T22:43:00.000+03:30</published><updated>2009-09-28T22:45:56.589+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;متن کامل بیانیه شماره 13 مهندس موسوی به شرح زیر است:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;راهپیمایی روز قدس امسال در روند حوادث چند ماه گذشته بدون تردید یک نقطه عطف محسوب می‌شود. نتایجی بسیار مبارک از آنچه در این مناسبت اتفاق افتاد انتظار می‌رود که مختص به یک سلیقه و یک گرایش نیست، بلکه فضلی عام و دستاوردی برای تمام کسانی است که در این سرزمین ریشه دارند، حتی اگر برخی از آنها به خاطر پیشداوری‌های نادرست اینک و امروز نتوانند این نعمت و رحمت را لمس کنند.&lt;br /&gt;این برکت، میوه دوراندیشی‌های امام بود. او بارها به ما می‌گفت بنیان‌های درست را چنان بگذارید که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شاید ما نتوانسته باشیم حق این رهنمود را به درستی ادا کنیم، ولی او خود در سیره‌اش این‌گونه عمل می‌کرد؛ تمامی ستون‌های جمهوری اسلامی را بر پایه‌هایی از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندین سنت و میعاد برای حضور عملی آنان در صحنه قرار داد، تا كسی قادر نباشد این شالوده را دیگرگون كند.&lt;br /&gt;روز قدس از جمله این میعادهاست. با چنین سنتی نمی‌توان مردم را از صحنه دور کرد. با چنین دعوتی نمی‌توان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود. آن گاه او این مناسبت را نه فقط مختص به فلسطین، که روز مستضعفین و اسلام نامید تا کمترین شائبه‌ای باقی نگذارد. اینک ارزش اهتمام آن پدر دلسوز برای پر کردن مستمر صحنه از حضورهای میلیونی مردم معلوم می‌شود.&lt;br /&gt;سی سال پیش از این امام ما از مسلمانان جهان خواست با حفظ تعدد و تفاوت‌هایشان بر روی درد مشترکی که تمامی آنان را می‌آزرد همصدا شوند. چقدر این پیام با سخن امروز ما نزدیک است؛ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شده‌ایم در عین قبول تفاوت‌هاست و قدس روزی است كه مسلمانان باید با تحمل تنوع در دیدگاه‌های خود درمان دردهای مشترك‌شان را دنبال کنند. از این روست که اگر این مناسبت به یک پسند سیاسی تعلق یابد سال به سال شکوه خود را از دست می‌دهد؛ آثاری که برایش آرزو شده است باقی نمی‌گذارد و دیگر نمی‌تواند روز اسلام و روز مستضعفان باشد.&lt;br /&gt;آرمان این روز آن است که رنگ‌های گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند.&lt;br /&gt;در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.&lt;br /&gt;از قضا آنها که از رخدادهای قدس امسال احساس شکست ‌می‌کردند بیشترین بهره را از آن بردند. آنها به واضح‌ترین شکل دریافتند که سه ماه خشونت بی‌سابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته ، بلکه آن را فراگیرتر کرده است. اگر فرصت روز قدس نبود چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان بی‌نتیجه و پرخطا بودن سیاست‌های خود را ملاقات نمی‌کردند و زمانی با هزینه‌های سنگین عملکرد خود روبرو می‌شدند که برای چاره‌ کردن بسیار دیر بود.&lt;br /&gt;خشونت چاره ساز نیست. ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید.&lt;br /&gt;خشم مرکبی است که سوار خود را به زمین می‌زند. درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریک‌های مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند، اگرچه این حقانیت تغییری در تبعات خشم آنان ایجاد نمی‌کند. ما به اندازه‌ای که از خود صبر و خرد نشان بدهیم از کوشش‌هایمان نتیجه می‌گیریم و اگر به سوی تندروی‌های بی‌‌دلیل بلغزیم چه بسا که حاصل یک هفته و یک ماه تلاش را در یک روز و یک صحنه جا بگذاریم. مردم ما از آن رو خود را شایسته رفتارهایی مناسب‌تر از سوی حاکمان می‌بینند که هوشیار و خردمندند،‌ و خردمند کسی است که نه فقط میان خوب و بد، بلکه میان خوب و خوبتر و بد و بدتر تمیز بدهد.&lt;br /&gt;خوبتر از نتایجی که در روز قدس به دست آوردیم هنوز وجود دارد، کما این که بدتر از وضعیتی که از آن رنج می‌بریم و بدان اعتراض می‌کنیم نیز هست. در پیش‌رو و در شرایط تاریخی ما تصویر روشنی از نتایج رفتارهای ساختارشکنانه نیست.&lt;br /&gt;همان‌گونه كه در نامه فرستاده شده برای تمامی مراجع تقلید به عرض رسید افغانستان و عراق دو عبرت بزرگ در دو سوی سرزمین ما هستند که هرگز نباید آنها را از نظر دور کنیم. البته این عبرت‌ها ما را از استیفای حقوقمان منصرف نمی‌کنند، زیرا ما آن صبوری و دانایی را داریم که بدون پرداختن چنین هزینه‌‌های سنگینی سرنوشت خود را بهبود ببخشیم.&lt;br /&gt;آن چیزی که می‌تواند این هدف بزرگ را محقق کند پایبندی به شعارهای زرینی است که انتخاب کرده‌ایم. هیچ كلمه‌ای که دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمی‌انجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود می‌دانیم و آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی می‌شود پوستینی وارونه می‌بینیم.&lt;br /&gt;ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را می‌خواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج‌ ومرج‌ طلب می‌شناسیم که با بهانه و بی‌بهانه از موازین اسلامی عدول می‌کنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست می‌زنند.&lt;br /&gt;فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود می‌پرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمان‌هایمان بازداشت و به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوشش‌های امروز و فردای‌ ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟&lt;br /&gt;ما تنها در صورتی به این اطمینان می‌رسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگی‌های روزمره‌مان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشته‌اند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته می‌شدند یا تصور می‌كردند باید به خانه‌هایشان بازگردند محصول از میان می‌رفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.&lt;br /&gt;این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سال‌ها دو گروه در جبهه‌های جنگ حاضر می‌شدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه می‌رفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمی‌شدند؛ می‌رفتند تا از فضای نورانی‌ آنجا بهره‌مند شوند.&lt;br /&gt;شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکرده‌اند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمی‌کردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست می‌آوردند باور نداشتند که دارند از خود‌گذشتگی می‌کنند. آنها سال‌های جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزه‌شان شروع شد؛ مبارزه‌ای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمی‌توانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم.&lt;br /&gt;در زمان انتخابات وقتی گروهی از آنان مرا مفتخر کردند و کمیته ایثارگران را به عنوان یکی از فعال‌ترین بخش‌های ستاد اینجانب شکل دادند احساس سربلندی می‌کردم و چون می‌گفتند به امید تجدید نورانیت ایام امام گردهم ‌جمع شده‌اند بار خود را به مراتب سنگین‌تر می‌دیدم. بعید می‌دانم کسی در میان ملت ما باشد که به آنان مباهات نکند. آنها درست در نقطه مشترک سبزی قرار دارند که همه ما را به یکدیگر پیوند داده است.&lt;br /&gt;به تاسی از آنان ما نیز باید راه سبز امید را زندگی کنیم؛ در این صورت همان معجزه‌ای که آنان آفریدند در انتظار ما نیز هست. اهمیت روز قدس امسال در این بود که نشان داد حیات جدیدی که مردم انتخاب کرده‌اند امری گذرا و موقتی نیست. اگر همه در خانه‌هایمان نشسته بودیم و در عین حال این پیام با همین صراحت ابلاغ شده بود دستاورد ما هیچ کمتر نبود.&lt;br /&gt;راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانه‌هایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشت‌های روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار می‌شود.&lt;br /&gt;وقتی که سخن از تقویت شبکه‌های اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز می‌شود بلافاصله می‌پرسند چگونه؟ همان‌گونه که هستید. سخن از آن نیست شبکه‌های اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکه‌های اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.&lt;br /&gt;روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز می‌کند و به زودی بالغ می‌شود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا می‌دارد. آن وظیفه‌ای كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثیر اندیشه‌هایی كه در حوالی آن شكل می‌گیرد و با تذكر دائمی اهمیت این پدیده مبارك از آن پرستاری کنیم.&lt;br /&gt;به همین ترتیب اگر گفته می‌‌شود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازه‌ای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه می‌کنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصدایی‌ها و پیوندها و چشم‌پوشی‌ها و یکرنگی‌ها و هوشمندی‌ها و سرزندگی‌هایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر می‌کند.&lt;br /&gt;علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنج‌ها بی‌نیاز می‌کند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست می‌آوریم دوام می‌خواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.&lt;br /&gt;اینک بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شده‌اند کشور در آستانه بحران‌هایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش می‌رفتیم شاید ساده‌انگارانه تصور می‌كردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که می‌خواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست.&lt;br /&gt;اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت ده‌ها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سال‌های گذشته مفقود اعلام می‌کنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بی‌تفاوت نسبت به حجم این ارقام که می‌تواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشی‌های سیاسی افتاده‌اند.&lt;br /&gt;از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنج‌هایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل می‌شود اهمیت بدهند؟ اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل می‌کند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما این‌كه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندان‌ها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمی‌انگیزد.&lt;br /&gt;اخیرا گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامه‌ای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تامین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه می‌كردند که با سپاسگزاری از حمایت ملت‌های دیگر ظرف این چند ماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.&lt;br /&gt;این یک نمونه است. کسی به کسانی که این خواسته را با ما در میان می‌گذارند از ضرورت زندگی کردن راه سبز نگفته بود. ما بقی ما نیز از این ضرورت آگاه باشیم یا نباشیم به هدایتی فطری در همین مسیر هستیم، لذا ضرورت ندارد که این شیوه را به یکدیگر تلقین کنیم؛ تنها کافی است از آن آگاه باشیم و پرستاری کنیم.&lt;br /&gt;زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌ طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.&lt;br /&gt;مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد بابیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;برادر شما - میر حسین موسوی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4834948835368057071?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4834948835368057071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4834948835368057071&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4834948835368057071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4834948835368057071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/09/13.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-194989683066207490</id><published>2009-08-17T11:01:00.002+04:30</published><updated>2009-08-17T11:04:17.975+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به کودتای موسوی علیه بیت رهبری&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به روز بودن شب و یسار بودن یمین&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار رهبرم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود و من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-194989683066207490?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/194989683066207490/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=194989683066207490&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/194989683066207490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/194989683066207490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/08/blog-post_17.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-6186770965858198427</id><published>2009-08-12T21:20:00.000+04:30</published><updated>2009-08-12T21:31:37.691+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;به نام خالق مرتضی علی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در پی درج مقاله‌ای در کیهان درباره علی مطهری، این نماینده اصولگرا متن زیر را به عنوان جوابیه برای آن روزنامه فرستاد که کیهان این جوابیه را با سانسور منتشر کرد. علی مطهری نیز در مقابل، متن کامل را برای انتشار به رسانه‌ها فرستاد که این متن را در ادامه می‌خوانید:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;توضیح: نظر به اینکه روزنامه کیهان از درج متن کامل پاسخ اینجانب به مقاله «آقای علی مطهری بخواند» خودداری و تنها یک چهارم آن را در روز دوشنبه 88/5/19 درج نمود و سپس اتهاماتی به این جانب وارد کرد که علاوه بر هویدا بودن نشانه‌های خامی و کم سوادی از آن ـ مانند این که قیاس در منطق را بی پایه ترین نوع استدلال دانسته است ـ که پاسخ آنها در بخش چاپ نشده مقاله اینجانب موجود بود، لذا متن کامل پاسخ خود را در اختیار آن رسانه محترم قرار می‌دهم تا ظلم کیهان که با همه منتقدان به همین شیوه رفتار می‌کند، بر مردم شریف ایران به ویژه بسیجیان عزیز آشکارتر ‌شود.متن کامل پاسخ سانسور نشده علی مطهری به کیهان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;آقای حسین شریعتمداری&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;بخواند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در شماره پنجشنبه 15/5/88 روزنامه کیهان مقاله‌ای تحت عنوان «آقای علی مطهری بخواند» به نام آقای محمد امینی درج شده بود که چون شامل توجیه شرعی و ایدئولوژیک ظلم‌هایی است که در حوادث بعد از انتخابات از طرف نیروهای امنیتی کشور بر مردم روا داشته شد، سکوت درباره آن را جایز ندیدم و البته از اهانت‌هایی که به شخص اینجانب شده بود در می‌گذرم و پاسخ را خطاب به جناب آقای شریعتمداری، مدیر مسئول روزنامه کیهان می‌نویسم از آن جهت که با شناختی که از روزنامه کیهان دارم، می‌دانم که این گونه امور در این روزنامه به حکم ماهیت امنیتی آن به شکل پروژه دیده می‌شود که مثلا بناست فلان شخصیت یا فعال سیاسی را خراب کنیم و البته در این راه معمولا هدف وسیله را توجیه می‌کند و هم از آن جهت که سطرسطر این گونه مقالات بلکه همه مقالات سیاسی و اجتماعی که در کیهان درج می‌شود، باید مطابق میل جناب شریعتمداری باشد.از نظر نگارنده اساسا کیهان اعتقادی به آزادی بیان ندارد و به خاطر کتمان حقایق و بی تفاوتی نسبت به ناراستی‌های حکومت، آن هم به بهانه حفظ نظام، از دوستان نادان و البته خیرخواه انقلاب اسلامی به شمار می‌رود و دوستیهای آن با انقلاب و ولایت فقیه از قبیل دوستی‌های خاله خرسه است که معمولا ضرر آن از نفع آن، دافعه آن از جاذبه آن و دشمن سازی آن از دوست سازی آن بیشتر است.برای نمونه، آیا در روزهای اخیر، کیهان به طور جدی درباره قتل ناجوانمردانه چند جوان در بازداشتگاه‌ها و لزوم معرفی و مجازات عاملان آن خبر یا مطلبی درج کرده است؟ هرچند برای پاسخ به نظرات اینجانب مجبور شده است اشاره ای به این موضوع بکند. همین مقدار هم نسبت به کیهان قابل تقدیر است، شاید هم از دست آقای شریعتمداری در رفته است.از همین جا پاسخ اینجانب به این پرسش که چرا برخی مقاله‌هایم در روزنامه اعتماد ملی و مانند آن چاپ می‌شود روشن می‌شود و آن این است که اساسا کیهان و برخی روزنامه‌های دیگری که خود را اصولگرا نامیده‌اند، مقالات امثال اینجانب را که به دردهای جامعه می‌پردازد و با مذاق توجیه‌گر آنها سازگار نیست درج نمی‌کنند، چنان که کیهان بارها مقالات اینجانب را پس فرستاده است. زبان حال کیهان این است که ما مقالات شما را چاپ نمی‌کنیم، شما هم حق ندارید به روزنامه‌های دیگر بدهید و اگر دادید ما در ستون «کیهان و خوانندگان» از قول مردم! انتقاد می‌کنیم.اما درباره مقاله مذکور، نویسنده محترم استدلال خود را بر چند پایه قرار داده است: اول این که همان طور که علی ـ علیه السلام ـ «حق مطلق» و معاویه «باطل مطلق» بود، در ماجرای اخیر نیز یک طرف حق مطلق و طرف دیگر باطل مطلق است. بطلان این سخن آشکار است. دو طرف ماجرای اخیر حق و باطل را ممزوج کرده اند؛ گرچه کفه حق در یک طرف و کفه باطل در طرف دیگر برکفه مقابلش می‌چربد. حمایت ولی فقیه از یک طرف این ماجرا دلیل بر این نیست که آن طرف حق مطلق است و طرف دیگر باطل مطلق. مثلا همان طور که آقای موسوی با اصرار بر مسأله تقلب، مردم را تشویق به حضور در خیابان‌ها کرد و زمینه آشوب‌ها را فراهم نمود، آقای احمدی نژاد نیز با نحوه خاص مناظره خود با آقای موسوی و اتهام زنی به افراد غایب در آن جلسه، آغازکننده این ماجرا و عامل اصلی پدید آمدن فضای احساسی و هیجانی و تنگ شدن فضای عقل و تدبیر و زمینه‌ساز آشوب‌ها به شکل دیگر بود.پایه دوم استدلال نویسنده محترم این است که در چنین میدانی که یک طرف، حق مطلق و طرف دیگر باطل مطلق است، اهل حق از هر وسیله می‌توانند استفاده کنند و هر ظلمی در حق اهل باطل رواست. اگر جوانی را که برای تماشای تجمعی آمده یا در آن تجمع شرکت کرده و حداکثر شعار داده، گرفتند و به بازداشتگاه کهریزک بردند و پس از دو هفته جنازه او را در حالی که آثار ضرب و شتم روی آن باقی است و فک او را شکسته‌اند، تحویل خانواده‌اش دادند؛ خانواده‌ای که در این دو هفته از هر گونه اطلاع رسانی درباره فرزندش محروم بوده، مسأله مهمی نیست، بلکه حقش بوده چون اهل باطل بوده است!پایه سوم استدلال نویسنده آن مقاله این است که مسئولیت وارد آمدن صدمه جسمی و حتی قتل این گونه افراد به عهده رهبران گروه باطل است که اینها را به میدان آورده‌اند؛ گرچه اهل حق از بدترین روش‌های غیرمجاز استفاده کرده باشند. سخن معاویه در جنگ صفین که پس از شهادت عمار یاسر و سخت شدن کار بر او (چون پیامبر (ص) درباره عمار فرموده بود تو را گروه سرکش خواهند کشت) گفت، عمار را علی کشت که او را به این جنگ آورد. این سخن از نظر نویسنده آن مقاله در صورتی که معاویه اهل حق بود و علی ـ علیه السلام ـ اهل باطل. درست بود، مهم این است که در گروه اهل حقیم یا اهل باطل.بطلان این مطلب نیز بدیهی و آشکار است. اساسا اهل حق یا باطل بودن در این مسأله دخالتی ندارد، سخن در این است که عمار یاسر مستقیم به دست چه گروهی کشته شد، لشکر معاویه یا لشکر علی؟ در ماجرای امروز ما نیز سخن در این است که افرادی مانند محسن روح الامینی و محمد کامرانی که در اثر رفتار خشونت بار در بازداشتگاهها به قتل رسیده اند مستقیما توسط چه گروهی شکنجه و کشته شده اند و این ظلم بزرگ متوجه کدام گروه است؟ اگر این افراد به تشویق آقای موسوی به خیابان آمده باشند، در واقع آقای موسوی اینها را سالم به بازداشتگاه تحویل داده است، چرا خانواده آنها باید جنازه شان را تحویل بگیرند؟! اگر توجیهات نویسنده مقاله را بپذیریم، اصلا مردم در هیچ مسأله‌ای حق اعتراض ندارند و اگر اعتراض کنند می‌توان با آنها به هر نحوی برخورد کرد و حتی آنها را کشت زیرا آنها اهل باطلند و ما اهل حق!ممکن است گفته شود در یک بحران اجتماعی این گونه حوادث که به دست مأموران خاطی پدید می‌آید، طبیعی است. در پاسخ می‌گوییم: بله، ما هم قبول داریم که گاهی به دست مأموران خودسر چنین حوادثی پدید می‌آید، همچنان که در جریان فتح مکه به دست مسلمین، پیامبر اکرم (ص) اصرار داشتند که این کار بدون درگیری و خونریزی انجام شود اما خالد بن ولید، یکی از فرماندهان سپاه اسلام، در گوشه‌ای از مکه به خاطر دشمنی‌های شخصی یک درگیری ایجاد کرد و هشت نفر را کشت، اما مهم این است که پس از چنین حوادثی وظیفه ما چیست؟آیا باید مانند روزنامه کیهان به بهانه حفظ نظام این حوادث را کتمان کنیم که گویی اتفاقی نیفتاده است، یا باید مانند پیغمبر اسلام عذر تقصیر به درگاه خدا ببریم و از این کار تبری بجوییم و خسارات وارده به مردم را جبران کرده و مجرم را مجازات کنیم، همچنان که رهبر گرانقدر انقلاب اسلامی فرمودند کسانی به نام رهبری وارد کوی دانشگاه شدند و کارهایی کردند که دل انسان را خون می‌کند و در جای دیگر دستور تعطیلی بازداشتگاه کهریزک و مانند آن و به تازگی دستور حمایت از آسیب دیدگان و مجازات آسیب زنندگان را صادر نمودند.اما متأسفانه مسئولان مربوط، این دستورات را جدی نمی‌گیرند، زیرا تفکرشان مانند نویسنده مقاله کیهان این است که با معترضین به روند انتخابات اخیر چون اهل باطلند، هر گونه‌ای که بخواهیم می‌توان رفتار کرد و دستورات رهبری صوری است، در حالی که همان طور که رهبر انقلاب خوب تشخیص داده‌اند، تنها راه فروکش کردن این بحران این است که مقصران دو طرف ماجرا مجازات شوند. لذا علاوه بر رسیدگی به اتهامات محرکان این حوادث، باید مأموران و فرماندهانی که مرتکب این فجایع شده‌اند با نام و نام خانوادگی و عکس در صدا و سیما و روزنامه‌ها معرفی شوند و مجازات آنها که از سوی دادگاه تعیین می‌شود اعلام گردد و ترتیبی اتخاذ شود که مردم مطمئن شوند که این مجازات‌ها انجام می‌شود نه مانند داستان قتل‌های زنجیره‌ای و قتل زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب که معلوم نشد کار قاتلان و خاطیان به کجا انجامید.نکته دیگر اینکه نویسنده مقاله کیهان به اینجانب اعتراض کرده است که چرا به شهادت 9 تن از بسیجی‌ها و مظلومیت آنها توجه ندارید. پاسخ این است که رذالت آن گروه اندک که اعتراض آرام را تبدیل به اغتشاش کردند و به اموال عمومی آسیب رساندند و بسیجیان نورانی ما را به شهادت رساندند، امری بدیهی است و مورد اختلاف نیست. به علاوه این بسیجیان شهید که اکنون ما در پرتو فداکاری آنها و همرزمانشان در آسایشیم و مقاله می‌نویسیم و خانواده‌های آنها، حامی و پشتیبانی به نام نظام جمهوری اسلامی دارند و نیازی به حمایت امثال بنده ندارند.ما از مقتولان و مظلومانی سخن می‌گوییم که حامی ندارند و عده‌ای می‌خواهند قتل و ظلم به آنها را به نام حفظ نظام و اهل باطل بودن توجیه کنند. اینجاست که سکوت جایز نیست و سخن علی ـ علیه السلام ـ به یاد می‌آید که وقتی به اوخبر رسید که لشکر معاویه به شهر انبار تعرض کرده و خلخالی را از پای یک زن یهودی و اهل ذمَه که تحت حمایت حکومت اسلامی است بیرون آورده‌اند فرمود: اگر یک مسلمان پس از شنیدن این واقعه از غصه بمیرد، از نظر من مورد ملامت نیست. اگر ما شیعه علی هستیم چگونه می‌توانیم درباره جنایات اخیر ساکت بمانیم؟! اگر از غصه بمیریم مورد ملامت نیستیم.از اینها گذشته، ما می‌توانستیم این بحران را به گونه‌ای مدیریت کنیم که بسیاری از این شهادت‌ها و قتل‌ها و آسیب‌ها اتفاق نیفتد. می‌توانستیم آن هیجان عظیم معترضان را که به دنبال تبلیغات انتخاباتی و خصوصا مناظرات نامناسب و گاه ناجوانمردانه به اوج خود رسیده بود، با دادن چند مجوز تجمع و ادامه مناظرات درباره روند انتخابات در صدا و سیما به تدریج فرو بنشانیم و با مردم عادی که مسأله‌دار و دچار شبهه شده بودند و واقعا فکر می‌کردند که در انتخابات تقلب شده با احترام برخورد کنیم، آنگاه می‌دیدیم که مهار این بحران به دلیل رشد اجتماعی و هوش بالای مردم ما کار چندان مشکلی هم نبوده است.شما به سکوت در برابر به خاک افتادن «بسیجی» معترضید، ولی ما علاوه بر آن، به بر خاک افکندن «بسیج» به خاطر رو در رو قرار دادن آن با مردم عادی معترضیم.به خاطر داریم که چند سال پیش در سالگرد حادثه 18 تیر در حوالی دانشگاه تهران و کوی دانشگاه به مدت پنج شب گروهی از مردم در خیابان‌ها شعار می‌دادند و خودروها بوق می‌زدند و تجمعاتی برپا بود، اما در این پنج شب حتی یک قطره خون از بینی کسی نیامد، زیرا مدیریت آن بحران به عهده فرد عاقلی به نام قالیباف فرمانده وقت نیروی انتظامی بود. اما وقتی ما مدیریت بحران اخیر را به دست افرادی مانند طائب می‌دهیم که با باتوم بیشتر مأنوس است تا فکر و عقل و تدبیر، نتیجه همین خواهد بود. اگر مدیریت انتظامی این بحران به دست افراد عاقل و باتدبیری چون سرداران قالیباف، طلایی، صفوی و علائی بود آنگاه درمی‌یافتیم که مدیریت بحران یعنی چه.نکته آخر اینکه نویسنده مقاله کیهان اینجانب را به پیروی از روش شهید آیت‌الله مطهری توصیه کرده است. این توصیه ناشی از شناخت ناقص ایشان از آن متفکر شهید است. آن بزرگوار در همان دو ماهی که پس از پیروزی انقلاب در قید حیات بود روی این گونه مسائل بسیار حساس بود. به خاطر دارم زمانی که سران رژیم گذشته را محاکمه و مجازات می‌کردند ایشان به عنوان نزدیکترین یار امام خمینی (ره) و رئیس شورای انقلاب، با آقای خلخالی تماس گرفتند و او را مورد عتاب قرار دادند که چرا با بازداشت شدگان بدرفتاری شده است و ما حق هیچ گونه تعرضی به آنها را نداریم، مجازات آنها همان است که دادگاه تعیین می‌کند.به هر حال، در شرایط حساس امروز همه باید تلاش کنیم کشور را به سوی آرامش و کار و تلاش و تولید سوق دهیم.کلام خود را با سخنی از امیر المؤمنین (ع) خطاب به مالک اشتر پایان می‌دهم:«از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمى‏كند و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حكومت را نزديك نمى‏گرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن، زيرا خون ناحق، پايه‏هاى حكومت را سست مى‏كند و بنياد آن را بركنده به ديگرى منتقل می‌سازد»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-6186770965858198427?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/6186770965858198427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=6186770965858198427&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6186770965858198427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6186770965858198427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-3634610876709932567</id><published>2009-07-18T10:48:00.000+04:30</published><updated>2009-07-18T10:51:06.113+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;به نام خالق علی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیروز رفته بودم نماز جمعه تهران،جمعیت زیادی اومده بودن،تا کشاورز شمالی پر از جمعیت شده بود ولی صدا سیما چیزی ندید.&lt;br /&gt;تو صف نمازگزارا گاز اشک آور زدند ولی صدا سیما ندید. در مورد چین آقای هاشمی حرفهای تندی زد ولی صدا و سیما ازش برید و حرفهای نرمتر رو پخش کرد.&lt;br /&gt;به شورای نگهبان چشم غره رفت و لی صدا و سیما اصلش رو برید. ولی تا همین مقدار هم که پخش کرد ، اصل مطلب قابل فهم بود.&lt;br /&gt;اون همه خانم محجبه با سربند های سبز اومده بودن ولی صدا و سیما ندید و اون تعداد خانم کم حجاب رو خوب دید و خوب پخش کرد.&lt;br /&gt;شعارهای الله و اکبر و هاشمی هاشمی خدا نگهدار تو و ... رو ندید ولی شعار هاشمی سکوت کنی خائنی رو خوب دید.&lt;br /&gt;حرف هاشمی که گفت منهم دارم حرف شماها رو می زنم و انتقادی که از وضع امنیتی اطراف نماز جمعه کرد ندید و نشنید.&lt;br /&gt;کتک خوردن مردم تا حوالی پل گیشا رو هم ندید.&lt;br /&gt;دیدم که نیروی انتظامی آنقدر نیرو کم آورده بود که سرهنگ و سرگرد های پیر مرد رو هم به زور لباس یگان ویژه پوشونده بود و باتوم به دستشون داده بود و مثل درخت هر متر یه نفرشون رو کاشته بود تا خود میدون آزادی.&lt;br /&gt;دیدم که خیلی از اونا که شک داشتن به حکومت و دولت کلا بریدند و اونایی که مطمئن بودن شک کردن،"آخه مگه ممکنه که حکومت اسلامی تو صف نمازگزای جمعش اشک آور بزنه؟"&lt;br /&gt;به هر حال بعضیا دیده شدن و بعضیا نه ولی نشون داد که چه خبره و چه خبرایی میشه که بشه. همین که تقوی –رئیس شورای سیاست گذاری ائمه جمعه- واسه رسوندن صداش قبل خطبه ها انقدر داد زد که صداش گرفت و از کوره هم در رفت و به همه بیرونیا توهین کرد.&lt;br /&gt;خدا آنچه خواهد کند.&lt;br /&gt;یا حق&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-3634610876709932567?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/3634610876709932567/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=3634610876709932567&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3634610876709932567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3634610876709932567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-223947299363942413</id><published>2009-07-01T13:30:00.000+04:30</published><updated>2009-07-01T13:32:48.083+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;به نام خالق علی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;آیات نازله به برادر محمود:&lt;br /&gt;مآن(محمود احمدی نژاد)(1)&lt;br /&gt;و تو چه دانی از محمود(2)&lt;br /&gt;او را از خاندانی شایسته برگزیدیم(3)&lt;br /&gt;که از چهار رئیس جمهور قبل از خود برتر است(4)&lt;br /&gt;که با جناقها و داماد باجناقهایش همگی از صالحانند(5)&lt;br /&gt;او هر چه بگوید حنّاق نگیرد(6)&lt;br /&gt;این نشانه ایست برای مومنین(7)&lt;br /&gt;همانا به موسی ید بیضا و به او هاله ای از نور که هم بهتر است و هم کم مصرفتر اعطا کردیم و ما خیلی خفنیم(8)&lt;br /&gt;به زودی حکومت عدل اسلامی نیز به او پیشکش می کنیم(9)&lt;br /&gt;ای محمود به ایمان آورندگان خود مژده ده به پخش سیب زمینی مفتی در روز جمعه(10)&lt;br /&gt;در آن هنگام که تورم هر نمودار سوار شده و به عرش رسد(11)&lt;br /&gt;گروهی به طغیان برخیزند و بر خود سبز بستند ، به آنها بگو که علف هرز هم سبز است(12)&lt;br /&gt;همانا ما حالگیر و حاضر جوابیم(13)&lt;br /&gt;پس همسرانشان که کیف گل گلی بر دوش دارند در جهنم بر آتش همسران خود هیزم ریزند(14)&lt;br /&gt;و در بازپرسی از همسرانشان بپرس:بگم؟بگم؟بگم؟(15)&lt;br /&gt;همانا به جاهلان بگو 11 میلیون تفاوت تقلب ندارد بلکه معجزه از جانب ماست(16)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-223947299363942413?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/223947299363942413/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=223947299363942413&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/223947299363942413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/223947299363942413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/07/1-2-3-4-5-6-7-8-9-10-11-12-13-14-15-11.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1076504363785708333</id><published>2009-06-28T22:05:00.001+04:30</published><updated>2009-06-28T22:09:18.700+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;به نام خدای خالق &lt;span style="color:#009900;"&gt;مولا علی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;گوشه هایی از نامه امیر نخلستانی ما مولا علی (ع) به مالک اشتر،مقایسه کنید با حوتدث اخیر،الله اعلم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ای مالک، بدان که تو را به سرزمینی فرستاده‌ام که پیش از تو دولت‌ها دیده، برخی دادگر &lt;img class="gl_color_fg" alt="Text Colour" src="http://www.blogger.com/img/blank.gif" border="0" /&gt;و برخی ستمگر. و مردم در کارهای تو به همان چشمی می‌نگرند که تو در کار رهبران پیش از خود می‌نگری ودرباره تو همان می‌گویند که درباره آنان می‌گوئی و نیکوکاران را از آنچه خدا بر زبان مردم جاری می‌سازد توان شناخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر ملت برتو گمان ستمگری بَرَد( حکم ترا ظالمانه بشمارد)، عذر خویش را با شفافیت تمام برای آنها بیان کن و بدگمانی مردم را با دلائل روشن از خود دور ساز. مسلماً در این (تمکین به حقوق و حاکمیت مردم) ریاضتی است که باید بر خود دهی، و رفاقتی است با مردم، و رسیدنی است به آرمانت که باید برپاداشتن مردم در راه حق باشد (بند ۱۳۰ عهدنامه).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر ملت بر رهبری چیره گردد (نظام مدیریت گسسته شود) یا رهبری به ملت ستم کند، در این هنگام اختلاف کلمه پدید می‌آید و نشانه‌های زورگوئی قدرت آشکار می‌گردد، فریب کاری‌های دینی زیاد می‌شود ، عمل به سنت‌های نیکو متروک می ماند، هر کس به دلخواه عمل میکند، احکام معطل می‌ماند، دردها و بیماری‌های(جسمی و روحی) مردم افزون می‌شود، هیچ کس از پایمال شدن حق بزرگ و رواج امور باطل بیمی به دل راه ندهد (بی‌تفاوتی مردم). در این هنگام نیکان به‌خواری و بدکاران به عزّت می‌رسند(خطبه ۱۶۰).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بالاتر از این نیستم که اشتباه نکنم، مگر آنکه خدا کفایتم کند" (خطبه ۲۱۶)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید نزدیک‌ترین وزیرانت از نظرقرب مقام کسی باشد که بیشترین حرف تلخ حق را به تو میزند و آنگاه که عملی از تو سر می‌زند که خدا از اولیائش ناخوش دارد، کمترین یاری را به تو می‌رساند، ... همکارانت را به جد بیاموز تا تو را ستایش و بی‌جهت تجلیل نکنند. (بند ۳۳)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا آنجا که می‌توانی با دانایان و حکیمان (کارشناسان) در تثبیت آنچه امور کشور را به اصلاح و مردم را به پا می دارد مذاکره کن. (بند ۴۰)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید قسمتی از اوقات خویش را به کسانی که مطالباتی ازخودت دارند اختصاص دهی و در مجلسی عمومی که نهایت تواضع را به خاطر خدا انجام می دهی، بدون حضورنیروهای نظامی، حراستی (امنیتی) و پلیس، شخصاً حضوریابی تا گویندگان (شاکیان) بدون لکنت زبان با تو سخن بگویند، که من از رسول خدا، نه یکبار، که به کرات شنیدم که می‌فرمود: هرگز نظامی را که حق ِ ضعیف بدون لکنت زبان از قوی ستانده نمی‌شود، نمی توان نظام مقدس (پاک و مبرای از عیب) شمرد... ( بندهای ۱۰۹ تا ۱۱۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کارگزارانت را پس ازآزمایش به کار بگمار، نه با تمایل شخصی و رأی فردی. که این شیوه ظلم است و خیانت (به ملت). (بند ۷۲)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترا هشدار میدهم در باره خونها (جان مردم) و خون ریزی به ناحق. زیرا هیچ عاملی بیش از کشتاربه ناحق موجب بروز نابسامانی‌های اجتماعی (نقمت) و پی‌آمدهای تخریبی عظیم و زوال و بریده شدن مدت (حکومت) نمی‌گردد .... مبادا پایه های سلطنت خویش با ریختن خون حرام تقویت کنی که چنین شیوه‌ای نه تنها موجب تضعیف و سستی ارکان حکومت، بلکه زوال و انتقال آن (به نظامی دیگر) می‌شود. (بند ۱۴۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مبادا، همچون درندگان به جان مردم افتاده و خورد نشان را غنیمت بشماری. آنها از دو حال خارج نیستند؛ یا برادر دینی تواند و یا همنوع تو (بند ۹ و ۱۰).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به خطا کسی را کشتی یا تازیانه‌ات، یا شمشیرت، یا دستت در عقوبت از حدّ گذرانید، یا با مشت و بالاتر از آن، به ناخواسته مرتکب قتلی شدی، نباید گردن کشی و غرور قدرت تو مانع آید که خون بهای مقتول را به خانواده اش بپردازی. (بند۱7)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ عاملی برای تغییر نعمت‌ها (راحت و رفاه و امنیت و آزادی) در جامعه و شتاب گرفتن نقمت ها (نومیدی، اعتیاد، فساد، فحشاء و ...) مؤثرتر از قدرت گرفتن یک حکومت بر پایه ظلم نیست. زیرا خداوند شنوای دعای شکنجه دیدگان و در کمین ستمگران است. (بند۱۹)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرگاه از اقتدارخویش احساس ابهت واوج خیال (در آسمان جاه و مقام) کردی، نگاهی به عظمت ملک خداوند بر بالای سرت بیفکن و قدرت او را برخویش، که فاقد آنی، در نظر بگیر. با چنین به خود  نگریستنی سرکشی تو تسکین می یابد، تند و تیزی تو فرو می‌کاهد و عقل و خِردی که از توگریخته باز می‌گردد (بند۱۴).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهترین مایه شادمانی رهبران باید بپا داشتن عدالت در شهرها وپدیدار شدن دوستی (طرفداری) ملت باشد و چنین دوستی حاصل نمی‌شود، مگربا خوش‌بینی‌شان و این نیزحاصل نمی‌شود جز با گردآمدنشان پیرامون مسئولین امور و سنگین نشمردن بار دولت آنها بردوش خود و ترک ِآرزوی سر آمدن دوران زمامداری‌شان (بند۵۸).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کفایت کار مردم به عهده تو قرار گرفته وخداوند ترا در رفتارت با ملت امتحان می‌کند. پس خود را در جنگ با خدا قرار مده که قدرتی در برابر انتقام او نداری و نیز بی‌نیاز از عفو و رحمتش نیستی (بند۱۱).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و روایتی که یکی از دوستان و اساتید در نامه ای نوشته بودند:&lt;br /&gt;وقتی عمار یاسر در جنگ صفین توسط سپاه أموی به شهادت رسید عمروعاص نگران شد که أمویان مصداق پیش بینی پیامبر شدند که فرموده بود: عمار توسط گروهی از ظالمان و متجاوزان کشته خواهد شد؛ حالا مردم را چگونه قانع کنیم؟ معاویه پاسخ داد: ما عمار را نکشتیم؛ قاتل او علی بن ابی طالب است که او را به معرکه جنگ آورد و او را در معرض شمشیرهای ما قرار داد! پس او ظالم، متجاوز و مصداق کلام رسول الله است.&lt;br /&gt;تاریخ اسلام در تراژیک ترین صورت خویش تکرار می‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1076504363785708333?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1076504363785708333/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1076504363785708333&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1076504363785708333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1076504363785708333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/06/blog-post_28.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-2170966363507441774</id><published>2009-06-18T17:46:00.000+04:30</published><updated>2009-06-18T17:52:36.573+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>می خواستم طنز بنویسم، اما امروز روز طنزنوشتن نیست. روزهایی در زندگی یک&lt;br /&gt;ملت وجود دارد که نمی توانی با دل آرام و بدون نگرانی و بی اعتنا به خشم&lt;br /&gt;و رنج مردم تصویری شاد و شیرین از مردمان نشان بدهی و امروز یکی از همان&lt;br /&gt;روزهاست. رای مردم را جلوی چشم شان دزدیده اند و جشن پیروزی ما را به&lt;br /&gt;عزای ملی تبدیل کرده اند.&lt;br /&gt;ما پای صندوق های رأی رفتیم تا بیزاریمان را از خشونت اعلام کنیم و امید&lt;br /&gt;های سبزمان را به فرداهای در پیش در کنار هم به امیدی بزرگ تبدیل کنیم.&lt;br /&gt;ما که بیزاریمان را از دروغ در خیابان های شهرمان یک هفته تمام در کنار&lt;br /&gt;هم با شادی و یک صدا اعلام کرده بودیم، حالا در مقابل دروغی بزرگتر از&lt;br /&gt;همه آمارهای مرد دروغگوی شهر قرار گرفته ایم&lt;br /&gt;ما می خواهیم اعتراض خود را از تمامی راههای ممکن پی گیری کنیم و هدفمان&lt;br /&gt;پس گرفتن این حق ضایع شده است. ما اصلاح طلبان، اعم از حامیان میرحسین&lt;br /&gt;موسوی و مهدی کروبی و طرفداران خاتمی و همه کسانی که مخالف این رفتار&lt;br /&gt;غیرعادلانه هستند برای پس گرفتن رای مان به خیابان می رویم.&lt;br /&gt;ما نمی خواهیم حکومت را تغییر بدهیم یا به کسی حمله کنیم یا شهر را به هم&lt;br /&gt;بریزیم. تجمع فردا با هدایت و رهبری میرحسین موسوی و حمایت سید محمد&lt;br /&gt;خاتمی اعتراضی است که خواستار باطل شدن نتیجه انتخابات است. ما بر این&lt;br /&gt;هدف تاکید می کنیم و از همگان می خواهیم تنها با لباس سیاه و نشانه های&lt;br /&gt;سبز در خیابان حاضر شوند و از هر گونه رفتار خشونت آمیز که ممکن است مورد&lt;br /&gt;سوء استفاده پلیس ضدشورش قرار بگیرد اجتناب کنیم. نکاتی چند برای برنامه&lt;br /&gt;فردا ضروری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول، به هر کسی که می شناسیم خبر بدهیم که در تظاهرات فردا حضور پیدا&lt;br /&gt;کند. جمعیت ما اگر بی شمار و بسیار باشد، پلیس یا نیروهای لباس شخصی نمی&lt;br /&gt;توانند با جمعیتی عظیم مقابله کنند. ما باید به همان عظمتی که در&lt;br /&gt;انتخابات حاضر شدیم، در تظاهرات فردا شرکت کنیم.&lt;br /&gt;دوم، پلیس ضدشورش و نیروی انتظامی نیز مثل ما هستند، تنها تفاوت این است&lt;br /&gt;که آنان لباس خشونت پوشیده اند و چکمه به پا کرده اند، زیر آن لباس خشن و&lt;br /&gt;پشت آن ماسک ها برادران ما هستند که آنان نیز نمی خواهند علیه برادر و&lt;br /&gt;خواهر خودشان خشونت اعمال کنند. باید فضایی فراهم کنیم تا پلیس نتواند&lt;br /&gt;دست به اسلحه ببرد و باید از نیروی انتظامی بخواهیم با مردم همراهی کنند&lt;br /&gt;سوم، محمود احمدی نژاد صاحب تمام قدرت در ایران نیست. او حتی کودتایی را&lt;br /&gt;که به راه انداخت نتوانست به انتها برساند و وحشت زده و عجولانه از تمام&lt;br /&gt;قوای خود برای سرکوب استفاده می کند. این سرکوب به همه دنیا مخابره شده&lt;br /&gt;است و بعد از دو روز از انتخابات هیچ کس او را به رسمیت نمی شناسد&lt;br /&gt;نه در داخل ایران و نه در خارج از ایران هیچ کسی نتیجه دروغین انتخابات&lt;br /&gt;را نپذیرفته است. رئیس جمهوری که 24 میلیون رای دارد که در روز برگزاری&lt;br /&gt;انتخاباتش نیازی به دستگیری مردم و حمله به معترضان و قطع کلیه ارتباطات&lt;br /&gt;با جهان ندارد. رئیس جمهوری که 24 میلیون رای دارد که سه رقیبش علیه&lt;br /&gt;برگزاری انتخاباتش اعتراض نمی کنند. رئیس جمهوری که 24 میلیون رای دارد&lt;br /&gt;که برای نشان دادن جمعیت حامیانش نیاز به فوتوشاپ و سیب زمینی و پول نقد&lt;br /&gt;ندارد. نه در ایران و نه در جهان کسی ادعای موهوم وزارت کشور را باور نمی&lt;br /&gt;کند&lt;br /&gt;چهارم، مهم ترین موضوع در حضور خیابانی فردا که باید تا زمان ابطال&lt;br /&gt;انتخابات هر روز تکرار شود، پرهیز از خشونت است. ما باید با پرهیز از هر&lt;br /&gt;نوع تندروی چنان شعار بدهیم و چنان حرکت کنیم که بیشترین تعداد مردم&lt;br /&gt;بتوانند با سرعتی معادل ما در کنارمان قرار بگیرند. شعارهای نرم و ملایم&lt;br /&gt;در مورد انتخابات، نشانه های سبز، پلاکاردهای دست نویس نشانه های تظاهرات&lt;br /&gt;فرداست&lt;br /&gt;پنجم، ما همان مردمی هستیم که چهار روز قبل خنده و شادمانی و جشن سبزمان&lt;br /&gt;حتی به نیروی انتظامی سرایت کرد و آنان را با ما همراه ساخت. ما دوباره&lt;br /&gt;همراه می شویم. نه با نفرت که با امید. ما خشم را رها می کنیم تا آنان&lt;br /&gt;نیز خشونت را کنار بگذارند، امید ما دزدیدنی نیست. ما با همین امید&lt;br /&gt;میرحسین موسوی را به عنوان رئیس جمهور انتخاب کردیم و او نیز چنان که&lt;br /&gt;گفته بود، پای حق ما ایستاده است و دیروز در برابر تمام فشار ها تسلیم&lt;br /&gt;نشد. ما نیز به او برای فردا اعتماد می کنیم و حق او و خودمان را می&lt;br /&gt;گیریم.&lt;br /&gt;ششم، در دزدیدن رای مان تنها مرد دروغگوی شهر نیست که تاثیر و تقصیر&lt;br /&gt;داشته است. آنها که تصویر او را بزرگتر از آنچه هست نشان می دهند، و تلاش&lt;br /&gt;می کنند واقعیت را پنهان کنند، نیز مقصر سرقت بزرگ آرای ملت هستند.&lt;br /&gt;کارکنان صدا و سیمای جمهوری اسلامی، خبرنگارانی که در مقابل حجم وقیح&lt;br /&gt;دروغی به نام احمدی نژاد سکوت می کنند، مدیریت تلویزیون بی بی سی فارسی&lt;br /&gt;که بخاطر مصالح سیاسی دولت انگلیس، بی طرفی سیاسی را کنار می گذا&lt;br /&gt;و حتی حیثیت خبرنگاران خوب بی بی سی را خدشه دار می کنند، باید پاسخگوی&lt;br /&gt;همراهی در این دروغ بزرگ باشند. ما، قصد حمله به صدا و سیما و تسخیر&lt;br /&gt;ساختمان آن را نداریم، ما باید همراهان دروغگویان را در خانه های مان&lt;br /&gt;مورد سووال قرار بدهیم. کارکنان صدا و سیمای دروغ را وادار باید بکنیم که&lt;br /&gt;با شرافت حرفه ای و بی طرفی رفتار کنند یا خودشان را از معرض این وضع&lt;br /&gt;کنار بکشندما بی شماریم، ما با جمعیتی بی مثال در انتخابات شرکت کردیم و&lt;br /&gt;میرحسین موسوی را به عنوان رئیس جمهورمان را انتخاب کردیم. او رئیس جمهور&lt;br /&gt;ماست. ما رای مان را می خواهیم پس بگیریم و برای این کار مدنی ترین راه&lt;br /&gt;را انتخاب کرده ایم. ما به خیابان می رویم و در خیابان می مانیم تا حق&lt;br /&gt;مان را بگیریم.&lt;br /&gt;ابراهیم نبوی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-2170966363507441774?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/2170966363507441774/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=2170966363507441774&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2170966363507441774'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2170966363507441774'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1172775011978486941</id><published>2009-03-12T09:56:00.000+03:30</published><updated>2009-03-12T09:57:33.971+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;ماده سگ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دستانم را محكم به دستش گرفت ،‌ كلاه پشميم را تا بينيم پايين آورد و گفت :‌ سرما ميخوري با من راه بياي نميخوري زمين ،‌ هميشه اينو مي‌گفت ولي هر دفعه يبارش رو زمين مي‌خوردم. خوب از بس تند تند ميرفت.&lt;br /&gt;ولي من هيچ اعتراضي نمي‌كردم آخه عاشق دستاش ،‌عاشق تند تند راه رفتناش بودم.مادرم بود خوب دوسش داشتم اصلاً‌من بيرون رفتن رو دوست داشتم چه با چشماي پنهون پشت كلاه چه بي‌ كلاه. ديگه وقتي اينجوري مي‌برتم بيرون ميدونم كجا ميريم ،‌ تازه ذوق‌زده تر هم مي‌شم اما نميدونم چرا مادرم !!!&lt;br /&gt;از خونه ما تا خونه زري خانم اينا همش قد يه پيچ و خم كوچه فاصله بيشتر نيست. مامان با اون دستاش كه تو همين فاصله كم هم از سرما يخ زده زنگشون رو ميزنه يه دوتا گره اخم به ابرواش ميده خفت زير چادرش رو بيشتر ميگيره و دستاي من رو محكم همه‌اينا رو از زير كلاهم و يواشكي مي‌بينم ،‌ به قول مامانم چشم كه ندارم لامپ كاميون ، صداي آقا مجتبي كه مياد مثل هميشه اه گفتن مامان هم به گوشم ميرسه اولين حرف بدي كه ياد گرفتم همين اه بود ، منم گفتم اه اما آقا مجتبي كه بد نبود هميشه مي‌خنديد ، هميشه لوپام رو كه مي‌كشيد يه شكلاتي يه آبنمات رنگي كه من ميميرم براشون هم بهم ميداد و مي‌گفت زودي بخور تا مامانت نيومده ولي واي بحالم ميشد چون مامانم هميشه از بوي شكلات دهنم مي‌فهميد و دعوام مي‌كرد صد بار بهت ميگم بقل آق مجتبي نرو ،‌ شكلات از كسي نگير به موقعش خودم ميگيرم برات تاز‌ه‌اش هم يه ويشكون ازم مي‌گرفت و دوتا ميزد رو دستم و بعدش هم داد ميزد اي خدا . منم هر چند موندم بودم بين شيريني شكلات و درد ويشگون و دعواي مامان اما وقتي مي‌گفت خدا و گريه‌اش مي‌گرفت يواش يواش ميرفتم خودم رو فرو مي‌كردم تو بقلش اونهم چونم رو مي‌آورد بالا و مي‌گفت تو چي مي‌فهمي و بقلم مي‌كرد و دوباره مي‌گفت الهي مادر بميره باسه اين جفت چشات خوب گوش كن ديگه )&lt;br /&gt;در خونه زري خانم اينا باز شد آق مجتبي با يه زير پيرهني و درحالي كه پرده جلو در رو كنار زده در رو باز كرد. مامان گفت زري خانم هست ،‌ آق مجتبي گفت آؤه بابا بيا تو يه بار شده بگي زري نيست و يه خنده‌اي مي‌كرد هر موقع اين حرف رو ميزد كه مامانم هم بهش مي‌گفت ببند دهنت رو بابا تو صدتا زن هم بگيري سيراموني نداري،‌ بعدش هم تا آق مجتبي ميخواست به من بگه چطوري دخمل آهويي مامانم من رو ميداد به اون دستش و محكم مي‌چسبوند به خودش طوري كه دستم ميخواست بشكنه و مي‌گفت درويش كن ، آق مجتبي هم مي‌گفت جون به جونت كنن مثل ماده سگ مي‌موني نميخورمش كه ، مامانم هم آروم مي‌گفت تو روح آدم بد ذات البته همه اينا رو يواش مي‌گفتند نميدونم چرا ، خونه زري خانم اينا خيلي بزرگ بود مامان يه راست رفت سمت آشپزخونه‌شون كه نزديك در ورودي بود به زري خانم سلامي كرد و گفت اين شوهر تو آدم بشو نيست ، زري گفت شما دوتام كه هميشه مثل خوروس جنگي از دم در ميافتيد به جون هم تو كه اخلاق اين رو مي‌شناسي . مامانم هم مي‌گفت موندم تو با اين جونور چه جوري زندگي مي‌كني اونم با دو تا هووو ، زري خانم هم مي‌گفت : اون داداشام پناهم ميدن يا آبجياي زبون ماريم . و يه آهي مي‌كشيد كه من همش دلم براش مي‌سوخت. مامان گفت باز كه داري زغال ميسازي براش، موندم اين كي سيراموني ميگيره ، و جواب ميشنيد هيچ وقت. آخر اين حرف‌ها رو خيلي دوست داشتم چون زري خانم من رو مي‌ديد و مي‌گفت اي عروسك فرنگي تو داري به چي ميخندي و بعد كلاه من رو از سرم در مي‌آورد و رو به مامانم مي‌گفت آخه حيف اين چشم و ابرو نيست حيف اين صورت نيست پشت اين كلاه گنده قايمش مي‌كني خفه شد بچه . مامانم هم مي‌گفت : همين ديگه مونده ترگل مرگلش بكنم بيارمش تو اين كوچه پس كوچه‌ها ديگه ولم كن زري جون من چه خيري ديدم كه اين بخواد ببينه . زري خانم هم مي‌گفت بابا توهم هر چند راستم ميگي ولي به خدا حيف اين قلمبه من و لوپم رو مي‌كشيد و ميرفت ا زتو يخچال يه تيكه كسمه مي‌آورد ميداد دستم ميگفت برو يه گوشه بشين تا چاي هم بهت بدم. مامان مي‌گفت نميخواد همين بسه . اما زري خانم كار خودش رو مي‌كرد و راست راست ميچسبيد آخ گرسنه بودم . مامان هم ميشست كنارم و مي‌گفت چند تا خونه بافتي و زري خانم مي‌گفت مگه مثل تو هم دستم فرض باشه 7 رج بافتم . بقيش دست خودت رو مي‌بوسه. مامان گفت اي تنبل . قالي زري خانم تو آشبزخونه‌شون بود آخه آشپزخونه‌شون فكر كنم قد خونه ما بود نه يكم كوچيكتر شايدم يكم كوچيك كوچيكتر اما بزرگ بود ديگه. مامانم هم زودي ميرفت پشت دار قالي منم مثل دمش با كسمه‌اي كه زري خانم داده بود ميرفت ميشستم كنارش با كلكاي قالي بازي مي‌كردم و نگام به تند تند بافتن‌هاي مامانم گره ميخورد.&lt;br /&gt;تا ظهر مي‌بافت هر از گاهي آق مجتبي مي‌آمد كه مامان يواشي به مي‌گفت از كنار من تكون نخوريا هرچيم بهت گفت . پيش خودم بمون و البته من اين جور مواقع بچه حرف گوش كني بودم.&lt;br /&gt;موقع رفتن هم كه مي‌شد مامان به زري خانم مي‌گفت 2 تا خونه بافتم 50 تومن داري بده بقيه‌اش رو بزار آخر ماه ميگيرم ازت . زري خانم هم ميرفت مي‌آورد پول رو ميداد به مامانم تا مي‌اومد يه يك تومني رو بده به من مامانم ميگفت زري دوباره بگير دستت پولت رو خودم بهشت ميدم و وقتي زري خانم مي‌گفت دلم ميخواد مي‌گفت جون من دلت نخواد بد عادت ميشه و هميشه حسرت اون يه تومني تو دلم مي‌موند .&lt;br /&gt;موقع اومدن توي راه هم با اينكه من اصلاً كاري نكرده بودم دعوام ميكرد نميدونم چرا .&lt;br /&gt;ولي بجاش تو خونه يه آبنمات نعنايي بهم ميداد. ميگفت چون دختر خوبي بودي.&lt;br /&gt;به هرحال همه اين روزا همينجوري مي‌گذشت تا اينكه اون روزي شد خان جون مريض شد مامان بايد ميبردش دكتر خان جون هي خون بالا مياورد مامان تندي رفت سمت خيابون تا ماشين بگيره زودي برگشت&lt;br /&gt;كلافه بود رفت دنبال زري خانم باهم خانجون رو گذاشتن تو ماشين من گريه‌ام گرفت دست خودم نبود خوب اونهمه خون از دهن خان جون اومده بود مامان صورتش شده پر از رگ و قرمز ، زري خانم گفت من پري رو ميبرم خونمون اين بار مامان با ترديد گفت باشه. زري خانم دستم رو گرفت كلاهم رو سرم كرد اما نكشيد روي چشمام و بهم گفت : غصه نخوري گلم مامان زودي مياد . رفتيم خونشون ، آق مجتبي هم بود. زري خانم ماجرا رو تعريف كرد. آق مجتبي اومد سمتم نميدونم اما خودم رو كشيدم عقب شايد حوصله نداشتم. اما گفت بيا عمو كاريت ندارم . زري خانم گفت ولش كن ترسيده طفلك بميرم باسه ايران چقدر بايد از اين زندگي زجر بكشه اون از شوهر گوربه گورش اينم از مادرشوهرش با اين سل واموندش نميميره حداقل اين بدبخت با پول اين خونه يه خاكي به سرش كنه.&lt;br /&gt;شب شد مامان نيومد من خوابم مي‌اومد ، صبحي ديدم كه زري خانم داره گريه مي‌كنه شايدم داشت زجه ميزد وقتي از جام بلند شدم تا نگاش به من افتاد بيشتر گريه كرد و من رو بقل كرد. نميدونم چرا.&lt;br /&gt;دلم يه جوري شد. تندي گفتم مامانم كوش من خيلي لوس نبودم و شايد شب قبل بيشتر از ترس و احساس تنهايي هيچ غري نزدم و اينكه يادم بود مامان خيلي ناراحت بود اما صبح دلم فقط مامانم رو ميخواست. هر چي ميگفتم مامان زري خانم بيشتر گريه ميكرد و مي‌گفت بميرم برات گلم بميرم برا بي‌مادريت گلم.&lt;br /&gt;اون روز تو بقل زري خانم بودم همش و گاهي كريه‌هم مي‌كردم. ميدونستم يه اتفاقي افتاده اما هر بار مي‌گفتم مامانم كي مياد زري خانم گريه ميكرد من هم ديگه نپرسيدم.&lt;br /&gt;ولي خيلي زود فهميدم با اون ماشيني كه ميرفتن خان جون رو ببرن دكتر تصادف كردند و هر دوشون مردن. دلم براش تنگ شده بود ميلم به چيزي نمي‌رفت دلم دستاش رو ميخواست . اون چند روزي كه خونه زري خانم بودن هر از گاهي اق مجتبي مي‌اومد بقلم كنه نميدونم چرا ياد مامان و اخماش مي‌افتادم و خودم رو ميكشيدم كنار همش كنار زري خانم بودم حتي دم توالت. ياد ماده سگي مي‌افتادم كه آق مجتبي به مامانم مي‌گفت و ناخواسته انگاري بايد منم مثل سگ مي‌شدم. دست خودم نبود.&lt;br /&gt;اما همين ماده سگ بودن خيلي كمكم كرد بخصوص اون روزي كه اق مجتبي حسابي تل كشيده بود و زري خانم رفته بودتا خونه قدسي خانم ازش موسير بگيره باسه ترشيش آق مجتبي اومد طرفم من رو كشيد سمت خودش من خودم رو كشيدم عقب اما نميدونم چرا انقده چشماش قرمز شده بود گفتم ولم كن گفت كاريت ندارم عمو دستش رو كشيد دور صورتم و يه جوري نگا به چشمام كرد و گفت اگه اون مامان فاتحه شدت اون چشماش رو نداده بود به اون باباي يلا قباي تو . بعد تا اومد دستش رو بزار سمت پاهام جيغ كشيدم ،‌ عصباني شد گفت خفه شو ميخوام ببينم دختري يا پسر ولي اون كه ميدونست من پريم . زورم بهشت نميرسيد فكر كنم ديونه شده بود دستم درد گرفت از بس محكم گرفته بود داشت شلوارم رو دست ميزد كه يهو باز ياد ماده سگ افتادم ياد مامانم و دستش رو محكم گاز گرفتم اروده‌اي زد و گفت پدر سگ عين ننش ميمونه و تا اومد من رو بگيره زودي اومدم بيرون از خونه ورفتم تو كوچه كه از دايي اكبر رو ديدم تا من رو ديد گفت چطوري پري خانم كجا هيچي نگفتم طرفش هم نرفتم اما وايستادم . بهم گفت اومدم ببرمت خونه خودمون عمو بغضم گرفته بود يه شكلات از جيب كتش در آورد گفت بيا دايي جون اما همين جوري نگاش كردم. بهم گفت چيزي شده هيچي نگفتم در عين حال آق مجتبي پريد بوده دم درشون داييم تا نگاش بهش افتادگفت اي بي‌پدر اما يهو زري خانم رو ديد كه داره مياد . زري خانم وقتي ديد من پابرهنم يه نگا به آق مجتبي دم در كرد يه نگا دايي اكبر گفت پري سرما ميخوري . دايي عصباني بود ديگه سرش رو انداخت پايين سلامي كرد و گفت شرمنده خيلي اين چند روز زحمت كشيديد اومدم ببرمش زري خانم گفت چه زحمتي حالا باشه تا چله اما دايي اكبر كه انگار اونم ديگه مثل من از اق مجتبي متنفر بود گفت نه بي‌زحمت رخت و لباساش رو بديد. ببرمش بشه تا شب برسيم تهرون خوبه اين ماشين من هم كه ديگه لگن نميشه بهش اعتماد كرد زري خانم اومد دستم رو بگير تا ببره تو خونه لباسمون رو عوض كنه اما من انگار خشكم زده باشه از جام جم نخوردم و همينجوري زل زده بودم به زمين هر چي گفت نرفتم . داييم كه انگاري فهميده بود نميخوام برم تو خونه گفت وسايلش رو بيارين ميبرم تو ماشين تنش ميكنم.&lt;br /&gt;يه سري چيز هم تو خونشون كه بايد برم بردارم .&lt;br /&gt;آقا مجتبي گفت خداحافظ پري خانم با همون حالتي كه داشت اما من نگاش نكردم.&lt;br /&gt;دايي من رو گذاشت تو ماشينش رفت تو خونمون يه سري خرط و پرت برداشت و بعد كه زري خانم اومد لباس هام روداد يه عالمه تشكر كرد و نميدونم چرا حتي نگا به زري خانم نكردم دو تا ماچ محكمم كرد و گفت دلم برات تنگ ميشه خوشگلم ولي من هيچي نگفتم. دلم واسه مامانم تنگ شده بود وقتي به كوچه‌مون نگاه كردم دلم گرفت، داييم كلاهم رو سرم كرد ناخواسته يا خواسته كلاهم رو محكم تا سر بينيم كشيدم پايين دست دايي رو محكم گرفتم به ياد مامان و خودم رو تو صندلي جلو فرو كردم حس كردم داييم داره نگام ميكنه بهم گفت حالت خوبه اما من فقط محكم تر دستاش رو فشردم . اوهم بقلم كرد يكم كلاهم رو داد بالا تر و گفت نترس دايي خودم هميشه پيشتم ديگه قربون اون چشماي شهلاييت برم . بعد انگاري خودش ميدونست كلاهم رو تا خود بينيم كشيد پايين گفت . خدايا به اميد تو و لعنت به دل سياه شيطون و ماشينش رو روشن كرد. ماشين حركت ميكرد و تمام روزهايي كه با مامان تو اين كوچه‌ها راه رفته بودم هم بامن حركت ميكرد. دستاش رو حس ميكردم خوب ميديدمش نميدونم چرا اما چشمام خيس اشك بود. صداي فين فين دايي هم نشون ميداد او هم گريه ميكنه . اون روز اخم مامان و ماده سگ بودنش از نگاه آق مجتبي برام خوب معني شد شايد 5 ساله بودم از اون كوچه يه چيز رو خوب به يادگار گرفتم ماده سگ . شايد همين كلمه بود كه هميشه من رو دختري خشن و محكم بار اورد. كسي كه حالا خوب ميفهمه فشردن‌هاي محكم دستاش توسط مامانشرو، نگرفتن يه يك تومني از دوست رو، تو چشم نذاشتن چشماي شهلايي جلوي هر نامرديو . خيلي كوتاه بود در كنار مادر بودن اما خوب استادي بود و خوب دانش‌آموزي بودم....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1172775011978486941?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1172775011978486941/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1172775011978486941&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1172775011978486941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1172775011978486941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/03/blog-post_12.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-6425334126833770152</id><published>2009-03-11T19:55:00.000+03:30</published><updated>2009-03-11T19:56:24.765+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;از پاورچین تا طالع نحس‏&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ابراهيم نبوي  - سه شنبه 20 اسفند 1387 [2009.03.10]&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مسابقه این هفته طبیعتا مسابقه ای است که مثل همه هفته ها از مسائل سیاسی، اجتماعی، ‏فرهنگی و غیره آغاز و تقریبا به همان ها ختم می شود. لطفا با سووالات زیر جواب دهید و ‏بعد از انتخاب گزینه مناسب( دقت کنید قبل از انتخاب گزینه مناسب و نه بعد از آن) پاسخنامه ‏را با ای میل یا دستی یا حضورا یا شفاهی یا هر جوری که دوست دارید به هر کسی دوست ‏دارید بدهید و از او جایزه تان را بگیرید.‏&lt;br /&gt;سووال اول: می دانیم که مهران مدیری قرار است در یک برنامه تلویزیونی نقش کاندیدای ‏انتخابات را بازی کند، نام برنامه سایر کاندیداها چیست؟‏گزینه اول: میرحسین موسوی، پاورچین ‏گزینه دوم: احمدی نژاد، مرد هزار چهره‏گزینه سوم: مهدی کروبی، شبهای برره‏گزینه چهارم: خاتمی، ساعت خوش&lt;br /&gt;سووال دوم: اگر احمدی نژاد گفته باشد " احدی حق ندارد مانع سخنرانی های انتخاباتی شود" ‏کدام یک از اتفاقات زیر که هفته گذشته رخ داد طبیعی بود؟گزینه اول: در سالن سخنرانی به روی کروبی بسته شد و او را به سالن راه ندادند.‏گزینه دوم: استاندار فارس برنامه سخنرانی خاتمی در شاهچراغ را لغو کرد.‏گزینه سوم: از سفر انتخاباتی کروبی جلوگیری شد.‏گزینه چهارم: هر سه مورد طبیعی بود.‏&lt;br /&gt;سووال سوم: در جریان بازدید احمدی نژاد از فینال مسابقات کشتی جهان، کشتی گیر ایرانی ‏که سه امتیاز جلو بود، همزمان با ورود رئیس جمهور به سالن مسابقه را باخت و ایران به ‏جای اینکه قهرمان جهان شود، نایب قهرمان شد. این واقعه شما را یاد کدام فیلم می اندازد؟ ‏گزینه اول: طالع نحس یک( چهار سال اول)‏گزینه دوم: طالع نحس دو( چهار سال دوم)‏گزینه سوم: طالع نحس سه‏گزینه چهارم: جن گیر ‏&lt;br /&gt;سووال چهارم: مهدی کلهر مشاور رئیس جمهور در انتخابات قبلی گفت "من دست خوانندگان ‏لس آنجلسی را می بوسم" ولی پس از انتخابات خوانندگان داخل ایران هم مجبور شدند از ‏ایران بروند، او هفته قبل گفت " رضا پهلوی و خواننده های لس آنجلسی می توانند به ایران ‏بیایند." این مشاور شما را یاد کدام داستان کتاب های درسی می اندازد؟گزینه اول: دهقان فداکار‏گزینه دوم: چوپان دروغگو‏گزینه سوم: حسنک کجایی‏گزینه چهارم: تصمیم کبری‏&lt;br /&gt;سووال پنجم: نماینده اردل گفت دولت نهم نظام بودجه ریزی را " متحول" کرد، لطفا با توجه ‏به معنی کلمه متحول پنج جمله دیگر همین نماینده را که با کلمه متحول ساخته شده است، نام ‏ببرید.‏گزینه اول: حماس ساختمان وزارت دفاع اسرائیل را متحول کرد و سی نفر کشته شدند.‏گزینه دوم: در اثر برخورد یک سنگ گنجشک متحول شد و جسدش روی زمین افتاد. ‏گزینه سوم: هیتلر میلیونها نفر را در جنگ دوم جهانی متحول و دفن کرد.‏گزینه چهارم: رابرت موگابه اقتصاد زیمبابوه را متحول و میزان تورم آن را هزاربرابر کرد.‏گزینه پنجم: کلا احمدی نژاد ایران را متحول کرد.‏&lt;br /&gt;سووال ششم: با توجه به اینکه محمد علی رامین مشاور رئیس جمهور گفت: " احمدی نژاد ‏مردمی ترین رئیس جمهور شناخته شده در تاریخ معاصر است." شغل رامین چیست و این ‏جمله به چه معناست؟گزینه اول: وی مشاور رئیس جمهور و این جمله انجام وظیفه است.‏گزینه دوم: وی معاون رئیس جمهور و این کار ستاد انتخابات احمدی نژاد است.‏گزینه سوم: وی مشاور رئیس جمهور است ولی کار تبلیغاتی می کند.‏گزینه چهارم: اینکه چیزی نیست، به هر کسی پول بدهند کار تبلیغاتی می کند.‏&lt;br /&gt;سووال هفتم: چرا اعتراض وزارت نفت به جمع آوری تصاویر احمدی نژاد توسط شهرداری ‏تهران وارد نیست؟گزینه اول: چون جمع آوری زباله وظیفه شهرداری تهران است.‏گزینه دوم: چون بالاخره یکی باید آشغال ها را جمع کند.‏گزینه سوم: اصلا به وزارت نفت چه ربطی دارد، تو برو نفتت را بفروش.‏گزینه چهارم: وقتی آموزش و پرورش پوستر تبلیغاتی چاپ کند، شهرداری هم باید جمع کند.‏&lt;br /&gt;سووال هشتم: از جمله آقای بادامچیان که گفت "حزب موتلفه اسلامی نه محافظه کار، نه سنتی ‏و نه راست است" چه نتیجه ای می گیریم؟گزینه اول: حزب موتلفه اسلامی وجود ندارد.‏گزینه دوم: حزب موتلفه اسلامی همان حزب کمونیست فرانسه است.‏گزینه سوم: کسی که مرغ توی آپارتمان بیاورد، آخرش همین حرف ها را می زند.‏گزینه چهارم: حزب موتلفه اسلامی اصلاح طلب، چپ و مدرن است، ولی ما بی شعوریم.‏&lt;br /&gt;سووال نهم: چرا احمد جنتی گفته است " ایران تنها نقطه روی زمین است که می تواند بشر را ‏نجات دهد"؟ ‏گزینه اول: چون وی نقاط دیگر را ندیده است.‏گزینه دوم: چون وی تا کنون از نقطه خودش خارج نشده است.‏گزینه سوم: چون وی اصلا وارد نقطه خودش هم نشده است.‏گزینه چهارم: برو بابا دلت خوشه، تو کلاه تو بپا باد نبره.‏&lt;br /&gt;توضیح لازم ‏البته که طبیعی است که هم سریال های تلویزیونی مهم هستند و هم فیلم های سینمایی و در ‏زندگی آدمهایی هستند که مثل طالع نحس می آیند و می مانند و نمی روند، در همین راستا هم ‏ما دیروز یک مطلب نوشتیم در مورد حضور احمدی نژاد در مسابقات کشتی که باعث شد که ‏تیم ایران در اثر فداکاری ایشان حذف شود که این حرف درستی بود‏&lt;br /&gt;ولی یک حرفی هم زدیم که اصلا درست نبود و آن شوخی با خانواده و پدر و مادر آقای ‏احمدی نژاد بود که جدا از همه مسائل و مشکلات و دردسرها و هرچیزی که بشود فرض ‏کرد، من نباید چنین شوخی می کردم. می خواستم جداگانه توضیحی بنویسم، اما این کار را ‏نمی کنم، و همین جا از ایشان و از خوانندگان عذر می خواهم. دوست بسیار عزیزی برایم ‏نامه ای گلایه آمیز نوشت و گله کرد که چرا اصول اخلاقی را در نوشتن مراعات نکردم و ‏وقتی دقت کردم، دیدم مطلقا حق با ایشان است. من از اینکه اصول و قواعد جوانمردی و ‏اخلاق را در این نوشته رعایت نکردم، از خوانندگان و از آقای احمدی نژاد عذر می خواهم .‏&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-6425334126833770152?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/6425334126833770152/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=6425334126833770152&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6425334126833770152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6425334126833770152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/03/20-1387-2009.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4914971922158224261</id><published>2009-03-11T19:19:00.000+03:30</published><updated>2009-03-11T19:21:13.149+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;رسم پروانگی فر.ر&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt; زمستان 84&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بچه ها میان کوچه حلقه زده بودند و بلند بلند می خندیدند . محمود تا چشمش به من افتاد با سر اشاره ای به یاسر کرد و با لحنی تمسخر آمیز گفت : (( حاجی زود باش ، حاجی گل هامون یکی یکی پر پر شدن ... . )) و محکم توی سرش کوبید . یاسر در حالی که لحنی زنانه به صدایش می داد با مشت چند بار به سینه اش زد و با سوز گفت : (( خاک عالم بر سرم . حسین ، تورو خدا بس کن همه اهل محل دارن نگات می کنن ... ای خدا ... حسین جان جلوی بچه ها بده ، نگاه کن ببین مریم طفلی داره مثل ابر بهار اشک میریزه ، بیا بریم خونه ... بیا ... . )) بچه ها نگاهی تحقیر آمیز به من انداختند و شروع کردند به خندیدن . از شدت عصبانیت گر گرفتم و به طرز وحشیانه ای به یاسر حمله بردم ، بچه ها به طرفداری از یاسر به سمت من هجوم آوردند و یکی یکی از مشت و لگد نثارم کردند . خدا خیلی دوستم داشت ، که حاج نعمت از راه رسید و در حالی که بچه ها را از من دور می کرد . دست های من را گرفت ؛ از زمین بلند کرد و چند بار سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت : (( ببین از خدا بی خبرا با این طفل معصوم چی کار کردن ؟ ! آخه بابا جون تورو چه به دعوا ؟ تو که پسر آروم و سر به زیری هستی ، مهدی جان . )) دستی به زیر چشمم ، که حسابی می سوخت کشیدم . ناله آرومی کردم و با بی حوصلگی گفتم : ( ( می بینی حاج آقا حتی نمی زارن تو لاک خودمون به دردای خودمون بسوزیم . )) حاج آقا آهی کشید و در حالی که سعی می کرد به من قوت قلب بده دستی به شانه ام کشید و گفت : (( پسرم توکلت به خدا باشه . یه وقت نا امید نشی که گناه کبیرست . )) لبخند تلخی زدم و زمزمه وار گفتم : (( چشم حاج آقا )) و بعد از فشردن دست های زمخت و چروک خورده حاج نعمت راهی خانه شدم . دم در چشمم به رضا افتاد ؛ رضا با دیدن من لبخند گرمی زد و گفت : (( کجایی بابا 1 ساعته منتظرتم . )) سرم را با شرمندگی تکان دادم و گفتم : (( ببخش رضا جون باید می رفتم مرکب بگیرم .)) رضا کمی تو صورتم دقیق شد و با لحنی گرفته گفت : (( چشمت چی شده ؟ !!! )) خندیدم و گفتم : (( هنوز خودمم نمی دونم چی به روزم اومده ...)) رضا با تعجب نگاهی به من کرد و گفت : (( دوباره محمود و یاسر ریختن سرت ؟ )) کلید را توی قفل در چرخاندم و با بی اعتنایی گفتم : (( بی خیال اگه اینجوری خوشن بزار باشن .)) به پیشنهاد رضا کنار حوض نشستیم تا من یه آبی به سر و صورتم بزنم و مامان با دیدن قیافم یه وقت حول نکنه . صورتم را به وضوح در آب زلال و شفاف حوض می دیدم ؛ موهایم حسابی به هم ریخته بود ، چشم سمت چپم کبود شده بود و گوشه لبم هم کمی خون جمع شده بود . از دیدن قیافم حرصم گرفت و محکم دستامو فرو کردم تو آب و یه مشت آب ریختم روی صورتم ؛ احساس سوزش شدیدی کردم و به سختی ناله ای کشیدم و به رضا خیره شدم . خیلی تو هم بود ، واسه شادیش لبخندی زدم و در حالی که با سر به قاب عکس میان دست هایش اشاره می کردم گفتم : (( خوبه حاج نعمت زود از راه رسیدا والا الان عکس بابات مونده بود رو دستت . )) رضا با حسرت نگاهی به عکس پدرش انداخت و گفت : (( آقای ناظم گفته زیر عکسش بنویسی خوشا پر کشیدن ؛ پرستو شدن )) سپس آهی کشید و با غصه گفت : (( خوش به حالت ، حداقل بابات پیشته ، کاش بابای منم عین بابای تو بود حداقل اونجوری دلم براش تنگ نمی شد . )) و در حالی که اشکهایه قشنگ و شفافش را از گوشه چشم هایش پاک می کرد ادامه داد : (( راستی مهدی ، تو چرا عکس باباتو نمیدی مدرسه ؟ )) دستم را زیر چانه ام گذاشتم و گفتم : (( مدرسه عکس شهیدارو می خواد نه امثال بابای منو . ! )) رضا گوشه لبش را گزید و گفت : (( خوب درسته که بابای تو شهید نیست اما .... )) دستی به شانه های ظریف و کوچک رضا زدم و گفتم : (( بی خیال رضا جون بیا بریم تو به کارمون برسیم . )) رضا دستی به پشت من کشید و با هم از لبه حوض بلند شدیم تا راهی اتاق من شویم ؛ که سنگی محکم به شیشه اتاق من خورد و با شکستن شیشه صدای وحشتناکی در حیاط پیچید . رضا اشاره ای به ساختمان روبه روی خانه ما ؛ که از طبقه 4 آن به راحتی می شد حیاط مارا دید کرد و با لحنی عصبی گفت : ((اونجارو نگا محموده ...! )) دندان هایم را از شدت عصبانیت به هم ساییدم و به سمت در حیاط دویدم تا یک گوش مالی حسابی به محمود بدهم . که با شنیدن صدای فریاد بابا از حرکت ایستادم . لحظاتی بعد مریم در حالی که عروسک کوچکش را در آغوشش می فشرد از پله های ایوان به سرعت پایین آمد و با دیدن من ؛ خودش را در آغوشم رها کرد و با لحنی مضطرب و توام با بغض گفت : (( داداش مهدی ، بابا دوباره حالش بد شده !)) مریم را در آغوشم فشردم ، بوسه ای بر موهای بلند و شب رنگش زدم و گفتم : (( عیبی نداره آبجی جونم . غصه نخور . )) .... در همین حین بابا در حالی که محکم به شقیقه هاش می کوبید با پای برهنه به وسط حیاط دوید و به دنبال او ، مامان و مادر بزرگ با چهره ای نگران و آشفته به حیاط آمدند . مادر بزرگ تا چشمش به من افتاد ؛ با صدایی لرزان گفت : (( خدا خیرت بده مادر جان برو دست باباتو بگیر تا یه بلایی سر خودش نیاورده .)) و در حالی که مریم را در آغوش می کشید زیر لب ذکر می گفت . من و رضا فورا به سمت بابا دویدیم . بابا با صدایی محکم و قاطع فریاد می زد: (( ... از عقاب به شاهین ... شاهین جون آفت همه گل هامونو زده ، چندتا باغبون بفرست . شاهین .... ! شاهین ....! شاهین جون صدامو داری ؟ )) مامان دست های بابا را گرفت و با التماس گفت : (( حسین جان هیچی نبود ، فقط شیشه شکست ؛ اتفاقی نیفتاده ... تورو خدا بس کن ! )) اما بابا مامان رو محکم هل داد و گفت : (( مگه نمی گم سنگر بگیرین ؟)) مامان از شدت ضربه پدر روی زمین افتاد و نگاه اندوهیگنش را به من دوخت . من دست های بابا رو گرفتم و گفتم : (( بابا ببین مامانو انداختی زمین ! آخه اتفاقی نیوفتاده که اینجام از دشمن خبری نیست تورو خدا آروم بگیر )) اما بابا محکم دسته منو گرفت و در حالی که به سمت حوض می کشید گفت : (( مگه صدای شلیک تانک رو نشنیدی ؟ اگه دشمن جلو بکشه که چیزی از ما نمی مونه . )) و در حالی که چشانش را می بست با صدای بلند ادامه داد : (( شاهین پس این نقل و نباتا چی شد ؟ )) از شدت غصه اشک تو چشام جمع شد . رضا با دیدن من به وسط حیاط دوید و با صدای بلند رو به محمود که از پشت پنجره نظاره گر ماجرا بود گفت : (( آخه تو از دیدن بدبختی مردم چه حاله خوشی بهت دست می ده ؟ از خدا بی خبر ؟!) ) در این میان بابا با عصبانیت داد زد : ( مگه نمیگم سنگر بگیرین ؟ ))و محکم دست من را کشید و هر دو با هم به داخل حوض افتادیم ؛ و ناگهان سوز شدیدی در سمت راست پیشونیم احساس کردم ...! میان حوض نیم خیز نشستم و با دستم گوشه پیشانیم را گرفتم و از شدت درد اشک در چشمهایم جمع شد . رضا از وسط حیاط نگاه اندوهباری به من انداخت و به سمت من دوید . بابا که گویی کمی آرام تر شده بود . رو به روی من داخل حوض نشست و گفت : (( چرا گریه میکنی مرد ؟ ! شهادت لیاقت می خواد . )) و بعد در حالی که با دست های بزرگ و نیرومندش چند بار به شونه های من می زد خندید . با خنده بابا لبخند تلخی زدم و با دست های خونینم اشکهایم را پاک کردم . بابا نگاهی به مامان که گوشه حیاط افتاده بود و مادر بزرگ و مریم پشت او را ماساژ می دادند کرد و با نگرانی به سمت او دوید . رضا رو به روی من ایستاد و با چشم هایی اشک آلد به من خیره شد . لبخند بهش زدم و در حالی که دست را روی شکاف پیشانیم می گرفتم . گفتم : (( منم عکس بابامو میدم مدرسه . اما زیرش می نویسم ..... خوشا پروانه شدن ؛ بال و پر سوختن !))&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4914971922158224261?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4914971922158224261/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4914971922158224261&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4914971922158224261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4914971922158224261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/03/blog-post_2910.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1653569094062018892</id><published>2009-03-11T19:16:00.000+03:30</published><updated>2009-03-11T19:19:01.389+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;پنجره ايي رو به خيابان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پنجره ايي رو به خيابان خاکستري رنگ، تنهايي "نسيم" را با سکوت تقسيم مي کند. شکاف هاي چرکين از آن سوي پنجره خود را در برابر چشمانش نمايان مي کنند. به در هم لوليدن کودکان فقر خيره مي شود،که چگونه براي زيستن تقلا ميکنن. يکي از آنان در زباله داني کنار خيابان تکه ناني را يافته و آنرا با اشتياق برميدارد. بچه هاي ديگر به طرف او هجوم آورده و هر يک سعي مي کند تا تکه نان را از دستش بقاپد.ماشين هاي گران قيمت يکي پس از ديگري از ميان شکاف هاي چرکين گذشته و گل و لاي به جا مانده از بارندگي ديروز را بر سر و روي بچه ها مي پاشد. گرماي خورشيد همراه با گرسنگي، تاب و توان را از بچه ها گرفته، هر يک از آنان را به گوشه ايي پرت مي کند.ماموران مسلح دختري زيبا رو را دستبند زده با خود مي برند. "نسيم" از خود مي پرسد که، اين دختر کيست؟ و جرمش چيست؟ ره گذري از آن سو جواب مي دهد، مگر نميداني که نشان دادن تار مويي به مردان هوسباز گناه است؟ "نسيم" مي خواهد چيزي در جواب بگويد. اما رهگذر با سرعت از تير رس نگاهش دور مي شود. "نسيم"دوباره به خيابان نگاه مي کند و نجوا کنان از خود مي پرسد، گويا که هيچ کس راز عميق بودن اين شکاف ها را نميداند.آفتاب گرم جاي خود را به غروبي خنک داده و خيابان دوباره شاهد هياهوي کودکان مي شود، که با شکم هاي باد کرده به دنبال يک ديگر ميدوند. نسيم تا کنون هرگز چشم خود را بر اين پنجره نگشوده بود. هر بار که ميخواسته تا به آن از نزديک نگاه کند، با موانع بسياري مواجه شده بود. به ياد مي آورد که در ايام کودکي پدر نام اين پنجره را دريچه ممنوعه گذاشته بود و به او اجازه نزديک شدن به آن را نميداد.در ايام جواني نيز هرگز اين مجال را پيدا نکرده بود تا از اين پنجره به دنيا نگاه کند. هميشه چيزي يا کسي او را از نزديک شدن به آن بر حذر مي داشت. او دريچه هاي بسياري را آزموده و درباره شکاف هاي موجود فراوان خوانده و شنيده است. اما اينک که خود براي اولين بار آن را تجربه مي کند حال و هواي دگري دارد. غبار غليظي همه جا را مي پوشاند. معرکه گيران با نواختن سازي خوش و جاري کردن کلمات زيبا بر زبان به کودکان گرسنه ياد مي دهند تا گرسنگي را فراموش کنند. او اينک زني خوش سيما را در برابر چشمانش مي بيند که در بستر فقر برهنه شده، تا براي سير کردن شکم فرزندانش با مردي توانگر هم بستر شود. پاسباني چاق به دست زن دستبند مي زند. ماشين امداد از راه مي رسد و بچه ها در برابر دريافت لقمه ناني زن را سنگ باران مي کنند، تا فساد را از زمين برکنند. چشمان زن در دريايي از خون ناپديد مي گردند. غبار غليظ تر مي گردد تا کسي نشان مرد توانگر را نجويد"نسيم" در فکر فرو مي رود. هرگز تا کنون خود را اين همه ناتوان نديده بود. با خود مي گويد شايد حق با پدر بود که نميخواست من به اين پنجره نزديک شوم. آن گونه که من نيز مي پنداشتم ديدن هم چندان آسان نيست. شايد به همين دليل باشد که بسياري از مردم نميبينند. سايه ايي کنار پنجره مي ايستد و با صدايي لرزان چيزي به او مي گويد و به تندي دور مي شود. صدا پيش از آن که به "نسيم" برسد در ميان همهمه گم مي گردد. مي خواهد سايه را دنبال کند، تا از او بپرسد که چه گفت؟ اما ترس از تاريکي او را از حرکت باز مي دارد. به لکه هاي خون نشسته بر ديوار مقابل پنجره نگاه مي اندازد و نجوا کنان از خود مي پرسد اين همان خون بکارت دختري نيست که امروز بردندش؟ دوباره همان سايه در برابرش هويدا مي گردد و مي گويد لابد بکارتش را برداشتند تا پس از تيرباران روانه بهشت نشود. "نسيم" از سايه مي پرسد تو انگار که چيز هاي بسياري را مي داني. راز عميق شدن شکاف ها در خيابان هاي چرکين چيست؟ سايه در پاسخ سرش را تکان داده و مي گويد آنچه را که من مي دانم همه مي دانند اگر که بخواهند. طلوع آفتاب يک روز ديگر از تکرار ِ بودن را با خود مي آورد. جارو کشان شهر اجساد خانه بدوشان را از خيابان جارو مي کنند، تا بوي تعفن شان بهداشت عمومي آنان را برهم نزند.احساس عطش شديدي به "نسيم" دست مي دهد. هرچه آب مي نوشد تشنگي يش بيشتر مي شود. گويا که اين عطش را نوشيدن آب نميتواند فروکش کند. مي خواهد بداند که اين تشنگي در اثر چيست و چگونه مي توان آن را از ميان برداشت؟ رو به سايه مي کند و از او مي پرسد تو تا کنون اين همه تشنه بوده ايي؟ سايه انگشت را به دندان مي گيرد و جواب مي دهد ما همه تشنه گانيم. جواب سايه عطش "نسيم" را سد چندان مي کند. او سال ها در کتاب هاي گوناگون و بحث هاي پيچيده فلسفي غرق بوده و تا همين ديروز تصور مي کرد که بر بسياري از امور دنيا واقف است. اما اکنون حتي راز عطش خود را نيز نمي تواند دريابد. در خودش فرو مي رود و پس از دقايقي به سايه مي گويد من در کنار هم رزمانم بسيار کوشيده ام تا نه تنها ببينيم بلکه آنچه را که مي بينيم تغيير نيز بدهيم. سال ها در زندان شکنجه را تحمل کردم و فکر مي کردم که اين بهاي ديدن است. اما اکنون مي دانم آنچه را که ما در گذشته پرداختيم بهاي نديدن بود. او در ادامه مي پرسد چرا اهل انديشه خود نميبينند اما مردم را بخاطر همان عمل سرزنش مي کنند؟ و مهمتر از آن چرا ما در حالي که نميبينيم مي پنداريم که همه چيز را ديده ايم؟ سايه در جواب مي گويد ديدن خوف انگيز است. به همين دليل بسياري از مردم ترجيح مي دهند تا با نديدن، زندگي را با پندار هاي خود ساده تر کنند. اما تو اگر مي خواهي ببيني سعي کن تا همه چيز را به خوبي ببيني و درک کني.سايه مرد سال خرده ايي را در آن سوي خيابان به نسيم نشان مي دهد و مي گويد اگر ميل داري خوب ببيني بد نيست که به آن سو نيز نظري بيندازي. نسيم در آن سوي پنجره مرد را مي بيند که گروهي از کودکان را دور خود گرد آورده تا با گفتن قصه هاي شيرين و طراحي بازي هاي کودکانه به آن ها ياد دهد که چگونه مي توانند با زندگي دست و پنجه نرم کرده و بر سختي هاي آن غلبه کنند. کمي آن طرف تر گروهي از زنان محلي را مشاهده مي کند که به دختر بچه ها خواندن و نوشتن را مي آموزند. زني جوان با يک سيني نان و خرما از برابر چشمانش مي گذرد. از سايه مي پرسد او به کجا مي رود؟ اين همه نان و خرما را براي چه مي خواهد؟ سايه پاسخ مي دهد او نماينده انجمن ياري مي باشد. همه آنچه را که مشاهده مي کني آن مدرسه و آن قصه گو و اين زن نتيجه فعاليت هاي اين انجمن مي باشد، که توسط مردم محلي به وجود آمده است. نسيم اشتياقش به ديدن بيشتر مي شود. مي خواهد به ميان آنان برود و از نزديک باب سخن را بگشايد. "نسيم" وارد چادري مي شود که مدرسه در آن قرار دارد. بچه ها را پيرامون خود جم کرده و قصه ي مردي را که سوار بر اسب سفيد دنيا را از دست سياهي رهانده براي شان تعريف مي کند. در اين داستان مرد گروهي از مردم را نيز به گرد خود جمع کرده و هرآنچه را که نشاني از سياهي دارد يکي پس از ديگري نابود کرده و جهاني سبز را پديد آورده. قصه هنوز به اتمام نرسيده که بچه ها او را ترک کرده و به سوي زني مي شتابند که خياطي کردن را به آن ها مي آموزد. نسيم دوباره مايوس أ تر از پيش، پشت همان پنجره برميگردد. دوباره سايه را پيش چشمان خود مي بيند و به او مي گويد من به ميان آنان رفتم، اما مرا نپذيرفتند. سايه در پاسخ خاموش مي ماند و با نگاه سردش "نسيم" را بيشتر در خود فرو مي برد. نسيم دوباره چشمش را به پنجره مي گشايد. مردي رقصان در ميان شکاف ها گل مي کارد. مگر در ميان اين شکاف هاي چرکين گلي هم مي رويد؟ او با تعجب مي بيند هرچه شکاف ها عميقتر مي گردند کوشش مردم نيز بيشتر مي شود. اما نه از آن دست که نسيم انتظارش را دارد بلکه از آن نوع که مردم به آن نيازمندند. نسيم دوباره مي پرسد چرا آنان با من که براي رفع نياز شان قدم برداشته و به ميان شان رفتم همگام نشدند؟ سايه با نگاهي تلخ به او جواب مي دهد اگر آن ها چنين نيازي را احساس مي کردند بي شک به سينه تو دست رد نميزدند. به نظر مي رسد که تو احتياج بيشتري به آنان داري. اما براي اين که بتوان به ميان آن ها رفت بايد يکي از خود آنان شد. در خيابان مقابل پنجره جمعيت موج مي زند. مردم در اعتراض به گسترش شکاف هاي چرکين به خيابان آمده اند. جوانان به درگيري با نگهبانان شکاف هاي چرکين مشغولند. اعضاي انجمن ياري پيشاپيش صف حرکت مي کنند. نسيم تصميم مي گيرد تا دوباره به ميان مردم برود. اما پيش از آنکه برود، بايدش که کاري نا تمام را به اتمام برساند. کتاب هاي کهنه را جمع آوري مي کند و در گنجينه جا مي دهد. عينکش را برداشته و با شتاب به خيابان مي رود،تا در ميان مردم گم شود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1653569094062018892?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1653569094062018892/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1653569094062018892&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1653569094062018892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1653569094062018892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/03/blog-post_11.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1544140195696582401</id><published>2009-03-04T22:42:00.000+03:30</published><updated>2009-03-04T22:49:21.601+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p style="color: rgb(0, 102, 0); font-weight: bold;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt;" lang="FA"&gt;سلام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt;" lang="FA"&gt;بعد از مدت ها مي تونم بنويسم!آخيششششششششششش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt;" lang="FA"&gt;به لطف حق اين سربازي ما هم تموم شد و حالا ميشه آزادانه حرف زد ، اظهار نظر كرد، مهمتر از همه ريش تراشيد!!!!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt;" lang="FA"&gt;مشغولم به درس خوندن و آزمون هاي رنگارنگ دكترا، اگه نشه هم شايد بشه رفت اونور آب . خلاصه گرفتار گرفتارم، ولي الحمدلله&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خدا همش داره ياري ميكنه وزندگي چرخش مي چرخه، البته اگه احمدي ن‍ژاد راي نياره كه نور علي نور ميشه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt;" lang="FA"&gt;يكي از روزنامه ها از سوتي برنامه عمو پورنگ نوشته بود كه گويا تو برنامه زنده از يه بچه اي پرسيه "عمو جان عروسكت چيه؟"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt;" lang="FA"&gt;گفته بود :"ميمون" پرسيده بود :"چي صداش ميكني؟" &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt;" lang="FA"&gt;گفته بود :"بابام بهش ميگه احمدي ن‍ژاد."&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1544140195696582401?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1544140195696582401/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1544140195696582401&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1544140195696582401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1544140195696582401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4756831557601535629</id><published>2008-09-10T17:26:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T17:46:38.436+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خالق علی&lt;br /&gt;سالها دل طلب جام جم از ما می کرد...&lt;br /&gt;چند وقتی بود که گم شده بودم ، لابلای به اصطلاح مشکلات زندگی و انگار نه انگار که اینجا هم در کار بوده و مرهم زخمهایی که همیشه مثل خوره ....&lt;br /&gt;بگذیم، آنقدر اطافم را فضای تزویر و ریا پر کرده است که گاه فرصت تنفس را هم از من می گیرد تا چه رسد به نوشتنی که روزگاری عاشقش بودم...در این ایام ماه مبارک که ماه نعمت است و ماه مولا علی ، در این ارگان نظام مقدس جز بوی ریا هیچ حس نمی کنی ، انگار نه انگار که سپاه پاسداران شهر ملایر روزگاری مبدا پرواز مردان بزرگی بوده است که در گوشه گوشه آن عکسهاشان به چشم می خورد، ؛بد جوری حال تهوع دارم علی جان،از اینکه می بینم چقدر دروغ همه گیر شده است و عوام فریبی معاویه صفتان غوغا می کند دلم می گیرد.از اینکه روز به روز در صفحه تلویزیون ، بولتن های داخلی سپاه ، روزنامه های رنگ وارنگ دوستان و در و دیوار شهر مسئولینمان روز به روز رنگ به رنگ می شوند و با گستاخی تمام دروغ پشت دروغ می بافند خسته شده ام، خودت مددی کن&lt;br /&gt;یا علی مدد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4756831557601535629?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4756831557601535629/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4756831557601535629&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4756831557601535629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4756831557601535629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-3083333375257464266</id><published>2008-08-14T11:57:00.001+04:30</published><updated>2008-08-14T11:57:31.445+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تست جالب روانشناسي : شخصيت خود را محك بزنيد&lt;br /&gt;به اين تست شك نكنيد. اين آخرين و استانداردترين تست شخصيت شناسى است كه اين روزها در اروپا بين روانشناسان در جريان است. پاسخهايش هم اصلاً كار دشوارى نيست. كافى است كمى به خودتان رجوع كنيد. يك كاغذ و قلم هم كنار دستتان باشد و جوابي را كه انتخاب مي كنيد يادداشت كنيد كه بتوانيد امتيازهايى كه گرفته ايد جمع بزنيد. حاضريد؟ پس شروع كنيد: 1) چه موقع از روز بهترين و آرام ترين احساس را داريد؟ الف _ صبح، ب- عصر و غروب، ج _ شب ۲) معمولاً چگونه راه مى رويد؟ الف _ نسبتاً سريع، با قدم هاى بلند، ب- نسبتاً سريع، با قدمهاى كوتاه ولى تند و پشت سر هم، ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو، د _ آهسته و سربه زير، ه- - خيلى آهسته ۳) وقتى با ديگران صحبت مى كنيد؛ الف _ مى ايستيد و دست به سينه حرف مى زنيد، ب- دستها را در هم قلاب مى كنيد، ج _ يك يا هر دو دست را در پهلو مى گذاريد، د _ دست به شخصى كه با او صحبت مى كنيد، مى زنيد، و ه-_ با گوش خود بازى مى كنيد، به چانه تان دست مى زنيد يا موهايتان را صاف مىكنيد ۴) وقتى آرام هستيد، چگونه مى نشينيد؟ الف _ زانوها خم و پاها تقريباً كنار هم، ب- چهارزانو، ج _ پاى صاف و دراز به بيرون، د _ يك پا زير ديگرى خم ۵) وقتى چيزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واكنش نشان مى دهيد؟ الف _ خنده اى بلند كه نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده، ب _ خنده، اما نه بلند، ج _ با پوزخند كوچك، د _ لبخند بزرگ، ه_ لبخند كوچك ۶) وقتى وارد يك ميهمانى يا جمع مى شويد؛ الف _ با صداى بلند سلام و حركتى كه همه متوجه شما شوند، وارد مى شويد ب _ با صداى آرامتر سلام مى كنيد و سريع به دنبال شخصى كه مى شناسيد، مى گرديد ج _ در حد امكان آرام وارد مى شويد، سعى مى كنيد به نظر سايرين نياييد ۷) سخت مشغول كارى هستيد، بر آن تمركز داريد، اما ناگهان دليلى يا شخصى آن را قطع مى كند؛ الف _ از وقفه ايجاد شده راضى هستيد و از آن استقبال مى كنيد ب _ بسختى ناراحت مى شويد ج _ حالتى بينابين اين ۲ حالت ايجاد مى شود ۸) كداميك از مجموعه رنگ هاى زير را بيشتر دوست داريد؟ الف- قرمز يا نارنجى ب- سياه ج- زرد يا آبى كمرنگ د- سبز ه- آبى تيره يا ارغوانى و- سفيد ز- قهوه اى، خاكسترى، بنفش ۹) وقتى در رختخواب هستيد (در شب) در آخرين لحظات پيش از خواب، در چه حالتى دراز مى كشيد؟ الف- به پشت ب- روى شكم (دمر) ج- به پهلو و كمى خم و دايره اى د- سر بر روى يك دست ه- سر زير پتو يا ملافه... ۱۰) آيا شما غالباً خواب مى بينيد كه: الف- از جايى مى افتيد. ب- مشغول جنگ و دعوا هستيد. ج- به دنبال كسى يا چيزى هستيد. د- پرواز مى كنيد يا در آب غوطه وريد. ه- اصلاً خواب نمى بينيد. و- معمولاً خواب هاى خوش مى بينيد&lt;br /&gt;امتيازات&lt;br /&gt;سؤال اول: الف(۲ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۶ امتياز) سؤال دوم: الف (۶امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۷ امتياز)، د (۲ امتياز)، ه (۱ امتياز) سؤال سوم: الف (۴ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۵ امتياز)، د (۷ امتياز)، ه (۶ امتياز) سؤال چهارم: الف (۴ امتياز)، ب (۶ امتياز)، ج (۲ امتياز)، د (۱ امتياز) سؤال پنجم: الف (۶ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۳ امتياز)، د (۵ امتياز)، ه (۲ ا متياز) سؤال ششم: الف (۶ امتياز)، ب (۴ امتياز)، ج (۲ امتياز) سؤال هفتم: الف (۶ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۴ امتياز) سؤال هشتم: الف (۶ امتياز)، ب (۷ امتياز)، ج (۵امتياز)، د (۴ امتياز)، ه (۳ امتياز) و (۲ امتياز)، ز (۱ امتياز) سؤال نهم: الف (۷ امتياز)، ب (۶ امتياز)، ج (۴ امتياز)، د (۲ امتياز)، ه (۱ امتياز) سؤال دهم: الف (۴ امتياز)، ب (۲ امتياز)، ج (۳ امتياز)، د (۵ امتياز)، ه (۶ امتياز)، و (۱ امتياز) خب، امتيازهايتان را جمع زديد. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقايسه كنيد و شخصيت خودتان را بشناسيد.&lt;br /&gt;نتيجه گيري&lt;br /&gt;* اگر امتياز شما بالاى ۶۰ است:&lt;br /&gt;ديگران در ارتباط و رفتار با شما شديداً مراقب و هوشيار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهايت سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسين مى كنند و به ظاهر مى گويند«كاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ايجاد رابطه اى عميق و دوستانه بى ميل و فرارى هستند.&lt;br /&gt;* اگر از ۵۱ تا ۶۰ امتياز داريد:&lt;br /&gt;بدانيد دوستان شما را تحريك پذير مى دانند، بدون فكر عمل مى كنيدو سريع از موضوعات ناخوشايند برآشفته مى شويد ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصميم گيريهاى سريع داريد (هرچند اغلب درست از كار درنمى آيند!) ديگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند. كسى كه همه چيز را تجربه و امتحان مى كند، از ماجراجويى لذت مى برد و در مجموع به دليل ايجاد شرايط و بستر هيجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند.&lt;br /&gt;* اگر از ۴۱ تا ۵۰ امتياز به دست آورديد:&lt;br /&gt; به خود اميدوار باشيد ، ديگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم كننده و جالب و جذاب مى بينند. شما دائماً مركز توجه جمع هستيد و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستيد. فردى مهربان، ملاحظه كار و فهميده به نظر مى رسيد. قادر هستيد به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شويد و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم كنيد و در همان شرايط و در صورت لزوم بهترين كمك بر اعضاى گروه هستيد.&lt;br /&gt;* اگر ۳۱ تا ۴۰ امتياز نصيب شما شد:&lt;br /&gt;بدانيد در نظر سايرين معقول، هوشيار، دقيق ، ملاحظه كار و اهل عمل هستيد. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستيد اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستيد. به سرعت و سادگى با ديگران باب دوستى را باز نمى كنيد. اما اگر با كسى دوست شويد صادق، باوفا و وظيفه شناس هستيد. اما انتظار بازگشت اين صداقت و صميميت از طرف دوستانتان را داريد گرچه سخت دوست مى شويد اما سخت تر دوستى ها را رها مى كنيد.&lt;br /&gt;* از ۲۱ تا ۳۰ امتياز :&lt;br /&gt;در نظر سايرين فردى زحمت كش هستيد اما متأسفانه گاهى اوقات ايرادگير هستيد. شما بسيار بسيار محتاط و بى نهايت ملاحظه كار به نظر مى رسيد. زحمتكشى كه در كمال آرامش و با صرف زمان زياد در جمع بار ديگران را بردوش مى كشد و بدون فكر و براساس تحريك لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. ديگران مى دانند شما هميشه تمام جوانب كارها را مى سنجيد و سپس تصميم مى گيريد.&lt;br /&gt;* و اگر كمتر از ۲۱ امتياز داشتيد:&lt;br /&gt; ديگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شكاك و دودل مى دانند شخصى كه هميشه سايرين به عوض او فكر مى كنند، برايش تصميم مى گيرند و از او مراقبت مى كنند. كسى كه اصلاً تمايل به درگيرشدن در كارهاى گروهى و ارتباط با افراد ديگر را ندارد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-3083333375257464266?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/3083333375257464266/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=3083333375257464266&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3083333375257464266'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3083333375257464266'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-3578544669171498154</id><published>2008-04-28T18:49:00.000+04:30</published><updated>2008-04-28T18:51:47.305+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;راز بی‌اخلاقی مسلمانان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه‌ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه‌ی درس بزرگان در همه‌ی زندگانیم برابر آن حقیر می‌نماید و آن این است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بغداد هر روز بسیار خبرها می‌رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود. روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می‌دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می‌کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته‌ای را بدانم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواجه نصیر الدین فرمود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای شیخ تو کوشش‌ها در دین مبین کرده‌ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می‌دانی. و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته‌اند و از بامداد که مومن از خواب بر می‌خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می‌شود، راه بر او شناسانده شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره‌ای بر اخلاق نیستند و بی‌اخلاق‌ترین مردمانند و آن‌که اخلاق دارد نه از مسلمانی‌اش که از وجدان بیدار او است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بسیار سفرها کرده‌ام و از شرق تا غرب عالم و دین‌ها و آیین‌ها دیده‌ام. از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می‌زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌ها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می‌دانند و معتقدند آن‌که خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می‌دهند، آن فرمان " اما " و " اگر " دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اسلام تو را می‌گویند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می‌داند و اجازه هر پستی را به خود می‌دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می‌بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اسرار اللطیفه و الکسیله&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-3578544669171498154?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/3578544669171498154/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=3578544669171498154&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3578544669171498154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3578544669171498154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2008/04/blog-post_28.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4565084675637659726</id><published>2008-04-13T21:18:00.003+04:30</published><updated>2008-04-13T21:19:58.262+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شنبه ده فروردين&lt;br /&gt;، سالن‏‎ ‎‏'هاوارد‎ ‎فرانک'‏‎ ‎دانشکده‎ ‎مديريت‎ ‎بازرگاني‎ ‎در دانشگاه‎ ‎مريلند ‏‎ ‎آمريكا ميزبان بيش از ‏سيصد و پنجاه ايراني مشتاق بود كه در جلسه بزرگداشت سيمين بهبهاني شركت كرده بودند. وي که از چند هفته پيش ‏در آمريكا به سر مي برد در روز 21 اسفند گذشته در دانشگاه 'استنفورد' در شمال كاليفرنيا ، به عنوان اولين نفر، ‏جايزه ادبي 'بيتا' براي ادبيات و آزادي را دريافت کرده بود. ‏&lt;br /&gt;اين مراسم در حالي پايان يافت كه سيمين بهبهاني شعري از خود خواند و آن را پاسخي به اظهارات اخير احمدي نژاد ‏دانست. اشاره وي به سخنان آبان گذشته احمدي نژاد در بيرجند بود كه با انتقاد از&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روشنفكران ايراني و منتقدان خود ‏گفته بود '... اينها شيطان پرستان مدرن اند ، برخي قيافه روشنفكري مي گيرند ، به اندازه يك بزغاله هم از دنيا فهم و ‏شعور ندارند.'‏&lt;br /&gt;پاسخ بهبهاني به احمدي نژاد چنين بود:‏&lt;br /&gt;شنيــدم باز هم گوهر فشــاندي /که روشنـــفکر را بزغاله خواندي‏ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ولي ايشــان ز خويشـانت نبـودند /در اين خط جمله را بيــجا نشـاندي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;‏‏ سخـن گفـتــي ز عدل و داد و آنرا /به نان و آب مجــاني کشــاندي‏&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; از اين نَقلت که همچون نٌقل تر بود /هياهــو شد عجب توتــــي تکانــدي‏&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; سخن هايت ز حکمت دفــتري بود /چه کفتر ها از اين دفتر پراندي‏ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;وليــکن پول نفـت و سفره خلــــق /ز يادت رفت و زان پس لال ماندي‏ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سخن از آسمان و ريسمان بود/ دريـــغا حرفـي از جنـــگل نراندي‏&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; چو از بزغاله کردي ياد اي کاش/ سلامـي هم به ميــمون ميرساندي&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4565084675637659726?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4565084675637659726/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4565084675637659726&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4565084675637659726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4565084675637659726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2008/04/blog-post_13.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-2984957274043901856</id><published>2008-04-03T13:50:00.002+04:30</published><updated>2008-04-03T14:02:44.272+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;دوره آموزشی من که الحمدلله به خیر  و خوشی تموم شد و یکروزه برگشتم و تو سپاه ملایر مشغول شدم، اینجا هم که واسه خودم شدم یه پا رئیس،مسئول یگان قرارگاه.&lt;br /&gt;شکر خدا بد نمی گذره ، فقط عذاب روحی اراجیفی که این سپاهیا به هم می بافن و این سخنرانی ها یه کم سخته که باس تحمل کنم تا تموم شه.&lt;br /&gt;به هر حال سربازیه دیگه&lt;br /&gt;یا علی مددی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-2984957274043901856?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/2984957274043901856/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=2984957274043901856&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2984957274043901856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2984957274043901856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-3330673521922993740</id><published>2008-02-23T16:21:00.002+03:30</published><updated>2008-02-23T16:27:24.225+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام حق&lt;br /&gt;عازم شدم به یزد جهت خدمت مقدس سربازی .انشاء الله زود باید بتونم برگردم وگرنه همه رشته هام پنبه می شه، کارخونه ، شرکت ، دانشگاه ، المپیاد و...&lt;br /&gt;امید بخدا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-3330673521922993740?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/3330673521922993740/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=3330673521922993740&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3330673521922993740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3330673521922993740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-6049408489316324882</id><published>2007-11-22T22:29:00.000+03:30</published><updated>2007-11-22T22:31:43.796+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="link55"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;سفارشى از امام رضا(عليه السلام&lt;/span&gt;)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;على بن شعيب، يكى از شاگردان با استعداد و لايق آن حضرت، مىگويد: روزى به ديدار امام رضا(عليه السلام) رفتم، از من پرسيد: يا على! چه كسى از نظر زندگى بهترين مردم است؟ جواب دادم: اى سرور و آقاى من! شما به اين مطلب از من داناتريد. بعد از آن فرمود: «يا على، مَنْ حَسَّنَ مَعاشَ غَيْرِهِ فى مَعاشِهِ.»; كسى كه امور زندگى ديگران را از طريق امورِ زندگى خويش نيكو مىگرداند. و سپس ادامه داد: مىدانى چه كسى از نظر زندگى از همه مردم بدتر است؟ جواب دادم: شما داناتريد. فرمود: كسى كه ديگران از زندگى او بهره اى ندارند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-6049408489316324882?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/6049408489316324882/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=6049408489316324882&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6049408489316324882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6049408489316324882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/11/blog-post_22.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-5520329692008168391</id><published>2007-11-22T22:15:00.000+03:30</published><updated>2007-11-22T22:29:28.037+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;به نام خدای رضا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;احادیثی از امام هشتم (ع) :&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;فرمود: اوّلين عملى كه از انسان مورد محاسبه و بررسى قرار مى گيرد نماز است، چنانچه صحيح و مقبول واقع شود، بقيه اعمال و عبادات نيز قبول مى گردد وگرنه مردود خواهد شد.&lt;br /&gt;فرمود: نماز داراى چهار هزار در (جزء و شرط) مى باشد.&lt;br /&gt;فرمود: نماز، هر شخص باتقوا و پرهيزكارى را - به خداوند متعال - نزديك كننده است.&lt;br /&gt;فرمود: پسران بايد در سنين هفت سالگى به نماز وادار شوند.&lt;br /&gt;فرمود: خداوند در وضو بر زنان لازم دانسته است كه از جلوى آرنج دست، آب بريزند و مردان از پشت آرنج. (اين عمل از نظر فتواى مراجع تقليد مستحبّ مى باشد).&lt;br /&gt;فرمود: رحمت خدا بر كسى باد كه أمر ما را زنده نمايد، سؤال شد: چگونه؟ حضرت پاسخ داد: علوم ما را فرا گيرد و به ديگران بياموزد.&lt;br /&gt;فرمود: بايد هر يك از شماها امر به معروف و نهى از منكر نمائيد، وگرنه شرورترين افراد بر شما تسلّط يافته و آنچه كه خوبانِ شما، دعا و نفرين كنند مستجاب نخواهد شد.&lt;br /&gt;فرمود: كسى كه توان جبران گناهانش را ندارد، زياد بر حضرت محمّد و اهل بيتش(عليهم السلام)صلوات و درود فرستد، كه همانا گناهانش ـ اگر حقّ الناس نباشد ـ محو و نابود گردد.&lt;br /&gt;فرمود: چنانچه زمين لحظه اى خالى از حجّت خداوند باشد، اهل خود را در خود فرو مى برد.&lt;br /&gt;فرمود: بر شما باد به كارگيرى سلاح پيامبران، به حضرت گفته شد: سلاح پيغمبران(عليهم السلام)چيست؟&lt;br /&gt;در جواب فرمود: توجّه به خداوند متعال; و دعا كردن و از او كمك خواستن مى باشد.&lt;br /&gt;فرمود: همانا از امام و راهنماى جامعه، مساوات و عدالت خواسته شده است كه در سخنان صادق، در قضاوت ها عادل و نسبت به وعده هايش وفا نمايد!&lt;br /&gt;فرمود: گياه كاسنى شفاى هزار نوع درد و مرض است، كاسنى هر نوع مرضى را در درون انسان ريشه كن مى نمايد.&lt;br /&gt;از امام رضا(عليه السلام) سؤال شد كه عقل و هوشيارى چگونه است؟&lt;br /&gt;حضرت در جواب فرمود: تحمّل مشكلات و ناملايمات، زيرك بودن و حركات دشمن را زير نظر داشتن، مدارا كردن با دوستان مى باشد - كه اختلاف نظرها سبب فتنه و آشوب نشود -.&lt;br /&gt;فرمود: ما بين طلوع سپيده صبح تا طلوع خورشيد ملائكه الهى ارزاق انسان ها را سهميه بندى مى نمايند، هركس در اين زمان بخوابد غافل و محروم خواهد شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-5520329692008168391?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/5520329692008168391/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=5520329692008168391&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/5520329692008168391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/5520329692008168391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4370830726613381688</id><published>2007-11-15T12:48:00.000+03:30</published><updated>2007-11-15T13:00:02.902+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یا الله&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سلام به همه ی دوستان&lt;br /&gt;یک مطلب جالب توی وبلاگ یکی از دوستان دیدم با ذکر اسم خودش و آدرس وبلاگش و بدون کسب اجازه از خودش برای شما میل زدم تا بخونین و مث من لحظاتی خاطرهای شما منبسط بشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست عزیزچپ دستم : احسان طهماسبی &lt;a href="http://soon.mihanblog.com/" target="_blank" rel="nofollow"&gt;http://soon.mihanblog.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;روز چپ دستا مبارک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آگوست روز جهانیه چپ دست هاست 13&lt;br /&gt;اینکه آدم جزو ۳٪ مردم جهان باشه خیلی کیف میده. حس خوبیه. حسی که ۹۷٪ بقیه نمیتونن اونو درک کنن.&lt;br /&gt;یکی از آرزوهام اینه که یه روز محصولات مخصوص چپ دست ها بسازم.&lt;br /&gt;تا به شما ۹۷٪ بگم که ماها چی میکشیم از دست این چاقوهاتون، این قیچی ها تون، این دنده ی ماشین، این دستگیره ی در و پنجره، این چپ کلیک مسخره تون، این شماره های کمکی کیبرد که به خودتون حال دادین گذاشتین زیر دست راستتون. اون صندلی های تکیتون که باعث شده کتفم کج بشه! ، اون شماره گیرهای قدیمیه تلفن که باید انگشت رو میکردی توش و میچرخوندی، این کنسروباز کن هاتون، این ساعت های مچی که نمیشه با دست چپ کوکش کرد. اون قلم درشت من در اوردیتون که کلی هم برای خودتون انحناهای خاص خطاطی مخصوص راست دست ها ساختین توش. اون انبر جوشکاریتون. اون دکمه ی مسخره دوربین عکاسی که گذاشتینش سمت راست که ما دستمون بلرزه موقع عکس گرفتن. اون جیب پیراهن مردونه. اون در یخچال. اون سازهای موسیقی تون. اون خط کشتون که شماره هاش میره زیر دست آدم.&lt;br /&gt;میخوام توی برنامه هام یک ساعت هم بسازم که چپ گرد بچرخه. برام این حرکت هارمونی بهتری داره.&lt;br /&gt;خلاصه که چیزهایی هست که یک راست دست هرگز نمیفهمد. آن هم حس خوشایندیست که یک چپ دست دارد. جدی میگم. میتونید از تک تکشون بپرسید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4370830726613381688?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4370830726613381688/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4370830726613381688&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4370830726613381688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4370830726613381688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/11/httpsoon.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-3714850774628975891</id><published>2007-10-27T21:57:00.000+03:30</published><updated>2007-10-27T22:06:37.316+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;به نام خالق علی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;یا ایتها نفس المطمئنه ارجعی الا ربک راضیه مرضیه&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;پدر بزرگم هم رفت، آرام و مطمئن، شب آخر نماز شب اول قبرش را خواند ، انگار می دانست که شب آخر است، در دو روز آخر همه را دید...&lt;br /&gt;طبق وصیتش با ذکر یا علی مراسم خاکسپاریش انجام شد و در مراسم ختمش جز نام امیر مومنان به زبان نیامد وتا آخر عمر یاد علی و عشق علی در دل داشت و نامش بر لب که به قول او :&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ذکر علی عباده&lt;/span&gt;....&lt;br /&gt;هر چه دارم از او دارم ، که بیشتر نزد او رشد کرده ام تا پدر خودم، چه زیبا صدایش می کردیم ، "حاجی بابا" و چه نیک مرا می خواند و چه با احترام:"حاج محسن"، نام دیگرم را دوست نداشت و هیچ گاه نشنیدم که به اسم "فردین" من را بخواند و نامم را "فردین " بداند...&lt;br /&gt;روحش شاد و مزارش غرق نور باد، که نیک بود و نیک ماند و نیک رفت که چه رفتنی بهتر از شب جمعه .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-3714850774628975891?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/3714850774628975891/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=3714850774628975891&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3714850774628975891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/3714850774628975891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/10/blog-post_27.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4513178785902639352</id><published>2007-10-10T15:58:00.000+03:30</published><updated>2007-10-10T16:04:17.902+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلام...این مطلب را جایی خواندم بسیار زیباست و درد آور:بنده ی من! نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.-        خدایا خسته ام، نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!-        بنده ی من دو  رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر را بخوان.-         خدایا!  خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.-        بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.-        خدایا سه رکعت زیاد است.-        بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر را بخوان.-        خدایا امروز خیلی خسته شده ام آیا راهی دیگر ندارد؟-        بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان بگو یا الله.-        خدایا من در رختخوابم و اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!-        بنده ی من همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.-        خدایا هوا سرد است و نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم.-        بنده ی من در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم.بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.-        ملائکه ی من! ببینید من اینقدر ساده گرفته ام اما بنده من جیفه باللیل است و خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده است او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده است.-        خداوندا دو بار اورا بیدار کردیم اما باز هم خوابید.-        ملائکه من! در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.-        پروردگارا باز هم بیدار نمی شود.اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است. -         ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شودخورشید از مشرق سر بر می آورد و خداوند رویش را بر می گرداند.- ملائکه ی من آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4513178785902639352?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4513178785902639352/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4513178785902639352&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4513178785902639352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4513178785902639352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4228771464777324992</id><published>2007-10-08T19:06:00.000+03:30</published><updated>2007-10-08T19:09:53.810+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام حق&lt;br /&gt;تنها دو دسته اند که نمی توانند ذهن خود را تغییر دهند:&lt;br /&gt;1. مردگان قبرستان&lt;br /&gt;2. دیوانگان تیمارستان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4228771464777324992?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4228771464777324992/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4228771464777324992&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4228771464777324992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4228771464777324992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/10/1.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-6966470684604739699</id><published>2007-09-19T18:14:00.000+03:30</published><updated>2007-09-19T18:16:46.830+03:30</updated><title type='text'>v,c'hv o,a Hrh tvndk(روزگار خوش آقا فردین)</title><content type='html'>به نام خدای علی،خدای رمضان&lt;br /&gt;ماه رمضان رسید و در این ماه عزیز و اوایل ان ، بالاخره یک دوره دیگر از زندگی من گذشت و باز "این نیز بگذرد " دیگری تمام شد.&lt;br /&gt;بعد اسباب کشی فکر می کردم حداکثر چند روز کار دارم و دفاع می کنم و میرم که این روند تا امروز 3 هفته شده است و من مفلوک آلاخون بالاخون چند روزی با خانم عزیزم(اوج ذلالت)منزل علی تقوی جو پلاس بودیم حالا چند روزی است مهمان دارالساداتم.&lt;br /&gt;جای همه خالی روز دفاع(25 شهریور 86) زلزله ای اومد دیدنی، برق تبریز قطع شد و اساتید و بچه ها و من و خانمم مونده بودیم تو ساختمون 14 و نمی دونستیم باس چیکار کنیم.ساعت 12/5 که برق وصل شد ، متوجه شدم که سرایدار نیست که در آمفی تاتر رو باز کنه و تا کلید پیدا شد ساعت شد 1(یعنی 3 ساعت تاخیر) . بعد این موفقیت اعجاب آور تازه فهمیدیم آمفی تاتر کیس کامپیوتر نداره و گشتیم دنبال کیس. بعد پیدا کردن کیس ساعت 1/5 بعد از ظهر دفاع بنده شروع شد و بعد خاموش شدن چراغ ها باز متوجه شدیم که موس کامپیوتره کار نمی کنه و به هر زحمت بود دفاع کردم و از زیر سوالات دکتر طلعتی و شروانی و جوارشکیان جون سالم بدر بردم و اومدم بیرون.&lt;br /&gt;حالا نه دوربین فیلمبرداری و نه دوربین عکاسی گیر نیاورده بودیم که از این لحظات مسخره و نفس گیر و بی مزه و گل رد و بدل کردن و منتظر نمره شدن و اعلام نمره و این جنگولک بازیا عکس و فیلم بگیریم.&lt;br /&gt;خلاصه ما هم ارشد شدیم و با درجه عالی دفاع کردم و تمام شد.تازه بعد این همه بد شانسی دوره سرکاری تسویه حساب شروع شد که هنوز هم ادامه دارد.......................&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-6966470684604739699?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/6966470684604739699/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=6966470684604739699&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6966470684604739699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6966470684604739699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/09/vchv-oa-hrh-tvndk.html' title='v,c&apos;hv o,a Hrh tvndk(روزگار خوش آقا فردین)'/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-4914094874527482902</id><published>2007-07-15T11:59:00.000+03:30</published><updated>2007-07-15T12:04:52.670+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به نام خداي علي&lt;br /&gt;اكنون كه روزگار گرد غم و اندوه بر چهره هامان نشانده و اشك حلقه بر چشم هامان زده و دل هامان هركدام مدينه اي شده بي شمع و چراغ به پاس پاسدار حرمت ياس، به ياد يادمان ادب و احساس، با بهاري از شكوفه هاي دعا و جوانه هاي نياز، گرداگرد سفره اي متبرك به نام نامي مادر عباس- ام البنين- حلقه مي زنيم و پيشاني ادب به درگاهش مي ساييم و در كلاس بندگي و ادب و ايمانش تلمذ مي كنيم.&lt;br /&gt; دل زخم خورده علي را مرحم شد و پابه پاي علي اشك ريز فراق فاطمه بود و شيربيشه بني هاشم ، يل نام آور كربلا ابوالفضل العباس (ع) را بلاگردان پسر غريب فاطمه، حسين (ع) كرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-4914094874527482902?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/4914094874527482902/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=4914094874527482902&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4914094874527482902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/4914094874527482902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-2855910655532832607</id><published>2007-06-23T08:56:00.000+03:30</published><updated>2007-06-23T09:33:32.007+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به نام حق&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در زندگي درد هايي است كه مثل خوره روح انسان را مي خورد و مي تراشد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خبر:آقاي حاج حسن معصومي ، مسئول دفتر مديريت خدمات دانشجويي(رضا پور)خودكشي كرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پرسيدم مگه ممكنه؟ چه دليلي ممكنه داشته باشه ، سالها بود كه مي شناختمش ، بسيار مؤدب و متين و قابل احترام.آقاي عبداللهي مي گفت از دست اين مديران خودشو راحت كرد، ژرسيدم يعني چي؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت:يه نامه نوشته و گفته از دست مديريت محترم دانشگاه و مديراني كه منتصب به ايشانند خودكشي كرده ،، دقيقا نمي دونست چي نوشته ولي گفت ژسرش مي خواد نامه رو منتشر كنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اينم دست ژخت دولت مهرورزيه با اين مديريت محترم دانشگاه جناب دكتر سرورالدين.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فردي كه تو دور قبلي رياست دانشگاه كه براي اولين و آخرين بار به صورت راي گيري بين اعضا هيئت علمي انجام شده بود تنها 3 راي آورد ، يعني نصف آراء باطله. كسي كه به محض اومدنش راه رو واسه اين كوتاه فكران بي غرض و مرض ولي ساده لوح هموار كرد تا هيئت مكتب الشهدايي كه همه چيز انجمن اسلامي بود كه مانده بود و سالم هم مانده بود و بايست مي ماند و بقيه را نيز نجات مي داد ، جدا كنند. همان انجمن اسلامي كه نامش تكليف مي آورد ، همان هيئتي كه عزت داشت ، كه با فرياد حسين (ع) كه هيهات منا الذله هم آوا بود .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند ماه پيش بود كه هيئت زيارت عاشورايي داشت در مسجد و جناب سرورالدين هم آمده بود ، و مسئول روابط عمومي محترم هيئت آنچنان ايشان را به عرش برد و قربان صدقه شان رفت و قدومش را با بركت خواند و از ايشان تعريف كرد كه با خود گفتم نعوذ بالله ايشان امام زمان هستند و ما خبر نداشتيم.اين ملت تا حتما به سرش نيايد درس نمي گيرد، اين چيزي بود كه من اين چند سال ياد گرفته ام، ياد گرفته ام كه اگر جايي كاري سخت بود فرار كني ، كه اگر اشتباهي كردي به گردن ديگران بياندازي ، كه اگر از روال و اصول كاري خارج شدي تا ثريا مي رود ديوار كج.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمي دانم چه بگويم كه نگفتنم بهتر است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سال 79 بود كه عده اي كه مي خواستند به هر نحو ممكن وارد انجمن اسلامي شوند و عطش قدرت طلبي اشان را بخوابانند ، و در هيچ انتخاباتي چه خوابگاه و چه دانشكده ها بيشتر از 3 يا 4 راي نياورده بودند ، ديواري كوتا هتر از هيئت ژيدا نكردند و هيئتي شدند. چه عذاب ها كه بچه هاي قديمي هيئت نكشيدند ، ايمان مسيحي رفت ، طاهر نتاج رفت ، عبدالله ميرزابيگي رفت ، و آنها كه نبايد ماندند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اشتباه بعدي آمدن كساني بود كه اصولا نام انجمن را قبول نداشتند و از بدو ورود روي نامانجمن خط كشيدند و دايه مهربانتر از مادر شدند و نهايتا همانها بودند كه هيئت را به سوي تشكلي شدن و جلسات بي در و پيكر و باند بازي پيش بردند و شد آنچه نبايد شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اقدامي غير قانوني شكل گرفتو هيئت رسما تشكل شد ، كه حالا براي ابيعبدالله بايستي به مسولان هزار بار التماس كرد ، كه پاچه خواري كرد و جرات بلند كردن صدا هم نداشت. كه وعده هاي جمع شدن هيئات موازي وعد سر خرمن بود و يعني كشك، كه اي هوار از دست حماقتها و تعصب ها و لج بازي ها.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ياد آن شخص بخير كه دليلش براي جداسازي تنها بديهايي بود كه برخي بچه هاي انجمن با او كرده بودند ، و يا آنها كه مي گفتند اگز همه بدن فاسد شد بايد عضو سالم را قطع كرد ، يعني اگر شخص تصادف كرد و قلبش سالم بود قلبش را در آوريد:"جل الخلق !"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از رئيس دانشكده مان ، دكتر شرواني تبار(استاد راهناي ژاياننامه ام) در مورد امتحان دكتراي مجدد ژرسيدم(آخه هيچ كس تو رشته ما قبول نشد و نتونست حد نصاب رو بياره). گفت :" دانشگاه بايد تصميم بگيره ما دخالتي نمي كنيم ، فقط دستور رو اجرا مي كنيم."&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم :"يعني نظر هم نمي دين؟"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت:"نه ، ما از اونا دستور مي گيريم ، رئيس دانشگاه هم از وزارت ، اگه ازمون خواستن نظر هم مي ديم"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به به به اين دولت جمهوري مهرورز عدالت محور گل و سنبل.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هذه شقشقه هدرت ثم قرت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يا علي مددي&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-2855910655532832607?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/2855910655532832607/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=2855910655532832607&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2855910655532832607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2855910655532832607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/06/blog-post_23.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-6899447658921573303</id><published>2007-06-11T15:54:00.000+03:30</published><updated>2007-06-11T15:57:52.943+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از ابن‏عباس نقل شده كه چون فاطمه عليهاالسلام مخفيانه دفن شد، اين مسأله آبرو و حيثيت حكومت وقت را زير سؤال برد و اثر منفى در ميان مردم گذاشت، لذا آنان در يك شوراى توطئه‏آميز به اين نتيجه رسيدند كه على عليه‏السلام بايد ترور! گردد آن هم در حال نماز صبح كه هوا تاريك است و قهراً قاتل شناخته نخواهد شد. بدين منظور خالد بن وليد را نامزد اين جنايت هولناك نمودند و قضيه را با وى در ميان گذاشته. او نيز اعلان آمادگى كرد و قرار بر اين شد كه چون ابوبكر سلام نماز را گفت، بلافاصله اين ترور صورت گيرد. اسماء بنت عميس، كه در اين تاريخ همسر ابوبكر بود، از پشت‏پرده اين توطئه را فهميد و جريان را از طريق كنيزش به اطلاع اميرالمؤمنين رسانيد، او بدون نگرانى در مسجد حاضر شد و ملاحظه كرد خالد با شمشير و آمادگى كامل در كنار او نشست. از سوى ديگر ابوبكر عواقب اين كار را سنجيد و نگران عكس‏العمل مردم و خطر آتى آن گرديد، لذا تشهد نماز را چندين بار تكرار كرد و سلام نگفت: سرانجام قبل از خواندن سلام نماز خطاب به خالد گفت: «يا خالد لاتفعل ما امرتك; آنچه را دستور داده‏ام انجام نده» سپس سلام نماز را گفته و از نماز فارغ شد... على عليه‏السلام در اين هنگام به خالد حمله كرد و شمشير او را از دستش گرفت و وى را به زمين كوبيده روى سينه‏اش نشست و خواست او را بكشد. مردمى كه حاضر بودند جلو آمدند تا خالد را نجات دهد ولى مقدور نشد... سرانجام ابن‏عباس او را به قبر پيامبر سوگند داد. با اين قسم على عليه‏السلام خالد را رها كرد... (1)&lt;br /&gt;  1ـ ابن ابى‏الحديد، ج 17، ص 222- بحار ج 28، ص 305 و ج 47، ص 356- جلاءالعيون، ج 1، ص 200- اسرار آل‏محمد، ص 102 - احتجاج طبرسى چاپ نجف، ج 1، ص 117.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-6899447658921573303?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/6899447658921573303/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=6899447658921573303&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6899447658921573303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6899447658921573303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-6415414553043546046</id><published>2007-05-27T11:24:00.000+03:30</published><updated>2007-05-27T11:26:54.793+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#33cc00;"&gt;به نام حق&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این هم داستان دوم منه، امیدوارم کسی پیدا بشه که بخونه و نظر بده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا حق&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#3366ff;"&gt;سر بالایی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خرداد بود ،وسطهای خرداد. گرمای هوا دمار از روزگارمان در آورده بود،توی کوچه ها ،اواسط روز ، تنها صدایی که گاه و بیگاه بلند می شد ، صدای بستنی فروش دوره گردی بود که بستنی و یخ در بهشت می فروخت. بعد از آن انفجار هولناک اردیبهشت ، جرئت بیرون رفتن بعد از ظهر ها هم در من مرده بود. سگهای شهر ، پارسشان بوی مرگ می داد.&lt;br /&gt;از کنار درهای سوراخ سوراخ شده که می گذشتی و آن دیوارهای سیمانی که با ترکش انگار رویشان نقاشی شده بود ، به سراشیبی می رسیدی که بالا رفتن از آن در زمستان عرق آدم را در می آورد چه رسد به خرداد و گرمایش. یک قلوه سنگ بزرگ بعد سالها ، هنوز وسطهای سراشیبی مانده بود ، همان قلوه سنگی که یادگاری سمت راست صورتم از آن است. سال شصت بود یا شصت ویک نمی دانم ، بچه بودم ،نمی دانستم که ترمز جلوی دوچرخه را نباید در سرپایینی گرفت ، نمی دانستم که آدم پرت می شود، کله ملق می زند و با سر به سنگ می خورد ، یعنی کسی به من نگفته بود ، و من ترمز گرفتم و این یادگاری روی صورت تا امروز اذیتم می کند هنوز. زشت شده بودم ، زشت شده بودم ، از رفتن روبروی آینه می ترسیدم ، بدم می آمد کسی به سمت راست صورتم زل بزند ، تا چه رسد که لمس کند ، دست بکشد ؛ و محبوبه اینکار را کرد، نباید می کرد ولی به بد اخمی من توجهی نکرد و دست کشید. می گفت : "چرا عملش نمی کنی؟" می گفتم :" به فکرش هستم ، اگه دانشگاه قبول بشم ، اگه مهندس بشم ، اگه جای خوبی کار گیر بیارم و پولدار بشم، چرا که نه ، عملش می کنم ، خوشگل می شم ، اینچوری شاید تو از من خوشت بیاد...". می گفت :"دیوونه ! مگه الان ازت بدم میاد، من که حرفی ندارم ، من که راضیم ، من که از خدامه . ولی حرف خانوادم برام خیلی مهمه ، اونانکه حرف اول و آخر رو می زنن، می فهمی چی بهت می گم؟"&lt;br /&gt;می گفتم:" پس چرا همش سرکوفت این زخم لعنتی رو بم می زنی ؟ چرا هی بهش زل می زنی؟ بخدا می خوامت ، خیلی هم ، میدونی چقدر ؟ اینقدر که اگه بیست سی سال دیگه قیافت دیگه اینی نباشه که هست، دیگه به زیبایی امروزت نباشی ، برام هیچ فرقی نمی کنه ، چون خود تو برام اهمیت داری ، خود تو ، می فهمی ؟ ولی تو از الان می خوای صورت منو عوض کنی ، اینه که حرص می خورم ، اینه که می گم علاقم یه طرفس، می فهمی؟"&lt;br /&gt;گریه کرد ، یعنی می فهمید، یعنی دوستم داشت. می گفت "تو نمی فهمی، تو سرت درد می کنه واسه  دعوا.تو نمی خوای وضع منو درک کنی ، تقصیر خودته که زود اقدام کردی."&lt;br /&gt;تازه رسیده بودم وسطهای سربالایی ، نفسم بالا نمی آمد ، با محبوبه قرار داشتم، همان جای همیشگی؛ خیلی دوست داشت بلافاصله بعد حمام کردن  من را ببیند، می گفت "همه طراوت و تازگیم تو این لحظه جمع می شه." می گفت :" وقتی تمیزم ، یه برقی تو چشات میاد که حال می کنم، دوس دارم بپرم تو بغلت ، منو ببوسی ، بالا پایین بندازی ، تابم بدی ، برقصونی . حال می کنم با چشات ، با برق چشات ، با اون عشقی که تو چشات برق می زنه..."&lt;br /&gt;حمام بالای سر بالایی بود، نمی دانم چرا آنجا ساخته بودندش، شاید چون به چشمه های آب گرم نزدیک بود، شاید چون آب آنجا فراوان بود، ولی هر احمقی می داند که آب پایین می آید ، که کافی بود نهری ، لوله ای ، چیزی بسازند تا پایین و حمام را پایین بسازند. تازه حمام دو شیفته بود ، صبحها مردانه و بعد از ظهر ها زنانه؛ یعنی از 12 شب تا 12 ظهر مردانه و از 12 ظهر تا 12 شب زنانه. و زنهای بیچاره مجبور بودند آن سربالایی را بعد از ظهرهای گرم خرداد بالا بروند و آبی به خود بزنند و برگردند. البته یک حسن داشت، وقتی بالا می رفتیم چرکمان زود تر در می آمد و دیگر نیازی به سفید آب نبود ، کیسه که می کشیدی ، فتیله های چرک بزرگ می شد و بزرگتر و ما تمیز میشدیم و تمیز تر.&lt;br /&gt;سر راه از مغازه معطر، تخمه شمشیری خریده بودم ، بد جوری معتاد شده بودم به آن ، طعم خاصی می داد . ریخته بودم توی جیبم و تخمه خوران از سربالایی بالا می رفتم . داشتم می رسیدم ، قلبم "تالاپ تولوپ" می زد، نه که از خستگی راه ، نه ، که از حسی که نسبت به محبوبه داشتم. همیشه اینطور میشد ، ولی اینبار بیشتر بود. ناگهان آسمان بالای سرم لرزید. نگاه کردم، هواپیماهای عراقی با سرعت دیوار صوتی را می شکستند. زمین زیر پایم تنوره کشید، صدای انفجار بلند شد، مثل اردیبهشت که بیمارستان را زده بودند .  هوا گرمتر شد ، خوابیدم روی زمین. بلند شدم ، دسته دسته ، زنهای لخت و عور از کنارم می گذشتند . آنقدر ترسیده بودم که حتی شهوت هم از دیدن این صحنه ها جرات سر بر آوردن نداشت. حمام را زده بودند .&lt;br /&gt;دویدم ، نکند محبوبه هم لخت از حمام بزند بیرون، نکند بلایی سرش آمده باشد. خودم را دلداری دادم ، دویدم ، بچه تر که بودم  خیلی دلم می خواست داخل حمام زنانه بشوم ، محبوبه را بغل کنم ، ببوسم ، بدنش را بدون لباس ببینم. داخل شدم ، همه جا را دود و گرد و خاک گرفته بود، جلوتر رفتم . شرمم می شد جلوتر بروم ولی باید می رفتم .وسط حمام ، کنار حوض ، محبوبه افتاده بود ، لخت لخت ولی سرد سرد. دیگر نمی خواستم ببوسمش ، نمی خواستم بغلش کنم ، کاش...&lt;br /&gt;امروز 31 اردیبهشت 86 است. بعد سالها برگشته ام به شهرم ، به وطنم. دارم از سربالایی بالا می روم ، یاد محبوبه افتاده ام ، یاد بدن لخت و زیبایش ، حسی ندارم ، اصلا حسی ندارم. کاش بغلش می کردم ، آرزو به دل نمی ماندم لااقل.&lt;br /&gt;31 اردیبهشت ماه 86&lt;br /&gt;مرکز تحقیقات مهندسی&lt;br /&gt;فردین روزبهانی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-6415414553043546046?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/6415414553043546046/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=6415414553043546046&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6415414553043546046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6415414553043546046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/05/blog-post_27.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-899889020044034219</id><published>2007-05-22T11:44:00.000+03:30</published><updated>2007-05-22T11:48:05.968+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;به نام &lt;span style="color:#33cc00;"&gt;صابر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سلام بانوی صبر و یقین! سلام بانوی مهر و عشق!  سلام  بانوی  دل و دلدادگی!  سلام بانوی دلاور خطبه  خوان!  سلام  شیر زن حماسه آفرین که هر کلامت صاعقه ای بود که بر وجود سیاه  و به شب نشسته دشمنان فرود آمد و پایه های کاخ ستمگری اشان را به لرزه در آورد تا آنگاه که از اساس ويران ساخت و شوکت و شکوه ظاهری که ساخته بودند و به آن غره شده بود مدار بر هم زد ! بانو ... کلام تو شیواتر است پس بگو چه بر  دلت  گذشت  آنگاه  که کهنه پیراهن سر آغاز یک جدایی شد؟ بگو  چه بر دلت گذشت آنگاه  که  خنجر طفل آفتاب و شهادت بوسه گاه تیر خصم شد،  چه بر دلت گذشت آنگاه  که دستان گل یخ کرد و سکوت و آرامشش با سکوت و  آرامش خرابه یکی شد، چه بر دلت گذشت آنگاه که چوب دندانهای مبارک را به سخره گرفت !؟... بگو چه بر دلت گذشت آنگاه که ندای آسمانی (ام حسبت ان اصحاب آلکهف و الرقیم کانوا من آیاتیا عجبا ) از خنجر بریده، طنین ملکوتی ندای پیامبر  علیه السلام  را در وجودت زنده کرد  آنگاه  که  آیات  وحی را از بیان مبارک جاری می کرد!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو بانو ... بانوی مهر آفرین ... تو که عاشقانه ترین نام و  جاودانه ترین  یادی ... لب فرو مبند که اینک نیز زمان خطبه خوانی توست؟ زمان دلاورانه ایستادن و جان خویش فدای عشق کردن! بانو ... دوباره خطبه بخوان و ارکان ظلم را بلرزان، دوباره خطبه بخوان و دردهای کهنه و لجوج که در من سکنی گزیده اند را درمان بخش!بانو ... در میان من و تو فاصله هاست و من این فاصله را ایجاد کرده ام با غفلت هایم، گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!تو توانایی بخشش داری ... دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشی. چشم های تو به من آرامش می بخشد و تو چون مصرع شعری زیبا ... سطر برجسته ای از زندگی من هستي! دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر ... رونقی دیگر هست!اما بانو ... به یاد داشته باش که من اگر سوی تو بر می گردم ، دست من خالی نیست، کاروانهای محبت با خود ارمغان آورده ام !بانو ... مرا دریاب که اینک به سوی تو آمده ام تا در کنار تو پر آواز شوم، در کنار تو به تنهایی و غم خنده زنم .آمده ام تا با تو همراز و همدل شوم و تو سنگ صبورم شوی و کلام شور آفرینت را در گوش جانم طنین انداز گری و من آرامش خود را دریابم. و اینها .... آرزوی دل تنهای من است!&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="450" src="http://www.abalfazl.com/monasebat/images/04.jpg" width="312" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-899889020044034219?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/899889020044034219/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=899889020044034219&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/899889020044034219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/899889020044034219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-2136854244596141585</id><published>2007-05-09T15:17:00.000+03:30</published><updated>2007-05-09T15:19:18.667+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به نام حق&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این داستان را تقدیم میکنم به جناب دکتر احمدی نژاد که نفت را سر سفره هامان آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چهار پله&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چند سالی می شد که به این محله آمده بودیم .کنار آن دیوار زرد رنگ ، با آن نوشته های مشوش و درهم و برهمی که سالهای طی شده را به یاد می آورد ، کنار جوی آبی که هنوز ، مثل قدیم ها آب تازه چاه در آن روان بود، پدر خانه ای پیدا کرده بود . زیاد بزرگ نبود ، صد و پنجاه ،شصت متری می شد. نما کاری نشده بود ؛ آجرهای ضمخت و سیاه و قرمز و سفید . قطرات خشک شده سیمان و گل و گچ ، نمای ان را تشکیل می داد. به کوچه دو پنجره بیشتر نداشت؛ یکی پنجره آشپزخانه  که مثل زندان ، نرده هایی آن را می پوشاند و  دیگر، پنجره حمام که زنگ زده بود و قرمز رنگ می نمود. اتاق ها عبارت بودند از یک اتاق خواب ، اتاق پذیرایی دراز و بد قواره ، هالی که با راهروئی به حیاط منتهی می شد، و یک آشپزخانه که چهار پله می خورد به بالا. بدون هیچ گونه تزئینات اضافه ، به قول مامان ،"همین چهار دیواری هم از سرمون زیاده " .حیاط باغچه ای داشت که درخت خرمالویی و بوته انگور و یک درخت آلبالو در آن بود. درخت آلبالو از پایین دو شاخه شده بود ، پس دو تا درخت آلبالو(شاید باید واحد شمارش درخت را اصله می آوردم یا چیز دیگر، چه فرقی می کند ، می کویم دو تا، همه می فهمند؟!).&lt;br /&gt;گوشه سمت راست حیاط ، درست روبروی باغچه ، تنها توالت خانه بود و کنار آن پله هایی که به زیر زمین می رفت، درست چهار پله.&lt;br /&gt;روزهای اولی که به این محل امد بودیم ، هنوز اطراف پر از گندمزار بود و درختان میوه و جوی های آب ، که تابستان ها دوست داشتی لخت شوی و تنی به آب بزنی و لااقل پاهایت را به خنکی آب بسپاری و بعد فکر کنی و فکر کنی و فکر.&lt;br /&gt;صدای زنگ در بلند شد،حتما احمد بود، حکما امده بود برای آشتی. دیروز که باز زنگ زده بود حرفی زد که نباید می گفت، شاید هم بهتر شد که گفت، اصلا به من چه ربطی داشت، ولی اگر نداشت که به من برنمی خورد."مرتیکه پا شده رفته از نور گیر خونه همسایه ، زن و مرد همسایه رو تو حال... دید زده، غلط کرده پسره چشم هیز عوضی؟!" من که پدرش نبودم ، هر کاری که کرده به خودش مربوط بود، به من چه ربطی داشت. ولی چه به من ربط داشت و چه نه ، با او قهر کرده بودم و حالا آمده بود برای معذرت خواهی.&lt;br /&gt;در را که باز کردم ، سرش را پایین انداخته بودو اشک گوشه چشمهایش را پاک می کرد.&lt;br /&gt;گفتم :"چته احمد، بچه شدی ، خوب یه غلطی کردی ، اون بالایی هم می بخشه ایشالله ، حالا چرا اینجوری می کنی؟ لااقل مرد باش مسخره؟!"&lt;br /&gt;هق هقش بلند شد:"نمی ذاره بخوابم ، هرچی دلش می خواد بهم می گه ،فکر کرده بچه ام ، به خدا دیگه بزرگ شدم ، خسته شدم انقدر غرغر می کنه ، اگه بابام بود ...اگه..."&lt;br /&gt;خنده ام گرفته بود ، یعنی احساس بزرگی می کرد، پس این گریه های کودکانه چه بود،"مسخره!" .&lt;br /&gt;دستم راگذاشتم روی سینه اش، شاید اینطور آرام می شد، لااقل آرامتر می شد. همین طور هم شد ، آرام شد ، آرام آرام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سال پیش بود ، اردوی مشهد دبیرستان ، می شناختمش ، توی یک محله بودیم ، من سال سوم بودم و او سال دوم. آن موقع ها فکر می کردم یک سال اختلاف سن خیلی است؛"اصلا یعنی چی که بعضی ها با کوچیکترا دوستی می کنند،حتما غرضی دارن ، مرضی دارن، وگرنه چه معنی می ده ، آدم قحطه مگه!" ، بین بچه های اتوبوس آنقدر آرام بود که به چشم می آمد. ازش خوشم می آمد، می خواستم به او نزدیک تر شوم ، حس می کردم چیز مشترکی بین ما هست. آن موقع ها ، هر وقت از کسی خوشم می آمد ، تخیلات امانم نمی داد ، فکر می کردم شاید بچه سر راهی ام، شاید با او برادرم ، شاید اصلا ایرانی نباشیم ، دو بردادر که در کشوری دیگر یتیم شده ایم و به نحوی ما را به ایران آورده اند، دوست داشتم ایتالیایی باشیم و... ذهنم به هزار راه و هزار وسیله متوسل می شد تا مرا به او بچسباند .آن موقع هم همینطور شد ، حس می کردم برادرم است، آخر برادر نداشتم ، سه خواهر دارم ، یعنی داشتم.&lt;br /&gt;در طول سفر خیلی سعی کردم به او نزدیک شوم ، یکبار نشستم کنارش . کتاب می خواند ، نام کتاب یادم نیست ، جایی از کتاب در مزایای صلوات نوشته بود ، هر قسمت را که می خواند صلواتی می داد . من هم مشغول شدم ، قسمتهای مختلف را با هم می خواندیم و صلوات پشت صلوات. مهرش به دلم افتاده بود ، وقتی میدیدمش ، چیزی ته قلبم می لرزید . شاید عاشق شده بودم ، ولی مگر امکان داشت ، شنیده بودم عشق فقط مخصوص دو جنش مخالف است:" عشق مرضی است چون مالیخولیا که تمرکز ذهن است بر صوری از مصورات حق و چون برکسی اوفتد ، هیچ در بر او نماند و جسم رو به کهولت نهد جز چشم که به سبب زیادت گریه فراخ تر می شود و زیباتر و چون دم بر وی منقطع گردد ، آه بسیار می کشد."&lt;br /&gt;در طول سفر از هر فرصتی برای نزدیک شدن به او استفاده می کردم، چرا ، نمی دانستم؟بعدها دوستی شکل گرفت که تا به حال هم باقی است، نه مثل قبل ولی باز جای شکرش باقی است ، باقی است ، باقی است ، باقی است ، هوالباقی...&lt;br /&gt;احمد گفت :"پسر تو عجب آدم ابلهی هستی ها ، آدم یا از یکی خوشش می یاد یا نمی یاد، اگه می بینی خیلی دوستش داری ، برو جلو ازش خواستگاری کن ، بعضی وقتا فرصتا دوباره تکرار نمی شن ها ، محسن می گفت ،با کسی زندگی نکن که بتونی باهاش زندگی کنی ، با کسی زندگی کن که بدون اون نتونی زنده بمونی؟! ها ، فهمیدی ، دیگه ناراحتی نداره خره! برو جلو ، نترس."&lt;br /&gt;گفتم :"از چی بترسم ، حرف من این نیست که ، دختره عجیب غریبه ، راستی این محسن کیه دیگه؟"&lt;br /&gt;-         "یکی از رفقاست، هه! یادم نبود چند سالیه رفقامون مشترک نیستند؟"&lt;br /&gt;-         "می دونی احمد ،خیلی دوستش دارم ، ولی اصلا نمی تونم بهش اعتماد کنم ، نمی دونم این چه حس لعنتیه که دارم، هم می خوام هم نمی خوام."&lt;br /&gt;-         ا"گه اینطوریه که اصلا بیخیالش شو، دختر که قحط نیست ، اگه اهلش بودی یه راه حل می ذاشتم جلوت که دیگه بی خیال عشق و عاشقی و زن و زن خواهی بشی، حیف که جانماز آب می کشی."&lt;br /&gt;-         "بی خیال ، مارو باش که رو دیوار کی یادگاری نوشتیم!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختره اسم داشت، رویا بود ، رویایی هم بود. مهندسی کامپیوتر می خواند ، دیشب خبر دادند که خودکشی کرده ، مرده. جنازه اش را بعد سه روز در اتاقش پیدا کرده بودند، حلق آویز.&lt;br /&gt;یک نفر گفت"وقتی پیداش کرده بودن هنوز داشت تاب می خورد."&lt;br /&gt;گفته بود تاب بازی خیلی دوست داردولی نه در این حد، اول که گفتند باورم نشد ولی وقتی یاد علاقه اش افتادم ، مطمئن شدم که راست است،که تا آخرین دقایق تاب می خورده است، که تاب بازی خیلی دوست داشت؛"خیلی دوست دارم تاب بخورم،خیلی، تا ابد ، تا نهایت ، تاب تاب عباسی ، خدا منو نندازی ، تا...."&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چه می گفتم ، آهان ، از احمد می گفتم که ادای پیرهای فامیل ما را در می آورد، که مدام نصیحت می کرد و نصیحت ، یا شاید از رویا می گفتم ، که تاب خوردن خیلی دوست داشت، یا نه داشتم از خانه مان می گفتم و آن دیوار زرد لعنتی با آن نوشته هایش ، آن کلمات که از کودکی تا بحال نتوانسته بودم معنایش ، معنایشان را بفهمم ؛ نوشته بود :"وبخننیدنند" هیچ وقت نفهمیدم منظور نویسنده اش چه بوده ، شاید نوشته یک بچه تخس بوده که می خواسته من را سر کار بگذارد، مگر به دستم نیافتد.&lt;br /&gt;پارک محله مان را نگفته ام هنوز. وقتی بابا را آنجا پیدا کردند ،چهارده سالم بود ، توی دستشوئی پارک ، چهار پله می خورد به پایین، شاید بابا آنجا را با زیر زمین اشتباه گرفته بود، شاید فکر می کردآنجا از دست غرولند های مامان راحت می شود و حسابی به خودش حال می دهد، شاید نمی خواست من ببینم که دیگر حتی پول یک مثقال از آن گه بو گندو (به قول مامان ) را ندارد، که نپرسم بابا آمپول زنی از کجا یاد گرفتی ، به من هم یاد می دهی...که دخترها پشت سر هم قطار نشوند که بابا تو را به خدا نکن ، نکش ، نشکن ، "نذار مامان بره" ، که نگوید به درک که می رود، "کدام جهنمی می خواد بره زنکه چهار حرفی". این چهار حرفی اش را من به جای ج..ه گذاشتم، مهسا یادم داده ، خیلی وقت است که حرف زشت نمی زنم.&lt;br /&gt;عجب چشمهایی داشت مهسا . آوار نگاهش بر سرم خراب می شد اگر ، چه لذتی داشت.&lt;br /&gt;باز یادم رفت از که داشتم می گفتم. آهان ، گفتم سه خواهر داشتم ، چرا داشتم ؟ چرا؟ خوب چون الان یک خواهر دارم؛ پارسال همین موقع بود که مریم دیپلم گرفته بود و محبوبه دو سال بود پشت کنکور درجا می زد(نمی دانم چرا سرم گیج می رود)، اگر پول داشتیم محبوبه الان سال سوم مهندسی بود ، مگر چه اش کمتر از دختر عمویم بود؛ با هم همکلاس بودند ، معدل محبوبه زیر نوزده و نیم نیامده بود و دختر عمویم همه درسهایش را با کمک محبوبه پاس می کرد. محبوبه بود که درسش می داد ، مشق هایش را می نوشت ، تمریناتش را حل می کرد.ولی عمو اینها یک چیز داشتند که ما نداشتیم،پدر. پدر پول می آورد ، محبت هم می آورد ، عشق هم... ولی ما نداشتیم ، پس پول و عشق و محبت هم نداشتیم، پس محبوبه کلاس کنکور نداشت، نمی توانست داشته باشد ، یک جلسه کلاس کنکور دختر عمو ، شکم مارا برای دو هفته سیر نگه می داشت.&lt;br /&gt;یادم نمی رود که چطور برای محبوبه دفترچه گرفتم ، چطور جیب آن پیرمرد را در صف توزیع دفترچه زدم ، و چه ذوقی کرد محبوبه. مادرم می گفت "به فرض که قبول شه ، آخه بچه پول و خرجش رو از کجا بیارم؟"و محبوبه می گفت :"خیلی دخترا دانشجو که می شن تو تهران ، خودشون پول و مخارج درسشون رو در می یارن ، تازه نمره هم می گیرن ، خودم شنیدم ، چرا من نتونم."... اما نشد ، مگر زورش می رسید، مگر با آن یک ذره نان و پنیر و ماست و دوغ که می خوردیم رمق درس خواند و فهمیدن داشت. مگر پول داشتیم که کتابهای تست رنگ و وارنگ برایش بخریم و یا کلاس های خصوصی و نیمه خصوصی کنکور و روش تست زنی بفرستیمش ، تازه از شانس محبوبه آن سال شهر ما منطقه یک شد و سهمیه کمتر.&lt;br /&gt;از مهسا بگویم که هیچ وقت دیپلم نگرفت ، از آن دالان لعنتی که چهار پله می خورد به پایین و آن "مرتیکه شارلاتان " که به جانش افتاده بود و نگذاشت که حتی جسدش را ببینیم ، که بعد آن عقد مسخره و عرق خوری های فامیل پدر سوخته اش و آن همه لختی که دور خودش جمع کرده بود و دست می زدند و می رقصیدند و هیچ قباحت نمی کردند ، مهسا را برد و دیگر ندیدیمش. که گفتند منبع درآمد مرتیکه مهساست، که معلوم نبود در آن دالان تنگ و تاریک که چهار پله به پایین می خورد چه غلطی می کرد.که چرا مهسا را آنجا برد، که آن مردهای نکره با آن چشمهای قرمز ، نصف شبها آن جا چه می کردند؟ که چرا مهسا خود را کشت، که چرا جسدش را تحویلمان ندادند ، که چرا ؟ که چرا؟ که چرا؟............چرامادر دق کرد وگوشه خانه افتاد ؟ چرا دیگر حرف نزد؟......آی زندگی .....آی ....هوار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محبوبه را که اصلا نفهمیدیم چه شد .کجا رفت ، کجاست ، زنده است یا مرده...اگر هم می دانستم نمی گفتم ، خیلی دوستش داشتم ، خیلی دوستم داشت، خیلی ، خیلی،خیلی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرم هنوز گیج می رود، داغ داغم.دوست دارم دراز بکشم، دوست دارم باز حرف بزنم ، حرف بزنم و حرف بزنم.&lt;br /&gt;الان از پله چهارم زیر زمین گذشتم،شاید اگر کمی ماست مانده باشد خوب باشد. لااقل می برد این لعنتی ،حال و حواسم سر جایش می آید،آن وقت درد را شاید حس کنم، هر چند که آنقدردرد دارم که بی حس شده ام، یاد بچگی ام افتاده ام؛"تاب تاب عباسی ، خدا منو نندازی ..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 اردیبهشتماه 86&lt;br /&gt;مرکز تحقیقات مهندسی&lt;br /&gt;ف.ر.اشک سیزدهم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-2136854244596141585?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/2136854244596141585/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=2136854244596141585&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2136854244596141585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/2136854244596141585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/05/blog-post_09.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-9033682629087566125</id><published>2007-05-06T14:17:00.000+03:30</published><updated>2007-05-06T14:23:34.820+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;چند وقتیه که مشغول کار  و روزمرگی شدم ، محیط کارمم انقدر سرد و خسته کننده و اعصاب خرد کن شده که دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم، خدا نصیبتون نکنه.&lt;br /&gt;یه مدته که زدم تو خط داستان نویسی ، این داستان قبلی مال یکی از داستان نویسای جوون معاصره، اسمش بمونه ، هر وقت داستانام قابل خوندن شد می ذارم اینجا شاید کسی نظری بده.&lt;br /&gt;فعلا یا علی مدد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-9033682629087566125?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/9033682629087566125/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=9033682629087566125&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9033682629087566125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/9033682629087566125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1798902021295937890</id><published>2007-04-20T00:59:00.000+03:30</published><updated>2007-04-22T15:21:14.020+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه‌ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،‌در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخره‌هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه شان رفته بودم، موهايش را ديدم.هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم، به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه مي كردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.او را با سر و صدا تحويل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمي فهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه شان از استيشن پياده كردند، يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد. تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود. داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مي كردم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند. پاسگاه ديوارهاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عده‌ي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم. شانزده ساعت بعد كه جلوي دروازه ي پادگان پياده شديم، گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مي لنگيدم. همه سربازان فراري بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند، دوباره به خط مان كردند و لباس هايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود.آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم، لحظه بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي مي چرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچه هاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند. سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همه ي ما دست تكان دادند. ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نمي دانم از كجا مي دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي مي گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش فكر مي كردم، هنوز توي جيب شلوارم بود. شيشه ي كادو شده عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من ساعت ها كنار بوته ي خشكي كه شبيه سراسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ سبز عجيبي داشت، ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي ازميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را كم كرده بود و وقتي رگبار گلوله ها شليك شد، هيچ كس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقي ها امدند و مرا با استيشن به سردخانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند، چون تصميم گرفتند دفنم نكنند.چهار هفته داخل كشوي فلزي بزرگي كه سقفش لامپ مهتابي داشت، ماندم. هر بار كشور را بيرون مي كشيدند لامپ روشن مي شد. بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببينند. بعضي ها دستبند داشتند و بعضي ها هم دست هايشان آزاد بود. اما از آخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان مي دادند و مي رفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر ديگر را آوردند و داخل كشوهاي كناري گذاشتند. ناخن هاي دست هر دوشان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاي آبي سوختگي بود. سه روز بعد هر سه ي ما را با آمبولانسي كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند. هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آما ده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن شان بود، رويم خاك ريختند. بعد كپه‌ي خاكي به اندازه‌ي قدم درست كردند كه كنار كپه هاي بي شمار ديگري بود.هيچ يك از كپه هاي خاكي اسم نداشت. فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاي سفيدي حك شده بود، بالاي هر كپه فرو كرده بودند. درامتداد قبرهاي بي نام، رديفي از درختان اوكاليپپتوس سايه مي انداختند. برادرم در نامه هايي كه مي فرستاد هميشه مي نوشت، استراليا پر از درختان اوكاليپپتوسب است و هيچ ايراني ديگري اينجا نيست. آن طرف درختان باريك اوكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود. كساني كه گاهي از پنجره هاي ساختمان سرك مي كشيدند، احتمالاً‌ مي توانستند پلاك هاي سبز روي هر كپه ي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعه ي بزرگي بود كه در دور دست هايش، خط باريك و درازي از سيم هاي خاردار حريم آن را نشان مي‌داد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; صبح ها عده اي را با تريلر مي آوردند. تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهرها كه از كنار گورستان مي گذشتند جمله هاي فارسي برده بريده اي شنيده مي شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه ي اوكاليپتوس ها تا انتهاي گورستان مي رسيد، سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند، پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند، اما مسلماً مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند. آدمي كه حتماً خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مي كردند.از فردا اسيراني كه با لباس هاي زرد به مزرعه مي‌رفتند، به كپه ي خاكي من خيره مي شدند و با حركت آرام تريلر سرهايش با هم به اين سو مي چرخيد. پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسر عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان كرده زده بودند، آمدند و بالاي كپه‌ي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتا پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن اثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي فريادهاي فارسي و عربي كه از هم بلندتر مي شدند، شنيده مي شد. از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند. وقتي كاميون راه افتاد، هنوز صداي حركت ماشين هايي كه آرامگاه ما را صاف مي كردند، شنيده مي شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; انگشتان دست چيم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند. كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره مي رفتند، قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوه هاي بلندي داشت. كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اي پارك كردند ديوارهاي حياط را با دوغآب سفيد كرده بودند. آفتاب غروب از دروازه ي پاسگاه داخل مي تابيدو مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود. دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم. جاده پرشيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده مي گشتند، عقب مي مانديم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نزديك ظهر به دره ي عميقي رسيديم كه ميان كوه هاي جنگلي محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند. گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاي ديگري آمدند و عده اي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند. لباس هاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضي ها هنوز خون تازه بيرون مي زد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند. درست روي گردنم سرزني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مي پوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينه ام افتاده بود و دهان بازيكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينه ي مردي افتاده بودم كه استخوان هاي دنده اش خورد شده بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين آشفتگي خيلي طول نكشيد. شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند. آنها كه دستمال هايي دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند. شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك مي شد. راه كه افتاديم سربازها داشتند گودال دراز و خالي را با تايرهاي كهنه پر مي كردند و رويش را با خاك مي پوشاندند. آن شب كه كاميون ها از جاده هاي كوهستاني مي گذشتند. بوي خوبي مي آمد. چوپان شبگردي در دامنه ي كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنه ي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود. اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمي خوابيديم. روي تختي كه ملافه هاي تميز داشته باشد. دراز مي كشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه مي كرديم كه از پنجره ي باز توي اتاق مي آيند و خاموش روشن مي شوند. كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت. من روي بقيه بودم و استخوان هايم خيس شد. صبح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مي آمد به جايي كه منتظرمان بودند، رسيديم. كاميون از تپه اي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاي بي شماري كه در آن كنده بودند، شبيه شانه ي عسل بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; آفتاب كه بالا مي آمد، مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بيل هاي درازي داشتند و ما را هل مي دانند تا توي يك قبر بيفتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند كه دور انگشتريش حلقه اي زنگ زده بود. دندان هاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود، از دهانش بيرون افتاده بود. يكي از سربازها كه به سرعت مي گذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبيده بود. ناخن‌هاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق، بر آمدگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پايش شكسته بوده، اما من هيچ وقت جايم نشكسته است، چون مادرم وسواس داشت و از بچگي مواضب بود بازي هاي خطرناك نكنم. پيدا بود قبرها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملاً كج در آمده بود و كف آن بر آمدگي داشت. اگر زمين را دو سه بيل عميق تر كنده بودند، حتماً گورستان باستاني را كه فقط دو وجب پايين تر بود كشف مي كردند. درست زير قبر من، گور شاهزاده اي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغي اش را با دو دست روي سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا مي آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مي رفت. مثل بار اولي كه دفن شدم، روي قبرم كپه خاكي به اندازه ي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شماره ي سفيد فرو كردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد. علف هاي وحشي بارها خشك شدند و فروريختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاي گياهان وحشي از ديواره‌ي قبر آويزان شده بودند و شاهزاده ي آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يك روز باز هم عده اي با بيل هايشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شماره اي مي چسباندند. كيسه ها را بار كاميون زردي كردند و تا شب مي راندند. ما بر مي گشتيم. هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دور دست ها آسمان ايران ديده مي شد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود. در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود، چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاي بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر يا پروانه مي دانستند، برگشته ام حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع مي كرديم، اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانه‌هايشان برگشتند و هيچ كس نماند. ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همه‌ ي بار اضافه اي كه از استخوان هاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم. وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبارهاي بزرگ فرودگاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاي شماره دار، بيرون آوردند. كف انبار پر از تابوت هاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مي چيدند. بعضي ها دورتر ايستاده بودند و گريه مي‌كردند. وقتي كارشان تمام شد، روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم، پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شماره‌ي من اشتباه شده است. سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه شان آويزان بود، تابوت ها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون انبار چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه مي كردند و بعضي ها عكس قاب گرفته ي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند. پدر و مادرم بين آنها نبودند. اثري هم از پروانه نبود. اگر چهره اي داشتم، شايد كسي پيدا مي شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، مي آمدند و از همه چيز فيلم مي گرفتند. كسي هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد. وسط جمعيت يك چهره‌ي آشنا بود. عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود. پير زني كه روي سري قهوه اي داشت آن را بالايس سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود. پدر نبود، آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان مي دادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمي گذاشت مادر تنها بيايد. بعد از آنكه سخنراني و فيلم برداري تمام شده هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي مي چرخيديم، مردم گاهي كنار باغچه ها مي ايستاند و به رديف ماشين هاي استيشن نگاه مي كردند. مرا به خانه اي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت. آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبورها را گيج مي كرد. تا شب عده اي مي آمدند، پيشاني شان را به تابوت مي چسباندند، گريه مي كردند و مي رفتند. تمام مدت فقط پير زني مانده بود. بيني بزرگ پير زن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه مي كرد، نبود.شايد هم همه‌ي آدم ها وقتي گريه مي كنند شبيه هم مي‌شوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مي شد و گوشه اي از تابوتم را مي بوسيد. اما هر بار مي خواست در تابوت را باز كند،‌چند نفر مي گرفتندش و دوباره ي روي صندلي چرمي سياه مي نشاندند. صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند. اطراف تپه پر از درخت هاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند. وقتي مي خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پير زن را گرفته بودند اما احتياجي نبود، او اصلاً تكان نمي خورد. به حلقه ي زنگ زده اي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود، خيره نگاه مي كرد. او حتي گريه هم نمي كرد. آنها مرا با دقت دفن كردند، سنگ سياه زيبايي كه هم قد خودم بود، روي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلي اي گذاشته بودند كه بنشيند، حتماً روماتيسم داشت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; مثل ديروز عده ي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردارها از همه چيز فيلم مي گرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني مي كرد. هوا ابري بود و فلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مي درخشيد. بعد همه رفتند و پير زن را هم با خودشان بردند. از اين بالا تهران تا دور دست ها پيداست. آن قدر دور است كه نمي توانم خانه ي پروانه را پيدا كنم. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين مي كردم شايد هنوز جايي در بايگاني هاي عراق باشد. شيشه ي عطر هم حتماً با زباله ها دفن شده است. اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد، مي فهمم هنوز از همان رژ مسي براق مي زند يا نه. فصل خوبي ست. هوا گاهي آفتابي مي شود و گاهي باران مي‌گيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانه اي نارنجي روي علف هايي كه گل هاي زرد دارند نشسته است. حالا بلند مي شود و به طرف درخت هاي قديمي مي رود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1798902021295937890?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1798902021295937890/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1798902021295937890&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1798902021295937890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1798902021295937890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/04/blog-post_20.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-297878432716009553</id><published>2007-04-15T15:15:00.000+03:30</published><updated>2007-04-15T15:24:05.409+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خدا&lt;br /&gt;وقتی که از درد به خودم می پیچم و دیگه هیچی غیر خودم نمی بینم ، تنها دردی رو که تو دل دارم به یاد میارم و درد تو دلم می پیچد و می پیچد و می پیچدو...درد و دلای آدمها هم که تمامی ندارد و هر جا که برم آسمون همین رنگ است، حوصله ندارم ، اصلا، بدترین جایی که می شد کار کرد ، کار نمی کنم، علافی می کنم........&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-297878432716009553?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/297878432716009553/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=297878432716009553&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/297878432716009553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/297878432716009553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/04/blog-post_15.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-6070314671415525595</id><published>2007-04-11T15:45:00.000+03:30</published><updated>2007-04-11T15:48:01.131+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:&lt;br /&gt;يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور مي‌زد و آب به دست بچه‌ها مي‌داد، نقل مي‌كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي مي‌خواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مي‌رودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده‌اي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.&lt;br /&gt;مي‌گويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت مي‌خواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جمله‌اي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد كه داد، والا فردا مي‌آيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره مي‌كنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار مي‌گذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.&lt;br /&gt;نيمه‌هاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچه‌ام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زده‌ام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره مي‌كنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه مي‌كردم و هم پسرم گريه مي‌كرد.&lt;br /&gt;مي‌گويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!&lt;br /&gt;من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه مي‌كردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.&lt;br /&gt;آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من مي‌گويد بلند شود! گفتم : نمي‌توانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم،‌ بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان مي‌گويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند مي‌گفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بي‌وفا نيست، بچه‌ام را شفا داد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-6070314671415525595?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/6070314671415525595/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=6070314671415525595&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6070314671415525595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/6070314671415525595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/04/blog-post_11.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-1027710074375060046</id><published>2007-04-09T13:39:00.000+03:30</published><updated>2007-04-09T13:42:32.019+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>حجاز بود و انبوه سياهي، حجاز و انبوه خرافه پرستي، خاك حجاز بود و&lt;br /&gt; ... لبخند دختران معصومي كه آغوش خاك را تجربه مي كردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="400" src="http://www.abalfazl.com/monasebat/images/04.jpg" width="500" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;  و مكه منتظر بود تا مردي بيايد كه روشن تر از ترنم پيام نيلي باران باشد و مردي كه زلال مهرباني خويش را پرستار شب هاي در جهل فرو رفته حجاز كند. محمد مي آمد تا بزرگترين حادثه از مشرق ملكوت طلوع كند و سالها بعد حجاز دوباره جان مي گرفت. نقطه اوج و ستيغ علوم نبوت و امامت، معمار علوم الهي مي آمد تا دانشگاه محمدي را وسعت بخشد و صداي رساي تدريسش گوش تاريخ را بنوازد. حال ما با قلبهاي يكي شده دست در دستان هم به ميقات وحدت مي رويم و در طواف نام مبارك رسول الله اعظم به عظمت توحيد پي مي بريم و دست به دست هم داده تا فلسطيني و عراقي غربت خويش را نگريند و اكنون مجال سرودن وحدت ماست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-1027710074375060046?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/1027710074375060046/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=1027710074375060046&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1027710074375060046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/1027710074375060046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/04/blog-post_09.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-346719289361328714</id><published>2007-04-04T15:08:00.000+03:30</published><updated>2007-04-04T15:10:46.024+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و باز هم نيامدي؛&lt;br /&gt;آري گذشت اين جمعه نيز چونان جمعه هاي پيشين غروب كرد، اما خورشيد روي تو طلوع نكرد.&lt;br /&gt;مولا جان در كدامين جمعه، غريو غيرت مندانه خويش را سر مي دهي؟&lt;br /&gt;در كدامين جمعه، سرور شادي گستر آزادي و رهايي را مي سرايي؟&lt;br /&gt;  سخت دلتنگيم و دلگير،&lt;br /&gt;دجّال هوس، درب خانه هاي بيشماري را زده است و جمعي نيز مسخ و حيرت زده بر پياله تهي او دست يازيده اند.&lt;br /&gt;اي طروات انديشه ها و اي خرمي دلها و خاطره ها؛&lt;br /&gt;مهدي جان؛&lt;br /&gt;دَلو انديشه تو خالي گروهي هر روز از چاه خشكيده بي مهري پر مي شود و دلهاي قاسيه را آبياري ميكند!&lt;br /&gt;مهدي جان؛&lt;br /&gt;در اين فتنه هاي تاريك عصر جاهليت ثاني، درد و زخم سينه هامان را جز تو درمان چه كسي تواند و غير از تو به حق نتواند.&lt;br /&gt;بيا و بخوان ترانه خوش عهدي را اي مهدي جان.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-346719289361328714?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/346719289361328714/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=346719289361328714&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/346719289361328714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/346719289361328714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-501549878912882849</id><published>2007-03-13T14:52:00.000+03:30</published><updated>2007-03-13T15:04:23.431+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;strong&gt;به نام خدایی که وحدانیتش یگانه کلام هستی است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سلام&lt;br /&gt;خیلی وقت بود که انقدر گرفتار بودم که اصلا نوشتن از یادم رفته بود.&lt;br /&gt;برای م.ع عزیز بحث طهارت تمام نشد به دلایلی که در جلسات هیئت هم تمام نشد و به دلیل بی دلیلی که نگفتن بهتر است :&lt;br /&gt;حرف من با تو بجز این حرف نیست&lt;br /&gt;هر کسی را بهره بیش از ظرف نیست.&lt;br /&gt;و دنیا همچنان می چرخد و می چرخد و می چرخد و اطمینانی که کسی هست که می داند دلیل را...&lt;br /&gt;فردا شب به حول الهی مشهدیم و نایب الزیاره همگی و آقایی که هر چه دارم از اوست و سالهاست که آشناست و دیگر غریب نیست و هست.&lt;br /&gt;اگر نفسی مانده از اوست و دیگر ....&lt;br /&gt;التماس دعا.........یا علی مدد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-501549878912882849?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/501549878912882849/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=501549878912882849&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/501549878912882849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/501549878912882849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-117109180986094712</id><published>2007-02-10T10:43:00.000+03:30</published><updated>2007-02-10T10:46:49.966+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;السلام علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;   و این روایت دیگری است که طفل دلم با تو واگویه می کند؟ غربت و روایت شناختن! روایت :&lt;br /&gt;هَذا الَّذی تَعرِفُ ألبَطحاءِ وَ طَئتَهُ                                       وَ البَیتُ یَعرِفَهُ و َ الحِلّ وَ الحَرَم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;طفل دلم روایت غربت غریبی را می گوید که سنگریزه های حرم نیز او را می شناسد ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سلام خدا و ملائك بر تو باد، سلام تمام انبياي الهي و سلام عاشقانت بر تو باد كه يد الهي ات را بر كمر نهادي و عاشقانه جان به درگاه دوست هديه كردي تا عشق و وفاي خود را ابراز كني در حالي كه مي دانستي من عشق تو را دريافته ام...و امروز روایت غربت و غریبی تو در تمامی دلهای عاشق سوخته روایتی جانسوز است که داهیه عاشورا در تمامی تاریخ پرتپش می دارد و آب ....همان قصه ای است که تشنگی را به یاد می آورد و اشک آن داستانی که چشمان همیشه دریایی تو را به اذهان می آورد و سوز را بر قلبها!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-117109180986094712?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/117109180986094712/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=117109180986094712&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/117109180986094712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/117109180986094712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-115787470838168642</id><published>2006-09-10T11:08:00.000+03:30</published><updated>2006-09-10T11:21:48.413+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خدای علی مرتضی&lt;br /&gt;بعد کلی مشکلات و سختی ها و ... بالاخره تو این ایام مبارک تولد مولا ، عقد کردیم و یه دوره جدید تو زندگیم شروع شد ، حالا اینکه بعد چی پیش بیاد و چی بشه همه رو سپردم به خدا و شکرش می کنم که اتفاقات چنان برام پیش برد که مناسب ترین آدم رو واسه زندگیم پیدا کردم (شکرا للله و حمدا لله )&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;از همه رفقایی هم که اومدند و اونایی که  به طرق مختلف تبریک گفتند خصوصا اون دو تا جیگری که سر سفره عقد از حرم امام رضا تماس گرفتند و جو رو معنوی کردند ، از ته ته دل تشکر می کنم ، آقا مرتضی ، سید جان ، فوق العاده خوشحالم کردین، علی یارتون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا حق &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-115787470838168642?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fardinpolo.blogspot.com/feeds/115787470838168642/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5881934&amp;postID=115787470838168642&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/115787470838168642'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5881934/posts/default/115787470838168642'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fardinpolo.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title=''/><author><name>fardin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720442576744656950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.sevgicicegi.net/gokhan/ozen7.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5881934.post-115641117300099294</id><published>2006-08-24T12:47:00.000+03:30</published><updated>2006-08-24T12:49:33.016+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;به نام خدای پاکی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;طهارت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;(5)&lt;br /&gt;در ادامه بحث طهارت ، آنچه که مهم است اعتدال است و باید میانه رو بود. اعضا و جوارح ادمی ، باید در حد اعتدال با انها رفتار کرد و اگر این اعتدال رعایت نشود ريال طهارت نیست. مثلا اگر یک کارگر ، کمتر از حد کار کند و کم تحرک باشد ، بی طهارتی است و اگر در این زمینه تفریط بکند بیش از حد از توانش کار بکند ، باز بی طهارتی است.&lt;br /&gt;یک عضو دیگر که باید طهارتش مورد بحث است چشم است ، که شرع مقدس محدوده آن را مشخص کرده است ، نه فروموده چشم را ببندید و هیچ نگاه نکنید و نه فرموده هر چه دلتان خواست ببینید .&lt;br /&gt;بعضی کسانی که سیر سلوک می کردند ، اولین کاری که می کردند ، چشمشان را کور می کردند.&lt;br /&gt;شرع که مبین اسرار هستی است ، حد را مشخص کرده است ، یک محدوده هایی هست که اگر چشم نگاه کند ، اگر چه در ظاهر تنها یک نگاه کردن است ، باعث می شود که نفس از اعتدال خارج شود ، همانند نگاه کردن به زن نامحرم .، نگاه کردن مرد به عورت مرد ، نگاه کردن زن به عورت زنهای دیگر و ... اگر چشمی این کارها را انجام دهد ، طهارت نداد و از چشم انسانی خارج می شود و چشم حیوانی می شود .&lt;br /&gt;در کتاب ذکر شده ، از قول حضرت آقا آمد است : "طهارت زبان سکوت از آنچه منظور انسان نیست " یعنی وقتی زبان هر چه خواست می گوید ، یعنی زبان طهارت ندارد ، و وقتی زبان طهارت ندارد یعنی آن نفسی که پشت آن زبان است ، پاک نیست و مشکل دارد. طهارت گوش هم این است ، و خود نفس انسان می تواند درک کند که چه را باید گفت و شنید و چه را نه.&lt;br /&gt;مرحوم نراقی در معراج السعادق روایتی را نقل می کند : که صبح که فرد می خواهد برود سر کار و زندگی اش ، همه اعضای و جوارح یک گفتگویی با زبان دارند که این یک گفتگوی تکوینی است . می گوید که اعضا و جوارح حال زبان را  می پرسند و زبان هم حال آنها را می پرسد. جواب می دهند که ما  جمع شده ایم و با یک فک پایین و بالا و ... یک دزی دور تو ساخته ایم که خیالت راحت باشد ، هیچ ضربه ای معمولا تو را نمی زندد .اولا تو را در بهترین نقطه بدن قرار دادیم ، در سر ، دوما این دژ را درو تو ساختیم ، ولی باز تو یک کلمه حرف می زنی مار ا کتک می دهی ، اگر تو مردانگی داشته باشی و یک کم قدر شناس باشی تو فقط ساکت شو.&lt;br /&gt;یعنی طهارت زبان ، سکوت است . (صمت)&lt;br /&gt;در روایت هست که جاهل زبانش قبل از عقلش است و در عاقل زبان بعد از عقل است.(درر الحکم از مولا علی (ع))&lt;br /&gt;وقتی سوالی از شما می پرسند بلافاصله جواب ندین، یه مقدار فکر کنین ، تجزیه تحلیل کنین ، بعد که جواب رو پیدا کردین هم نگین ، جواب اینه ، بگین نظر من این است ، شاید درست باشه ، شاید هم نه...&lt;br /&gt;اگر از شما کسی مشورت خواست و یا نظری خواست ، خوب فکر کنید و جواب منحصر بفرد ندین ، بلکه شعوب مسئله رو بگین ، که مثلا اگر چنین بود چنان ، اگر فلان بود بهمان و اینجور هم اگه باشه خوب است ، و در آخر هم بگین این چیزایی بود که به فکر من میرسه ، این باعث می شه که طرف مقابل شما ، روی سفره شما دائم غذا نخوره و یه کم هم خودش فکر کنه و مسئولیت طرف گردن شما نیفته ...&lt;br /&gt;زبانی که دائما در حال حرف رکیک زدن است ، حتی اگه مشغول نماز هم باشه ، اگر یک اهل دلی اون رو ببینه می بینه که دهانش متعفن است و حتی در حال نماز هم بو می دهد .و آن دهان نجس است ، البته نه نجس فقهی بلکه نجس اخلاقی است.&lt;br /&gt;به تعبیر حضرت آقا گوش کانال واردات ماست و زبان کانال صادرات ما. حیف است این مجرا و کانال ، به هر حرفی گوش دهد و به هر اراجیفی گوش دهد.&lt;br /&gt;بحث حرام و حلال بودن نیست ، هیچ وقت نگفته اند که هر چه حلال است انجام دهید ، مثلا جفتک زدن حرام نیست ولی چرا کسی تو وسط خیابان کسی جفتک نمی زنه، جایی که چیزی حلال است و واجب نیست و نهی هم نشده ، مثلا مباح است ، اینجا پای عقل وسط می آید که ، اون کار رو انجام بدهد یا نه.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5881934-115641117300099294?l=fardinpolo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='ht
